‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

ملاقات





این پست قسمتی کوتاه از کتاب "گفتگوهای تنهایی"  نوشته مرحوم دکتر علی شریعتی است. این قسمتی از داستان دوران زندگی و یا تبعید "تاگور" به ارمنستان است.
شاید هم قسمتی از سرگذشت بسیاری از همه ما باشد.
.
.
.
در کنار خانه تاگور کافه‌اي بود، بزرگ و شلوغ و پرهياهو و پرجمعيت.بزرگترين کافه شهر.تاگور و شاگردان و دوستان به آنجا مي رفتند وچند ساعتي گوشه اي حلقه ميبستند و ميگفتند و ميشنيدند وباز سانسکريت و گاه هم يادي از هند و …

زندگي بي‌درد و بي‌حالي بود، ‌يک‌نواخت و سرد و بي‌گانه. هيچ جاي اين کشور به هند نمي‌مانست هيچ رنگي، ‌آوايي. چهره‌اي از سرزمين او حکايت نمي‌کند و او احساس مي‌کرد که اگر صد سال در اين ملک بماند زندگيش زندگي ره‌گذري‌ست که بايد آن‌جا را ترک کند.

در اين لحظات که غربت تاگور را درخود مي‌پژمرد «حادثه‌اي» رخ داد:

يک روز، عصر يک چارشنبه بود، ناگهان از ميان هياهو و قيل و قال آدم‌ها و صفحه‌ها و قليان‌ها و خميازه‌ها و سرفه‌ها وقه‌قهه‌ها و بدمستي‌هاي قاراپت‌ها…نغمه‌اي شنيد! نغمه‌اي که هرگز در کشور ارامنه نمي‌توان شنيد،‌ نغمه‌اي که تاگور سال‌ها پيش در سرزمين خويش شنيده بود و با آن آشنايي داشت اما ديري بود گذشته بود و در اين سرزمين انتظارش را نيز نداشت.

يادآور صداي آب در گوش آن جوز بيز مولانا ،‌ شاهد گفتار فيثاغورس حکيم.چندبار آن نغمه را شنيد و هربار به خيال آن‌که صداي پايهء يک صندلي است، افتادن يک جام برنجي است، خوردن دست يک بچه است به سيم مشتاق ، ‌سيم چارم تار ، ‌يا نت سي يک پيانو…؟ يا…؟

ناگهان سر برداشت و نگريست…قفسي است و در آن طوطي‌اي!!

طوطي و در ارمنستان؟

و تاگور چشمهايش را فروبست و به‌ديوار تکيه داد و درخود فرو رفته و غرق شد و سکوت کرد. لحظاتي دراز همچنان ساکت ماند و سپس برخاست،‌ چشمهايش تر شده بود…و از کافه بيرون رفت و سر درگريبان خويش به خانه بازگشت…وچه بازگشتي!

مفصل است، چندروزي گذشت و…تا زندگي‌اش دشوار شد.خانه را خالي کرد و در را به‌روي هرکسي بست و زنداني شد تا نغمه‌اي که شنيده بود تنها باشد. با ياد آن مرغ زيباي هند خلوت کند.

طوطي، اين مرغ اسرارآميزي که روح هند است. همهء هند، اقليم هند ، هواي هند ، تاريخ هند ، همهء هند در طوطي پنهان است ، در طوطي نمايان است. طوطي يعني هند که به‌صورت پرنده‌اي ظاهر شده است.

چشمان طوطي آسمان زيبا و آشناي هند است. بالهاي رنگيش رنگهاي آشناي وطن تاگور است، نغمه‌اش پيغام سفر روح است از غربت، گريز دل است به هند ،‌روح هندي در عمق آواي طوطي جان مي‌دهد و چه جان دادن لذت‌بخشي! چه زندگي آرام و آسوده و پر و آزاد و خوش‌بختي!

تاگور همچنان هر روز از خانه بيرون مي‌آمد و با شاگردان و مريدان و دوستان ارمني‌اش به آن کافه مي‌رفتند و باز حلقه‌ء درس سانسکريت و بحث و مباحثه و سؤال و جواب و گفتگو…اما…چه بگويم؟

صاحب کافه مرد آرام و بي‌دردسر و پرجوش و خروشي بود اما يک ارمني بود و از درس و بحث‌ و دنياي تاگور سردر نمي‌آورد. فقط چائي مي‌داد و قهوه و مشروب و سيگار و…پذيرائي! گرچه غالباً چپ چپ به تاگور مي‌نگريست که گوشه‌ء کافه را قرق کرده بود و دورش خيلي جمع مي‌شدند و کافه را شلوغ مي‌کردند ، نقال‌هاي کافه هم از تاگور دل خوشي نداشتند که او مجلس نقالي و قصه‌سرايي و آوازخواني‌شان را سرد کرده بود و کسي به بزم‌آرايي آن‌ها ديگر گوش نمي‌کرد.

اين قفس از آن مردي بود که هر روز به آن کافه مي‌آمد و قفسش را به ستون کافه مي‌آويخت و خود پشت ستون مي‌نشست و چرت مي‌زد و لحظه‌اي آرام و بي‌سر و صدا مي‌ماند يا نمي‌ماند و مي‌رفت و عصرها که از کار برمي‌گشت قفسش را طوطي‌اش را با خود مي‌برد.

طوطي را از هند آورده بودند، طوطي مرغ خانگي نيست، قناري نيست، کفتر نيست ، گربه نيست، سگ نيست، ‌گوسفند نيست، خرگوش نيست، نمي‌توان درخانه تنها نگه‌ داشت، نمي‌توان در ارمنستان زنده نگه داشت، مي‌ميرد؛ گفته بودند براي آن‌که نميرد، هوا و زمين و آسمان ارمنستان او را نکشد يا بايد به هندش بازفرستاد، يا از قفس آزادش کرد…يا بايد به هندش بازفرستاد، يا از قفس آزادش کرد…

يا به جنگل رهايش کرد و اگر هيچ‌کدام نشد لااقل براي گريز از خلوت خانه، بيگانگي کوچه قفسش را به يک کافهء بزرگ شلوغ، بزرگترين کافهء شهر ببريد و آن‌جا بگذاريد تا دلش نگيرد. زنده بماند ، ‌کافهء بزرگ و شلوغ…کمي بوي شرق مي‌دهد،‌ کمي هواي هند دارد…شايد درانبوه چهره‌ها و آمد و رفت‌ها و هياهوها نامي از هند،‌ يادي از هند ، ‌رنگي از هند،‌ شباهتي به هند…هند…هند…

و آن مرد مجهول که هر روز مي‌آمد و قفسش را مي‌آورد و …چه‌قدر اين طوطي را دوست مي‌داشت، برايش با چه دقتي نان ريز مي‌کرد، ظرفش را جاي آب از «ودکا» پر مي‌کرد ،‌برايش ژامبون مي‌گذاشت، کالباس مي‌گذاشت، ‌قفسش را رنگ مي‌کرد ، ‌يک روز مشکي ، يک روز خاکستري،‌ يک روز سبز، يک روز آبي…اما طوطي نه ژامبون مي‌خورد، نه کالباس، نه ودکا مي‌نوشيد…آواز هم نمي‌خواند، چه‌چه نمي‌زد!!

طوطي يک مرغ هندي است…او بادام مي‌خواهد…پسته مي‌شکند…طوطي حرف مي‌زند اما آن مرد خوب مهربان ارمني چه مي‌دانست؟

چه مرغ بداخلاق پرمدعاي گرفته‌ء بي‌جوش و خروشي است!

اين همه ژامبون…اين‌همه کالباس…اين‌همه ودکا…آخرش هيچ! همچنان خاموش و اخمو و …بدخوي…
يک‌بار تاگور در اثناي گفتگو با حاشيه نشينان‌اش يک کلمهء سانسکريت بر زبان راند: Jvana Mukti ناگهان طوطي بي‌قرار شد و از جگرش فرياد کشيد و خود را ‌ديوانه‌وار بر در آهنين قفس کوفت.

.
.
.

گفتگوهاي تنهايي / مجموعه آثار 33 (بخش دوم) / شريعتي / صص 695-692

۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

فرانسیسكو گویا




چند ماه قبل از پیروزی انقلاب مدارس را بسته بودند و ما حسابی بیکار شده بودیم. نمی توانستیم بیکار بمانیم و رفتیم در کار خرید و فروش کتاب. داخل دانشگاه یک میز و صندلی فراهم کردم و شدم  رسما" کتاب فروش.
یکی از کتاب هایی که ان زمان خوب فروش می رفت کتاب "خرمگس" نوشته اتل لیلیانویچ بود. البته کتابهای دیگری هم فروش فوق العاده ای داشتند مثل "نان و شراب" و  "سردار جنگل" و من هم برای جور کردن جنس همیشه دنبال گیر اوردن همین کتابها بودم. نقاشی روی جلد "خرمگس" که همین نقاشی است خیلی نظرم را جلب کرده بود.
ان سالها خواندن کتاب برای همه خیلی مهم بود و یک جورهایی مایه فخر فروشی. من هم برای انکه از قافله کتابخوان ها عقب نمانم این کتاب را زورکی خواندم (با انکه ان زمان خیلی از ان سر در نیاوردم) و همیشه این سوال را از خودم می پرسیدم که راز این نقاشی چیست که همه را مجذوب خودش می کند
دیشب تلویزیون بی بی سی فارسی تفسیر کاملی را درباره این نقاشی و دیگر اثار "فرانسیسكو گویا" پخش کرد و من سراسر برنامه میخکوب ان شده بودم.
نام این تابلو "سوم ماه می" و تصویر نقاشی درباره کشتار مردم اسپانیا بدست سربازان فرانسوی است.
نقاش این اثر  goya است و این هم خلاصه ای از زندگی ایشان.
فرانسیسكو گویا در سی ام مارس ۱۷۴۶ میلادی در زمان سلطنت فیلیپ پنجم پادشاه اسپانیا چشم به جهان گشود. وی پس از دوره ای كه در برگیرنده نخستین تجربه های نقاشی اش بود، مادرید را به قصد رم ترك گفت، اما در سن ۲۵ سالگی به اسپانیا بازگشت.
گویا، پس از آثار موفق نقاشی كه روی سطح گچی كلیساهای مادرید به وجود آورده بود، نقاشی سقف كلیسای «سان آنتونیو» را در سال ۱۷۹۸ میلادی به پایان رساند كه به عنوان یكی از شاهكارهای نقاشی جهان در تاریخ ثبت شده است.
«گویا» در پی بیماری سخت و مرموزی كه به مدت طولانی او را در بستر انداخته بود،  فصل تازه ای از زندگی هنری اش را با خلق آثاری درباره مصیبت های جنگ آغازكرد كه بازتاب هجوم بیرحمانه ارتش ناپلئون به اسپانیا و تیرباران آزادیخواهان این كشور بود.
او مجموعه ای از طرح هایش را با مضامین طنز انتقادی تحت نام «كاپریس» به شیوه چاپ سنگی ارائه داد. این مجموعه كه انتقاد طنزآمیزی از سبكسری ها، فساد و بی بند و باری شاهزادگان اسپانیا بود،  با استقبال مردم روبرو شد. «گویا» با مجموعه كاپریس قدم های شجاعانه ای برای بیان تصویری و نقد مسائل اجتماعی با چاشنی طنز كه به فرهنگ و طنز عامیانه نزدیك تر بود، برداشت و زمینه را برای رشد، بالندگی و رواج هنر نوخاسته نقاشی هجایی یا طنز ترسیمی آماده كرد.
به همین دلیل همواره از «فرانسیسكو گویا» نقاش بزرگ به عنوان یكی از پیشگامان هنر كاریكاتور یاد می شود. این هنرمند برجسته در سال ۱۸۶۲ میلادی درمادرید درگذشت.
به هرشکل این تصویر برایم بسیار خاطره انگیز بود و گمان می کنم برای ادم های دوران ما یاد اور خیلی از رویدادها باشد.

برای دیدن کامل تر روی عکس کلیک کنید 




۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

رقیق اعلی (ادامه)

یکی از دوستانم به درستی یاد اوری کردند که در باره "رفیق اعلی" توضیح کافی نداده ام و خواستند که درباره ان توضیح بیشتری بدهم.

چیزی را که می توانم به توضیحات قبلم درباره این کتاب اضافه کنم تنها ذکر جملاتی از متن ان است.

... "این زمان دور و بر گدایان پرسه می زند. به سگی می ماند که شکار را بو می کشد. او در پی فقر نیست. در جستجوی غنایی است که هیچ ثروتی را بدان دسترسی نیست. به غریزه حدس می زند که حقیقت بیش از انکه در بالا باشد در پایین است".....(ص ۵۰)

"حقیقت نزد شما در ارقام است ِدر دلایل و علل ـ حقیقت نزد شما در دنیاست ـ در برابر شما ـ مانند منظره در مقابل سیاحتگر ـ مانند افق در مقابل دریانورد."

"نزد ما حقیقت هیچ شباهتی به اینها ندارد. در دور دستها نمی درخشد ـ در همین نزدیکیها آواز سر می دهد. در انتهای راه نیست ـ خود راه است. در برابر راه نیست ـ در میان ماست." ( ص ۱۳۹)

.........

"این سان به سراغ حقیقت برویم ـ همانگونه که کودک سر وقت بازی می رود: بازنده ـ برنده. برنده ـ بازنده. و همواره آماده سخن گفتن ـ و همواره اماده بازی کردن" (ص ۱۴۰)

پی نوشت :

در باره کتاب
نام کتاب : رفیق اعلی
نویسنده : کریستسن بوبن
مترجم : پیروز سیار
انتشارات : طرح نو
سال انتشار : چاپ اول 1376 که البته به چاپ هفتم و احتمالا" هشتم هم رسیده است.

رقیق اعلی

View Raw Image">

كتاب «رفيق اعلي» (Le Tress-bas ) يكي از آثار برجسته معاصر در حوزه فرهنگ انديشه و ادب فرانسه و جهان محسوب مي شود. اين اثر، نقطه عطفي در آثار ادبي فرانسه و همچنين نقطه اوج كاري «کریستین بوبن» (Christian bobin)است چرا كه تمامي زوايا و بكرترين انديشه هاي بوبن را مي توان در آن يافت.

او در اين كتاب با استفاده از امكانات زبان، زيباييهاي ادبيات، مضامين پر مغز و انديشه هاي پخته، اثري جاودانه و منحصر به فرد خلق كرد كه تحسين همگان را برانگيخت. كتاب «رفيق اعلي» ماجراي زندگي قديسي ايتاليايي به نام «فرانچسكو» است كه شخصيتي بسيار مشهور در ادبيات اروپا است.

«بوبن» اعتقاد دارد خداوند، نعمتهايي چون نيكي، پاكي، عشق و .. را از ابتدا در وجود كودك به وديعه مي گذارد، اما انسان به تدريج در اثر آلوده شدن به روزمرگی و با درگير شدن با حصارهای دنیوی، اين نعمتها را از دست مي دهد و بسيار بايد تلاش كند و رنج ببرد تا دوباره آنها را به دست آورد.

View Raw Image">

View Raw Image">

View Raw Image">

View Raw Image">

ابله

داستایوفسکی در رمان ابله موقعیت های زیادی را برای خندیدن ایجاد می کند. چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که هر کسی با طنز سر و کاری دارد به هیچکدام از این موقعیت ها نمی خندد و در عوض انهایی که چیزی از طنز نمی دانند در این موقعیت ها از ته دل می خندد.

"شاید این یکی از دلایل شاهکار بودن ابله باشد."

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

هوگو

تقریبا" همه فیلم بینوایان را دیده اند و یا کتاب بینوایان اثرجاویدان ویکتور هوگو را خوانده اند. روشی را که ویکتور هوگو برای تربیت قهرمان داستان خود در نظر گرفته ؛ بسیار ظریف و جالب است. روح انسان ها همواره اماده پذیرش هدایتها و راهنماییها نیستند و هوگو این را بخوبی می دانست.

در کتاب و هم در فیلم در قسمتی قهرمان داستان در راه فرار به کلیسا پناه می برد. صبح تمامی _ شمعدان های _ نقره و با ارزش _ کلیسا را داخل یک گونی میریزد و انها را به سرقت می برد.

ژاندارم ها او را دستگیر می کنند و چون شمعدان ها را می شناختند دزد را به همراه شمعدان ها به کلیسا باز می گردانند.

کشیش در جواب به ژاندارمها می گوید که خودش این شمعدان ها را به ان شخص داده است و به این وسیله موجب رهایی قهرمان داستان از دست ژآندارم ها می شود. در همان هنگام که ژاندارم ها دور می شوند به او می گو ید " من روح ترا ازاد کردم"

این رفتار کشیش از یک دزد بی سر و پا ، شخصیت دیگری می سازد و او تبدیل به " ژان والژان" قهرمان واقعی داستان _ هوگو می شود.

حتی هزاران نفر نیز نمی توانستند با پند و اندرز و نصیحت ، دزد را از کار خود پشیمان کنند. اما یک رفتار بجا و بموقع سرنوشت ان شخص و بسیاری دیگر که بعد ها در مسیر او قرار گرفتند را تغییر داد.

تعادل

نوشتن از شولوخوف راحت نیست. او درحالیکه نویسنده ای وفادار به مارکسیسم بود اما هیچگاه از دایره تعادل خارج نشد و این بزرگترین مولفه نویسندگی او در اثارش بخصوص " دن آرام " است.

به نظرم از جمله ی بزرگترين آزمايش هاست اينکه در مقام خالق يک اثر قرار بگيری و اينقدر سعه صدر داشته باشی که بگذاری هر انسان ِ اثرت حرف خودش را بزند، از همه مهمتر بگذاری آنکه جهان را از منظر تو نمی بيند حرف خودش را بزند.

از آغاز داستان شولوخوف ابداً تصوير مهربان و قابل همدلی ای از پادتيال کوف نمايش نداده است. انسانی است به شدت خشن، به شدت بد دهن که موقع انقلاب با خشونت تمام کاله دين را اعدام می کند بی يک لحظه ترديد

يکی از نقاط درخشان کتاب آن جاست که گارد سرخی ها شکست می خورند در به دست آوردن حمايت قزاق ها و کميته ای به عجله تصميم به اعدام پادتيال کوف و همراهانش می گيرد... .

هنگام اعدام خود پادتيال کوف. شولوخوف چنان انسانی شب اعدام را تا روزش به تصوير می کشد که جاهای دوری از قلب را پيش چشم آدمی می آورد و وقتی می گويد زنان روستا که آمده بودند به تماشای مراسم تحملشان تمام شد و جيغ کشان فرار کردند انگار که حال خواننده را توصيف می کند.

در ان حال به واقع تحمل من هم تمام شده بود و می خواستم کتاب را ببندم. حالا در اين لحظه نويسنده ای که خوب توانسته همدلی خواننده را با پرسوناژی که -خود شولوخوف- نظرش با اوست به دست بياورد، گريگوری وارد می شود.

پادتيال کوف يک قدم عقب رفت و چشم ها را تنگ کرد:

ـ تو هم که اينجايی مه له خوف.

گريگوری به رنگ سرب در آمد و ايستاد:

ـآره... می بينی که.

ـمی بينم، آره، می بينم.(لبخندی کجکی زد و نگاه پر کينه يی به او کرد.) خب، برادرهات را تيرباران می کنی... به اصلت رو کرده ای. همانی شده ای که بايد باشی... (خودش را به او چسباند و به نجوا گفت:) دو سره بار می کنی، نه؟ هر کی در است ما دالانيم!

گريگوری آستينش را چسبيد با خشمی که نفسش را پس می زد گفت:

ـجنگ گلوباکايا يادت است؟ يادت می آيد صاحبمنصب ها چه جوری کشته شدند؟... آن ها را طبق دستور تو قتل عام کردند، مگر نه؟... خب، حالا هم نوبت خودت است. آسياب است و پستا! اين که ديگر گريه زاری ندارد! خيال می کردی فقط تو يکی می توانی پوست ديگران را غلاف کن بکنی؟... مقام معظم رياست شورای کميسرهای خلق دن! حالا گاو خودت زاييده قربان!... (دن آرام-ترجمه احمد شاملو-جلد دو- صفحه ۹۳۰)

ميزان تعادل شولوخوف وحشتناک است و در ميانه روی به هيچ کس رحم نمی کند. دست هيچ کس را بالا نمی گيرد. هم به گريگوری-قهرمان قصه اش- يادآوری می کند که يک روزی خودش طرف گارد سرخی ها بود و شرمسارش می کند از اين جا عوض کردن، هم در لحظه ی مرگ قهرمانانه ی پادتيال کوف که قلب خواننده از کشته شدنش در رنج است تاريخ را پيش چشمانش می آورد که:

زمينی را که با خون آبياری می کنی گندم نخواهد داد...

معجزه ی شولوخوف در اين است که در زمانه ای اين کار را می کند که گفتمانش همهْ حقْ باوريست. و او، خود انسانی است با ايدئولوژی مارکسیست لنینیستی و در زمان خلق اثر ایدئولوژی او حاکم بر شوروی بود.

۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

مسخ



" مسخ " اولین کتابی بود که از فرانتس کافکا خوانده بودم. بزرگترین خاصیت کافکا در نویسندگی ، ساده نویسی اوست. او انقدر ساده و روان نوشته است که خواندن اثارش برای همه حتی کودکان امکان پذیر است. این کتاب در سال 1912 نوشته شد و در سال 1915 در لایپزیک به چاپ رسید. این داستان کوتاه در 72 صفحه نوشته شده و توسط صادق هدایت برای اولین بار به فارسی ترجمه شد. لحن کافکا روشن و دقیق و رسمی در تضادی حیرت انگیز با موضوع کابوس وار داستان دارد.

كافكا زبان شفافی دارد. جملات‌اش شسته و رفته‌اند. توخولسكی كه همدوره‌ كافكا بوده در نقدی به سال 1920 نوشته که كافكا بعد از «میشائیل ‌كلهاس» شفاف‌ترین و زیباترین نثر زبان آلمانی را دارد. البته به لحاظ زیبایی هرگز به پای «توماس مان» نمی‌رسد. آثار کافکا به‌گونه‌ای است که همه را وسوسه می‌کند تا آن را تفسیر کنند.

اثار کافکا با وجود وصیت او مبنی بر نابود کردن همهٔ آنها، اکثراً پس از مرگش منتشر شدند و در زمرهٔ تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار می‌آیند.

مشهورترین آثار کافکا داستان کوتاه" مسخ" (Die Verwandlung) و رمان "محاکمه " و رمان ناتمام "قصر" (Das Schloß) هستند.

در فضاهای داستانی کافکا ، موقعیت ‌های پیش پا افتاده به شکلی نامعقول و فرا واقع گرایانه توصیف می شود.

۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

الكساندر‏‎‏‎ سولژنيتسين

خبر بسیار کوتاه بود . سولژنيتسين در 89 سالگی فوت کرد.

سولژنيتسين همواره در نظرم انسانی بزرگ و قابل احترام بوده است. نه تنها برای مخالفتش با استالین بلکه بخاطر دید کاملی که به جهان داشت. در اینجا به بهانه مرگش شرح کوتاهی از زندگی و اثارش را می اورم.

الكساندر‏‎‏‎ ايسيويچ‌ سولژنيتسين، رمان نويس، تاريخدان و يكي از معروفترين اديبان روسيه در سال 1918به دنيا آمد.

وي در رشته رياضيات از دانشگاه‏‎ روستوف‏‎ فارغ‌التحصيل‌‏‎ شد‏‎ و سپس ‌به صورت‌ مكاتبه‌اي در دانشگاه مسكو ادبيات خواند. او در جنگ جهاني دوم شركت كرد و به درجه فرماندهي رسته توپخانه رسيد. اما در 1945 به علت نوشتن نامه‌اي انتقادي درباره ژوزف استالين بازداشت شد و 8 سال در اردوگاه‌هاي كار اجباري و 3 سال در تبعيد به سر برد.

وي در سال 1956 اجازه يافت در مسكو سكونت كند و ضمن تدريس شروع به نوشتن كرد. در سال 1962 با انتشار كتاب يك روز زندگي ايوان دنيسيوويچ به شهرت رسيد. پس از انتشار يك مجموعه داستان در سال 1963، ديگر حاضر نشد آثارش را به طور رسمي در كشور چاپ كند.

رمان‌هاي حلقه گمشده(1968)، بخش سرطاني(1968) و آگوست 1914(1971) در خارج از شوروي چاپ شد و او به شهرت جهاني رسيد.

سولژنيتسين در سال 1970 برنده جايزه نوبل ادبي شد اما به خاطر ممانعت از بازگشت وي به كشور، دعوت به استكهلم را رد كرد. با انتشار اولين كتاب از مجموعه اردوگاه‌هاي كار گولاگ يا مجمع‌ الجزاير گولاگ در سال 1973 در پاريس، مطبوعات شوروي به وي حمله كردند و در پي آن بازداشت و به جرم خيانت محكوم شد.

در سال 1974 از شوروي تبعيد شد و به آمريكا رفت و در آن جا به نوشتن ادامه داد. در اواخر دهه 1980 بار ديگر در شوروي مورد توجه قرار گرفت و قسمت‌هايي از كتاب مجمع‌الجزاير گولاك به چاپ رسيد.

در سال 1990 رسما تابعيت روسي وي بازگردانده شد و وي سال 1994 به روسيه رفت. او به شدت به روسيه عشق می‌ورزيد و ولاديمير پوتين، در سال 2007 در مراسم باشکوه و مجللی، جايزه دولتی روسيه را به خاطر خدمات بي‌دريغ به ميهن، به وي اهدا کرد.

از سولژنتسین، کتاب‌های حقوق نویسنده، به زمامداران شوروی، یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ ، مجمع الجزایر گولاگ، و بخش سرطان، به فارسی ترجمه شده است.

مطلب جالبی را که باید درباره او ذکر کنم این است که او با انکه با سیاست استالین به شدت مخالف بود و به خاطر همین اعتقاد سختی های زیادی را متحمل شد، اما هیچگاه از افکار ازاد خویش فاصله نگرفت و همواره به سیاست های امپریالیستی امریکا نیز معترض بود

سولژنيتسين در 4 اگوست سال 2008 در خانه خود بر اثر سكته قلبي درگذشت.

پی نوشت:

سولژنيتسين در کتابش که شرحی از تبعیدش به سیبری بود اینطور نقل می کرد : هر کدام از تبعیدی ها مشغول در اردوگاه کار اجباری در سیبری می بایست در روز تعداد معینی بلوک سیمانی می ساختند. اصولا" اردوگاه کار اجباری جایی بود که افراد را به انجا می بردند تا افکار بورژوازی از ذهنشان خارج شود و افکار پرولتاریایی جای ان را بگیرد. بنا بر این در این اردوگاه ها جایی برای سوال و جواب نبود. در زمستان سرد و وحشتناک سیبری ، بلوک های سیمانی یخ می زدند و عملا" در اثر یخ زدگی بلوک ها خراب می شدند و قابل استفاده نبودند. با اینحال رییس اردوگاه همچنان بر ساخت بلوک های سیمانی اصرار داشت زیرا او هم در مقابل بالا دستی ها مسئول بود و نمی بایست از امار تعداد بلوک ها ی ساخته شده کاسته می شد.

اندره مالرو

من از بسیاری جهات به اندره مالرو علاقه مندم ، یک از جنبه هایی که او را در نظرم بسیار ارزشمند و ستودنی ساخته ، کتاب" مرگ آگاهی " اوست . او اندیشمندی بود که در عمرش ، در پر خطر ترین حوادث روزگار خود شرکت کرد و آنها را آزمود. او نه تنها متفکر و اندیشمندی بزرگ بلکه کسی بود که به خاطر اعتقاداتش چند بار تا پای مرگ پیش رفت او در جنگهای ازادیبخش بخش هند و چین و جنگ داخلی اسپانیا شرکت داشت. او عقایدی جالب درباره مرگ دارد.

آندره مالرو (André Malraux) در 3 نوامبر 1901 در پاریس به دنیا آمد. پدر و مادرش وقتی او خردسال بود جدا شدند. مالرو نزد مادرش بزرگ شد و به مدرسه السنه شرقی رفت ولی تحصیل را به‌پایان نرساند.

وی در 21 سالگی با همسرش به كامبوج رفت. در مدت اقامتش در هندوچین از سیاست استعماری فرانسه در آن ناحیه آزرده بود و به تأسیس روزنامه‌ای بنام «هندوچین در زنجیر» كمك كرد.

پس از بازگشت به فرانسه چند رمان نوشت و برای رمان وضعیت بشری كه در مورد قیام كمونیستی شانگهای بود جایزه گنكور را دریافت كرد.

این نویسنده در 1930 به گروه باستان‌شناسانی پیوست كه در ایران و افغانستان كار می‌كردند. مالرو با شروع جنگ داخلی اسپانیا به نیروهای جمهوری‌خواه پیوست و خلبان شد. وی دوبار در نبرد برای دفاع از مادرید در برابر حمله فالانژیست‌ها زخمی شد و در جنگ جهانی دوم راننده تانك بود و دستگیر شد، ولی توانست فرار كند و به نیروهای مقاومت فرانسه بپیوندد. در 1944 گشتاپو او را دستگیر كرد، ولی زنده ماند و به كمك نیروهای مقاومت آزاد شد. پس از جنگ از دولت فرانسه مدال مقاومت و صلیب جنگ و از دولت بریتانیا نشان خدمت برجسته را دریافت كرد.

ژنرال دوگل او را به سمت وزیر اطلاع‌رسانی منصوب كرد. در این دوره آثاری در مورد هنر و فرهنگ منتشر كرد. سپس ژنرال دوگل او را اولین وزیر فرهنگ فرانسه كرد. در این سمت او به تأسیس خانه فرهنگ در سراسر فرانسه پرداخت.

آندره مالرو در 23 نوامبر 1976 درگذشت.

او در كتاب خویش به‌نام "ضد خاطرات" روايتی بودايي را چنین نقل می‌کند: "فيل خردمندترين جانوران است زيرا يگانه جانوري است كه زندگي‌هاي پيشين خويش را به ياد مي‌آورد. از اين رو زماني دراز آرام مي‌ايستد و درباره گذشته‌اش مي‌انديشد."

وسوسه غرب، فاتحان، جاده شاهی، وضعیت بشری، ضد خاطرات، امید، گردو بن‌های آلتنبورگ، از آثار این نویسنده است.


عزت شاهی

از هفته قبل کتاب خاطرات و زندگی نامه" عزت شاهی" دستم بود. امروز تمامش کردم. کتاب جالبی بود که اگر دستتان رسید در خواندنش درنگ نکنید. جدای از کتاب و محتویاتش چیزی که برایم از همه جالب تر بود سرنوشت این ادم است.

او از اعضای سازمان مجاهدین خلق بوده و در یک درگیری مسلحانه زخمی و دستگیر می شود و سال های زیادی در رژیم شاهنشاهی زندانی سیاسی کشیده بود. او با بسیاری از بزرگان سیاسی کشور هم سلول بوده و شکنجه های وحشتناکی را تجربه کرده است .بعد از انقلاب در کمیته انقلاب خدمت کرد که در نهایت بدلیل مخالفت با سیاست های کمیته در همان سالهای اولیه از ان استعفا کرده و به بازار رفته و بعنوان شاگرد مغازه در ان مشغول فعالیت شده که هنوز هم میرزا بنویس یک مغازه صخافی کتاب است.

او در کتاب خاطرات خود مطالب ارزشمند و ذیقیمتی را در رابطه با شکل گیری ، اقدامات و مسائل و مشکلات درون و بیرون زندان که برای سازمان و دیگران بوجود امد را با دقت ذکر می کند.

البته اعتقادم این است که هیچوقت تمام حقیقت در یک جا جمع نمی شود اما این کتاب میتواند به روشن شدن قسمتی از حقایق کمک کند.

نیایش


آن سالها که جوانتر بودم هیچوقت از دیدن عکس های گاندی خوشم نمی آمد. یک پیرمرد چروکیده و نیمه عریان با آن صورت پر از چین و چروک برای هیچ جوانی جذابیت نداشت. از طرف دیگر دیدن عکس های انقلابیونی که هم جوان بودند و اسلحه داشتند و خوش تیپ هم بودند خیلی برای من و دیگر همسالان من جذاب بود. سالها طول کشید تا با افکار گاندی بیشتر آشنا شدم. اما بعد از اشنایی بیشتر با آراء و افکار او امروز او با همان صورت و هیئت ظاهری برایم سمبل یک مبارز و انقلابی تمام عیار است. مبارزه بی وقفه و موثر او با بزرگترین قدرت استعماری دنیا، به دور از آرتیست بازی های متداول ، شاهکاری بود که فقط از او بر می آمد.

او قبل از انکه بخواهد دنیا را بسازد ابتدا خود را ساخت. او همواره در تزکیه نفس بود و به دین و عبادت بسیار اهمیت می داد. بسیار ساده زندگی می کرد. گوشت نمی خورد و همواره روزه می گرفت. او در نزد مسلمانان هند همانقدر محبوب بود که در نزد بودائیان و برهمایی ها بود. با انکه سالها در انگلستان زندگی کرده بود و با فرهنگ غربی به خوبی اشنا بود هیچگاه به فرهنگ بومی خود پشت نکرد و یک شرقی باقی ماند. به این جمله او توجه کنید:

«من بر اين اعتقادم كه نيايش، روح و گوهر مذهب است و به همين دليل بايد هسته زندگي انسان تلقي شود، زيرا هيچ انساني نمي تواند بدون مذهب زندگي كند.»

کتابی از او تحت عنوان" نیایش" ترجمه شده است .

مشخصات کتاب:

نام كتاب: نيايش

نويسنده: مهاتما گاندي

ترجمه: شهرام نقش تبريزي

انتشارات: نشر ني

- در كتاب نيايش، مهمترين نوشته هاي گاندي در بارۀ سير و سلوك معنوي و رابطه او با خدا گردآوري شده است. مطالب اين كتاب از ميان نامه ها، مقاله ها و كتابهايي كه طي پنجاه سال به نگارش درآمده اند انتخاب و گلچين شده است. بخش آغازين كتاب، كندوكاوي است در معنا و مفهوم نيايش و به موضوعات مورد توجه خوانندگان با هر كيش و مذهبي مي پردازد.

در بخش دوم، شيوه هاي نيايش توصيف شده اند. در اين بخش گاندي عقايدي را مطرح مي كند كه هدف از آن احياي سنن مذهبي هند است. سخنان گاندي در اين بخش نه تنها به شكلهاي نيايش مربوط مي شود، بلكه به سوء استفاده هايي -كه از نهادهای مذهبي صورت مي گرفت و گاندي را وامي‌داشت سبك و شيوه خاص خود را در سير و سلوك معنوی پيش گيرد- نيز اشاره دارد. بخش سوم، غور و غوصي است در قدرت رامانا، يا تكرار بي وقفه نام خدا، كه گاندي آن را برترين شكل نيايش مي دانست.

گاندی در این کتاب به تمامی شبهات و سوال هائی که در باب نیایش وجود دارد پاسخ می گوید.به این سوال که اگر خدا دانای بر امور است پس نیایش به چه کار می آید.این که شیوه نیایش چگونه می تواند ما را در زندگی بهتر یاری کند و بسیارسوالات دیگر.

به سخن آن موجود کوچک که در قلبت خانه کرده است اطمینان کن.

مهاتما گاندی

ژان پل سارتر

"کسی که برنده جایزهٔ ادبی نوبل ادبیات شد ولی از پذیرفتن آن امتناع ورزید".

عجیب اما واقعی است. او کسی نیست جز ژان پل سارتر بنیان گزار ایده فلسفهء اگزیستانسیالیسم. این مکتب فکری تا سالها ابشخور روشنفکران در تمام دنیا بود و هنوز هم بسیاری از روشنفکران از فلسفه او به عنوان قوی ترین و قابل دفاع ترین نحله فکری در قرن بیستم یاد می کنند

.سارتر روز ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ به دنیا آمد؛ از پدری که افسر نیروی دریایی بود و مادری که دخترعموی دکتر آلبرت شوایتزر معروف، برندة جایزه صلح نوبل است. پانزده ماهه بود که پدرش مرد. مادر و پدربزرگ اش، او را بزرگ کردند که اولی کاتولیک بارش می‌آورد و دومی سرش را به ریاضیات و ادبیات کلاسیک گرم می‌کرد. در جوانی برای گرفتن مهارت در تدریس فلسفه امتحان داد و رد شد. یک سال گذشت و نتیجة امتحان بعدی در ۱۹۲۹، جایگاه نخست را نصیب او کرد. همین سال است که با سیمون دوبووار آشنا می‌شود؛ دختری که در همان امتحان، نفر دوم شده و فرزند نازک نارنجی یک خانوادة کاتولیک است. سیمون دوبووار، فیلسوف، نویسنده و فمینیست فرانسوی همراه و همدم مادام‌العمر او بود. آشنایی سارتر و دوبووار، در سال ۱۹۲۹ صورت گرفت.

بطور کلی دو دوره در زندگی حرفه‌ای سارتر وجود داشت. اولین دورهٔ زندگی حرفه‌ای او دورهٔ پس از نوشتن اثر معروف‌اش، هستی و نیستی، بودو نوشتن رمان تهوع. سارتر به آزادی بنیادی انسان اعتقاد داشت و باور داشت که «انسان محکوم به آزادی است.»

در دومین دورهٔ حرفهٔ زندگی‌اش، سارتر به‌عنوان روشن‌فکری فعال از نظر سیاسی شناخته می‌شد. سارتر از طرفداران کمونیسم بود، هرچند که هرگز به‌طور رسمی به عضویت حزب کمونیست درنیامد. وی بیشتر عمر خویش را صرف مطابقت دادن ایده‌های اگزیستانسیالیستی‌اش کرد. سارتر معتقد بود که انسان باید خود سرنوشت‌اش را تعیین کند..

وی هم‌چنین، مطابق با اصول کمونیسم، باور داشت که نیروهای اقتصادی-اجتماعی جامعه که از کنترل انسان خارج هستند، نقشی حیاتی در تعیین مسیر زندگی اشخاص دارند.

در سال ۱۹۶۴ سارتر برندهٔ جایزهٔ ادبی جایزه نوبل ادبیات شد ولی از پذیرفتن آن امتناع ورزید. در همین سال، رئیس سازمانی شد به نام دفاع از زندانیان سیاسی ایران که کارش تا پیروزی انقلاب ۱۹۷۹ ادامه داشت.

سارتر در سال ۱۹۸۰ از دنیا رفت. خاکستر او در گورستانی در پاریس به خاک سپرده شد. پس از مرگ سارتر، سیمون دوبووار کتابی با نام مراسم وداع در مورد مرگ وی نوشت.

تخیل را از دست ندهیم

littleprincel.gif

آنتوان سنت اگزوپری را اولین بار با کتاب" شاهزاده کوچک" شناختم . تابحال 3 ترجمه معروف از این اثرارزشمند را به فارسی دیده ام . ترجمه های مرحومان "محمد قاضی" و "احمد شاملو" و اخیرا" ترجمه آقای "مصطفی رحماندوست" از بهترین ترجمه های این اثر برگزیده قرن بیستم ادبیات فرانسه می باشد.راستش از اینکه این کتاب را بعنوان اثر برگزیده قرن بیستم فرانسه دیدم تعجب نکردم. اما واقعا" چرا این کتاب کوچک داستانی توانست چنین افتخار بزرگی را کسب کند؟

کوری



روژه ساراماگو در ایران با رمان "کوری" به اشتهار رسید . در اهمیت این کتاب همان بس که این رمان او را برنده جایزه کامو در سال 1995 وجایزه ادبی نوبل در سال 1998 کرد.

"کوری" یک داستان پست مدرن زیباست که حاوی نکات اخلاقی بسیار برای بشر امروز است . خواندنش دلپذیر است و از ان دسته کتاب ها است که وقتی انرا بدست می گیرید میخواهید تا اخرش را یکضرب بخوانید .

او اولین پرتغالی بود که توانسته بود جایزه مهم نوبل را از ان خود کند .( مانند خانم شیرین عبادی در ایران) او در هنگام دریافت جایزه 76 ساله بود. زندگی سراسر پر فراز و نشیب او , می تواند درسی خوب برای جوانان ما باشد. او با وجود فقر مطلق که از کودکی در میان ان دست وپا میزد. به بالاترین نشان ادبی و فرهنگی دنیا دست یافت. جالب است بدانیم ژوزه ساراماگو در خانه كتابي نداشت (تازه وقتي نوزده سالش بود توانست با پولي كه از يك دوست قرض گرفته بود، كتابي را براي خودش بخرد).

او از سال 1969 به حزب کمونیست پرتغال پیوست و هنوز هم به ان وفادار است اما هیچگاه ادبیات را در خدمت اهداف حزب در نیاورده است. او شخصی خوش مشرب و سرزنده است با اینکه او اکنون 86 سال دارد اما مصابحت با او بسیار دلپذیر است.