۱۳۸۸ مهر ۷, سهشنبه
ریشه ها
۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه
یاد ایام
۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سهشنبه
اتش بس بخاطر کریسمس 1914 - 25 دسامبر
صبح روز بعد دست و دل سربازان برای جنگ نمیرفت.شب قبل آنقدر با دشمن رفیق شده بودند که بی خیال جنگ شدند و از پشت خاکریز برای هم دست تکان میدادند!چند ساعت که گذشت باز هم پرچمهای سفید بالا رفت و پس از گفتگوی ۳ نماینده ارتشها تصمیم بر این گرفته شد که برای سرگرم شدن با هم فوتبال بازی کنند.آنها آنقدر با هم رفیق میشوند که با هم عکس میگیرند و حتی آدرس خانه های خود را به همدیگر میدهند تا بعد از جنگ به کشور های هم سفر کنند!کار به جایی میرسد که این ۳ ارتش به هم پناه میدهند.
تنها چیزی که باعث میشود تا قضیه لو برود متن نامه هایی بود که سربازان برای خانواده هایشان فرستاده بودند و به آنها اطمینان داده بودند که اینجا از جنگ خبری نیست!
سالها بعد کریس دی برگ متن یکی از این نامه های سربازان را در یک حراجی به قیمت ۱۵هزار یورو میخرد .پل مک کارتنی هم در ویدئوی یکی از کارهایش به این اتفاق ادای احترام کرده و سال ۲۰۰۵ هم کریستین کاریون با استناد به مدارک این اتفاق فیلمی بنام "کریسمس مبارک"میسازد که اسکار بهترین فیلم خارجی را گرفت و حتی در جشنواره فیلم فجر نیز به نمایش درآمد.
شهید گمنام
دیروز شعری از مولانا را روی سنگ قبر یکی ازشهدای گمنام خواندم.
بعد از خواندن شعر بنظرم رسید او دیگر برایم گمنام نیست.
ان لحظه من گمنام و بی نام و نشان بودم .
بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم
بجز عشق بجز عشق دگر کار نداریم
در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک
بجز مهر بجز عشق دگر تخم نکاریم
چه مستیم چه مستیم از آن شاه که هستیم
بیایید بیایید که تا دست برآریم
چه دانیم چه دانیم که ما دوش چه خوردیم
که امروز همه روز خمیریم و خماریم
مپرسید مپرسید ز احوال حقیقت
که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم
شما مست نگشتید وزان باده نخوردید
چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم
نیفتیم بر این خاک ستان ما نه حصیریم
برآییم بر این چرخ که ما مرد حصاریم
۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه
قیصر امین پور
خیلی حیف شد که زود رفت. این شعر آن مرحوم را خیلی دوست دارم.
۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه
جنگ (2)
زمانی که از جنگ صحبت می شود معمولا" بوی خون و باروت و یا حد اکثر از ایمان و فداکاری و رشادت و این صنف مسائل به ذهن متبادر می شود. اما این تمام داستان نیست. واقعیت این است که بسیاری ازاوقات قضایای دیگری را باید مورد توجه قرار داد که شاید در ان زمان مورد توجه کامل قرار نگرفته بود.
روابط بین انسانها در چنین جوامعی معمولا" حد اکثری است. همه از محیط خانه و خانواده دور شده اند. وابستگی انسانها به یکدیگر بخاطر شرایط غیر طبیعی و خطرناک ، بیشتر و عمیقتر می شود.
نگاه عارفانه ای در انسان ها پدید می اید و اساسا" ادمها جور دیگری هستند. البته فکر می کنم در جوامعی اینچنینی نوع و عمق روابط پس از گذار از دوران معمولا"دستخوش تغییرات دائمی قرار بگیرد.
۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه
کردستان
فرصتی پیش آمد بعد از بیست و چند سال یک سفر سه روزه به کردستان داشته باشم. راستش بعد از دوران جنگ این وقت را پیدا نکرده بودم. البته چند باری کرمانشاه رفته بودم اما علیرغم میل باطنی ام فرصت رفتن به کردستان را پیدا نکرده بودم.
در این سفر تنها بودم و می خواستم همه انجاهایی بروم که دوست داشتم انجا ها را ببینم.با خودم فکر کرده بودم ممکن است جاهایی را که من به انجا ها علاقه دارم و دوست دارم در انجا ها توقف کنم برای بچه ها جالب نباشد و انها را خسته کند. روی همین اصل خواستم تنها باشم.
در ان سالها در شهر های کردستان تمام مردم، لباس های زیبای کردی می پوشیدند و همه به زبان کردی حرف می زدند و کمتر کسی به فارسی جواب می داد. اساسا" روی این موضوع تعصب خاصی هم داشتند. یک هویت خاص که برایم بسیار جذاب بود.
غروب بود که به سنندج رسیدم و ان شب را به منزل کیوان یکی از همکلاسی های بسیار خوب زمان دانشجویی رفتم. کیوان اصلا" اهل مهاباد است که الان در سنندج مطب دارد و کار و بارش هم بد نیست.
صبح فردا با انها خداحافظی کردم و علیرغم اصرار کیوان و همسرش خواستم که تنها باشم.
این بار در شهر کمتر کسی را با لباس کردی دیدم. اکثر مردم بخصوص جوانان براحتی فارسی را بدون لهجه صحبت می کنند. مغازه ها جدید و شیک شده اند و نتوانستم چیزی را در بازار ببینم که در دیگر شهر های کشور قادر به دیدن و خریدن انها نبوده باشم.
یکباره تمام ذهنیتی را که داشتم فرو ریخت. انگار اب سردی برویم ریختند. خیابانها همان خیابان ها شهر همان شهر اما انگار تمام ادم ها را یکجا عوض کرده اند. از نارارحتی قبل از ظهر به طرف مریوان رفتم. از سنندج تا مریوان سه ساعت رانندگی کردم.
در بین راه در روستای " نگل" (به کسر نون و گاف) جایی که سه ماه در انجا بودم توقف کردم. بجای ان مسجد گلی و با صفا یک مسجد بزرگ و شیک ساخته اند. به کنار رودخانه ای که ان سالها در ان شنا می کردیم و ماهی می گرفتیم رفتم و ساعتی در کنار رودخانه نشستم و ...
نفهمیدم چطور یکهو غروب شد. از مسیر رودخانه که به روستا بر می گشتم نگاه اشنایی را دیدم. یک باغبانی بود که من او را شناختم. البته او مرا بجا نیاورد. وقتی بیشتر اشنایی دادم مرا بجا اورد. سخت مرا در اغوش گرفت و گریه کرد. با اصرارش به منزلش رفتم. بچه هایش که ان زمان کوچک بودند همه ازدواج کرده بودند. به خواست او ان شب تنها پسرش که در روستا مانده بود، به خانه پدرش امد.
صبح فردا با انها خداحافظی کردم و به چند روستای دیگر رفتم. " پلنگان" "بیساران" "سرواباد" و خیلی جاهای دیگر. به مریوان و دریاچه اب شیرین" زریوار " رفتم . همه چیز و همه کس فرق کرده بود و نشانی از اصالت و قدیم را نداشت.
بعد از دو روز که در مسیر برگشت بودم سعی کردم تمام چیز هایی را که دیده بودم را فراموش کنم. همان چهره قدیمی و اصیلی را که در ذهن داشتم خیلی قشنگتر بود...
پی نوشت:
۱- این عکس متعلق به روستای "پلنگان" یا "پالنگان" از حومه منطقه سرو اباد مریوان می باشد.
۲- این سفر مربوط به اذر ماه سال قبل است.
جنگ
روزی یکی از دوستانم در جمع از من پرسید که اگر دوباره جنگ بشود حاضر هستم بروم بجنگم یانه؟
سوال بسیار کوتاهی بود و من را برد در حال و هوای ان روزها. روزهای ابتدای جنگ را بخاطرم اورد. روزهایی که خیلیها انروزها را بخاطر دارند و بسیاری هم ان روزها را ندیده اند یا از خاطراتشان محو شده است.
از دوستم کمی مهلت خواستم تا دفعه دیگری که همدیگر را دیدیم در این باره بیشتر صحبت کنیم و در خلال این مهلت من درباره سوالش بیشتر فکر کنم. این سوال بظاهر ساده خیلی ذهنم را مشغول خودش کرد. بسیاری از کاغذ پاره ها و عکسهایی که از ان زمان داشتم را دوباره بیرون ریختم و سعی کردم دوباره در ان سالها قرار بگیرم.
اصولا" نظر دادن در باره گذشته کار ساده تری است تا تصمیم گرفتن در همان زمان. بعنوان مثال در نظر بگیرید یک فوتبالیست در حین بازی در یک صحنه با دروازه بان تیم مقابل تک به تک می شود و توپی که می توانست به گل تبدیل کند را به اوت می زند. اگر بعد از بازی صحنه ان حرکت را ببیند خودش براحتی متوجه اشتباهش می شود اما چه سود که ان صحنه هرگز تکرار نخواهد شد.
صحنه زندگی هم به شکلی همینطور است. یعنی انسان زمانی می تواند در باره یک موضوع درست تر بیندیشد که از ان فاصله گرفته است و از التهابات و هیجانات دور شده باشد.برای همه حتما" مواقعی پیش امده که از کاری که کرده ایم یا سخنی که گفته ایم پشیمان شده باشیم.
حالا که به جنگ می اندیشم و دوباره به ان نگاه میکنم متوجه می شوم ،من و بسیاری از کسانی که ان زمان به جنگ رفتیم کار درستی انجام داده ایم. با انکه ان دوران و ایام گذشته و شور و التهابات ان زمان دیگر وجود ندارد.
اساسا" کاری به جنبه های سیاسی ، اقتصادی، و اجتماعی موضوع جنگ ندارم. موضوع تنها بررسی رفتار من و بسیاری از نوجوانان و جوانان ان برهه تاریخی است که امیدوارم هرگز تکرار نشود. زمانی که جنگ شروع شد من پانزده سالم تمام نشده بود بنا بر این انتظار ان که بتوانم تصمیمی را از روی مطالعه بگیرم نباید نداشت. منظور از من تنها من نیست بلکه نسلی را که من درباره ان سخن می گویم ، مورد نظر است.
واکنش من یک واکنش طبیعی نسبت به یک محرک قوی بود. تصور کنید در خانه هستید یکباره متوجه می شوید گوشه ای از خانه در اتش می سوزد. در اینجا واکنش طبیعی چیست؟ فرار است؟ مسخره کردن کسی است که برای خاموش کردن اتش پیشقدم می شود؟ فلسفه بافی درباره اتش و بررسی و نقد تاریخی پیدایش اتش و تاثیر ان بر تمدن انسانی است؟ واقعا" چیست؟
کاری را که من و دوستانم در ان روز انجام دادیم یک عمل مبتنی بر مطالعات عمیق اجتماعی و سیاسی نبود بلکه یک حرکت غریزی و فطری بود که الان وقتی دوباره نگاه می کنم می بینم کاملا" درست هم بود.
این درحالی بود که خیلی از خیرخواهان نصیحت می کردند. خیلی ها هم مسخره می کردند ولی ما کار خودمان را می کردیم.
البته هیچگاه جنگ را کاری درست و انسانی نمی دانم. روبروی ما هم سربازانی بودند که اصلا" با انها دشمنی شخصی نداشتیم و از جنس ما بودند و حتی شاید انها را به زور به جنگ اورده بودند.
از ان روزها و سالها خاطرات زیادی دارم و در انجا با ادمهایی اشنا شدم که تاثیرشان در زندگی شخصی ام باقی ماند و خواهد ماند.
بسیاری از بهترین دوستانم را جنگ از من گرفت اما یاد و خاطره ان عزیزان همواره در قلبم پایدار خواهد ماند.
پی نوشت : همانطور که در متن عرض کرده بودم موضوع بحث اصلا" جنبه های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و دیگر عوارض و جوانب جنگ نیست. بلکه موضوع بحث:
"واکنش انسان به محرکی مانند جنگ است"
۱۳۸۸ شهریور ۳, سهشنبه
حیوانات
راستش هنوز درک درستی از درجه فهم حیوانات ندارم. اصولا" دنیای حیوانات برایم بسیار عجیب و جالب است. امروز در جاده سگی را دیدم که در اثر تصادف کشته شده بود و سگی دیگر در یک طرف دیگر خیابان به جنازه سگ کشته شده نگاه می کرد.
یاد صحنه ای افتادم که در سال 1361 در زمان جنگ و در مسیر دهلران – زبیدات دیده بودم.
یک روز متوجه الاغی شدم که در 50 متری کنارجاده در اثر ترکش خمپاره کشته شده بود . الاغی دیگر بالای سر او ایستاده بود . کارم طوری بود که تقریبا" هر روز از آن مسیر رفت و آمد می کردم. این صحنه را هر روز میدیدم جنازه الاغ مرده داشت می گندید و الاغ دوم همچنان ایستاده بود. بعد از چند روز بعد الاغ دومی هم در اثر گرسنگی و تشنگی در کنار جنازه الاغ اول افتاده بود.
دلتنگی
امروز وقت شد رفتم مزار دوستان شهیدم. همه همانطور جوان مانده بودند. مثل بیست و چند سال پیش نگاه هایشان فرقی نکرده بود. حس عجیبی داشتم مثل انکه زمان فقط بر من گذشته و گرد پیری کم کم بر سرم نشانده اما انها همانطور جوان مانده بودند. همانطور پاک و معصوم به من نگاه میکردند. از انها جا مانده ام و انها هستند که زنده اند و این منم که در زیر خروار ها ثانیه و هفته و ماه و سال دفن شده ام. احساس غبن می کنم ارزو کردم ای کاش من هم با انها بودم بالای مزار احمد چند دقیقه ای نشستم. یادش بخیر بهترین دوستش بودم. با خودم فکر کردم که خیلی پوست کلفتم که هنوز نفس می کشم.

