‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

عاشق هم عاشق های قدیم



یادش بخیر
یادته چه موقع اولین بار همدیگر را دیدیم.
من خوب یادمه. بالای همین جاده که اون روزها یک کوره راه بود. یک چشمه ای بودش که الان لوله کشی کردنش. یادته؟ امده بودی با کوزه اب ببری خونه.
هرچه خواستم اب رو ازت بگیرم و ببرم اجازه ندادی. یادش بخیر.
ان روز من سواره بودم و می رفتم مزرعه و تو پیاده بودی و می رفتی منزل. یکی دوهفته بعد امدیم خواستگاری. یادته؟
بعد از این همه سال می خواهیم بریم همون جایی که اول بار همدیگر رو دیدیم.
بچه ها بزرگ شدند و هر کدومشون رفتند سر زندگی خودشون. باز هم تو موندی و من.
تنها مثل روز اول اشناییمون.
من هنوزمی تونم پیاده بیام ولی از وقتی گفتی زانوهات درد میکنه پشتم خم شد.
همیشه باهات می مونم و هیچوقت تنهات نمیزارم.



۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

پرواز




صبح یک روز افتابی مادر و پسر بچه 5 ساله اش برای تفریح به کنار دریاچه رفته بودند. دریاچه نور شدید خورشید را منعکس می کرد و چشمان را می ازرد.
ان دو نفر برای انکه بهتر بتوانند دریاچه را ببینند از ضلع شمالی به ضلع شرقی دریاچه رفتند. این تغییر مکان حدود نیم ساعت طول کشید. در این مدت غازهای وحشی مرتب در امد و رفت بودند. انها روی اب می دویدند و سپس پرواز می کردند.
در این مدت پسر بچه با دقت به حرکت و پرواز غازها دقت می کرد. وقتی به جایی که می خواستند رسیدند پسر بچه خسته شده بود و از مادرش پرسید:

"مادر چرا ادمها پرواز نمی کنند؟"  مادرش نگاهش را از اسمان کند و به پسرش گفت:
"چون انسانها نمی خواهند که پرواز کنند".

پسربچه سرش را بعلامت تائید طوری تکان می داد که بنظر می رسید مفهوم کامل جمله مادر را دریافته است.

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

جدایی





منشی در می زند و وارد اتاق می شود.درحال  اویزان کردن روپوش بودم.


"بله؟"

"ببخشید گفتم شنبه مراجعه کنند اما می خواهند شما را حتما" امشب ببینند. خیلی وقت است که نشسته اند."
اسمان می غرد و باران شدیدی می بارد و من عجله دارم قبل از انکه باران شدید تر شود برگردم منزل.

" خوب راهنمائیشان کنید."

 تنبلی می کنم و روپوشم را دوباره نمی پوشم. پیر مردی به همراه یک پسر نوجوان حدود سیزده ساله وارد می شوند.


"سلام. بفرمائید"

 پیر مرد دستش را دراز کرد و با هم دست دادیم.بعد با پسر نوجوان هم دست دادم.
قیافه پیرمرد برایم بسیار اشنا بود اما نتوانستم بجایش بیاورم.


پیرمرد پرسید :"سلام. خودتان هستید؟ "


"بله . شما را قبلا" کجا زیارت کرده بودم؟"


"شادمان هستم. پدر ساسان."


دوباره از جایم بلند شدم و دستم را بطرفش دراز کردم و دوباره اما این بار محکمتر با او دست دادم.
حاج اقا ببخشید که بجا نیاوردم.این را به حساب بی ادبی ام نگذارید.


"نه پسرم. این روزها کسی حواس درستی ندارد."


یکباره رفتم سی سال پیش. همانوقت ها که من و ساسان همکلاسی بودیم. مدرسه راهنمایی ادیب السلطنه. مدرسه تقریبا" وسط شهر بود و منزل ساسان بیست یا سی متر با مدرسه فاصله داشت. برعکس خانه ما دو کورس تاکسی یا اتوبوس تا مدرسه فاصله داشت. انوقت ها مدرسه دوشیفت بودیم شیفت اول از ساعت 8 تا 12 و شیفت دوم از ساعت 2 تا 4. بعضی وقتها که هوا خراب بود با ساسان به خانه اش می رفتیم و ناهار را با هم می خوردیم. ساسان بچه اخر خانواده بود و برادرها و خواهرهابش همگی ازدواج کرده بودند. خانه شان بود بزرگ و قدیمی با یک حیاط بزرگ و یک حوض در وسط . ماهی های قرمز توی اب حوض که به سبزی میزد وول می خوردند. اتاق خلوت ساسان جلوی حیاط بود و پدر و مادرش انطرف حیاط زندگی می کردند.


پیرمرد ان سالها یک ادم میان سال بود و بسیار محترم. مادر ساسان از شوهرش خیلی جوانتر بود و من را خیلی دوست داشت.

"اقا از ساسان چه خبر؟"

اهی کشید و گفت "برگشته امریکا شاید زنش را راضی کند که برگردد. تا بحال که موفق نشده. ببخشید معرفی نکردم. این هومن است پسر ساسان."

داستان این بود که بعد از انقلاب چندسالی ساسان اینجا بود و به دانشگاه رفت و بعد از فارغ التحصیلی توانست یک بورس دولتی برای ادمه تحصیل بگیرد. او از دانشگاه ایلینویز پذیرش گرفت و شرط دولت برای دادن بورس ازدواج کردن و سپردن یک وثیقه سنگین بود. او هم برای اینکه بورس از دست نرود رفت با سوسن که تنها دوست غیر پسرش بود ازدواج کردند و بعنوان وثیقه ملک پدر رفت بعنوان وثیقه برگشتن.


انها انجا بچه دار می شوند. یک پسر و یک دختر.


بعد از اتمام تحصیلات و گرفتن تخصص سوسن برگشتن را قبول نمی کند و می خواهد که بماند اما ساسان که ملک پدرش در وثیقه مانده نمی تواند بپذیرد.


ناچار از هم جدا می شوند. سوسن و دخترش در انجا می مانند و ساسان و هومن برمی گردند. ساسان در دانشگاه مشغول کار می شود اما نمی تواند خلا وجود مادر را برای هومن پر کند.

"خوب حاج اقا خودتان چطورید؟"

"نمی دانم از کجا شروع کنم؟ از گردنم درد میکنه تا نوک پام....."

باران شدیدتر شده بود .

۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

پمپ بنزین


Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service


اخر شب در یکی از جاده های منتهی به شهر در پمپ بنزین از اتوموبیل پیاده شد و کارت سوخت را داخل

دستگاه کارتخوان قرار داد.

"سوختگیری مجاز" ...." لطفا" نازل را بردارید"

مشغول پر کردن باک اتوموبیل شد. پمپ بنزین خلوت بود و غیر از او و متصدی کسی نبود.

" اقا سی دی نمی خواهید."؟ نوجوانی پانزده یا شانزده ساله با یک ساک کوچک بر دوش روبرویش ایستاده

بود.

" نه همیشه رادیو روشن است و زیاد به سی دی علاقه ای ندارم."

" امکان داره تا شهر مرا برسانید.؟"

"مشکلی نیست سوار شو."

راه افتادند بدون انکه صحبتی رد و بدل شود. بعد از چند دقیقه:

"با موسیقی حال نمی کنید؟"

"چرا رادیو پیام موسیقی هم پخش می کند."

"روزهای عزاداری و شهادت که همه اش مارش عزا می گذارند. انوقت چکار می کنید؟"

داشت حوصله اش را سر می برد.

"رادیو را خاموش می کنم."

مثل اینکه متوجه شده بود که مرد خریدار نیست و دیگر چیزی نگفت. بعد از چند دقیقه دوباره گفت:

" اقا یک سی دی خودم پر کردم برای ادمهای سن و سال شما. خودم اهنگهایش را انتخاب کرده ام. اهنگهای داریوش و ... و فرهاد و فریدون فروغیه. اگر بخواهید می توانم یکی از انها را به شما هدیه کنم."

" ببینم چیه؟"

سی دی را به مرد داد.

"ضیافتهای عاشق را.... خوشا بخشش خوشا ایثار"

"خوب بعدی چیه؟"

"در بدر همیشگی.... کولی صد ساله منم"...

"بعدی؟"

ما دوتا ماهی بودیم .... توی دریای کبود...

تقریبا" به شهر رسیده بودند

"اگر زحمتی نیست من صد متر جلوتر پیاده می شوم."

"چقدر پول سی دی شد؟"

" مهمان من باشید. عوضش هر وقت گذاشتینش یاد من باشید."

پیاده شد و مرد اهنگ سوم را دوباره گذاشت. بیاد همسرش افتاد که چند سال پیش بر اثر سرطان مرده بود. کم کم گریه اش گرفت. کنار خیابان ایستاد و ماشین را خاموش کرد. خیابان کاملا" خلوت بود و مرد سرش را روی فرمان گذاشت.

حالا نوبت منه... سایه اش افتاده رو آب...

علیرغم اصرار همه حتی نزدیکان همسرش ازدواج نکرده بود. تنهایی را در تمام مدت این چند سال بخوبی حس کرده بود. نفس کشیدن هم برایش سخت شده بود.

با صدای بی صدا....مثل یه کوه بلند... مثل یه خواب کوتاه....

......

خاموش شد ستاره.....افتاد روی خاک....

صبح زود رهگذران با صدای بوق ممتد متوجه اتومبیل شدند. سینه مرد به فرمان فشار می اورد و بوق می زد.

ماشین پلیس و امبولانس یکی بعد از دیگری رسیدند. وقتی مرد را از اتومبیلش خارج کردند و روی برانکارد دراز کردند بوق ماشین هم مثل نفس مرد قطع شده بود.

۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

تشویش



پشت چراغ قرمز گیر کرده بود. باران نم نم می بارید. با خودش فکر می کرد باز دیر می کند و حتمن جای مناسبی برای پارک ماشین پیدا نخواهد کرد.
با بوق ماشین عقبی به خودش امد و محکم روی پدال گاز فشار اورد تا در چهارراه بعد به چراغ قرمز نخورد.
"چند تا قسط بانک مسکن عقبیم؟" همسرش گفت " چهار یا پنج تا".
"بابت قسط ماشین چند تا؟"
"پنج تا."
دوباره در افکار خودش غرق شد. همسرش ادامه داد" از مدرسه بچه ها نامه دادن که پول سرویس شان را باید تا اخر همین برج تسویه کنیم". باز مرد به فکر فرو رفت " در چهارراه بعد باز هم به چراغ قرمز خورده بودند.
مرد با خودش فکر می کرد در برابر این همه مشکلات چکار می تواند بکند؟ دنیا پیش چشمش تیره و تار شده بود. هیچکس و هیچ چیز را نمی دید.
" الان چکار باید بکنیم"؟
زن در حالیکه ساک خریدش را از کیف خارج می کرد گفت:
"تنها کاری را که الان می توانی بکنی این است که برف پاک کن را روشن کنی. همین کنار ها من پیاده می شم. خیلی از میدان رد شدیم."
وقتیکه مرد برف پاک کن را روشن کرد دنیا خیلی تغییر کرده بود.

۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه

گاو ها

می گویند در زمانهای قدیم دهقانی زندگی می کرد که دو گاو داشت. او هر روز گاو ها را برای چرا به صحرا می برد و به مزرعه اش می رفت و هنگام غروب به صحرا برمی گشت و گاو ها را به طویله می برد.
بعد از مدتی متوجه شد که یکی از گاو ها هر روز در حال چاق تر شدن و گاو دوم در حال لاغر شدن هستند. او نمی توانست دلیل این امر را بفهمد. بنا بر این تصمیم گرفت یک روز با گاو ها در صحرا بماند تا متوجه اشکال کار بشود.
صحرایی که گاو ها در ان مشغول چرا می شدند یک چمنزار سبز و خرم نبود و علفها تنک روییده بودند. او طبق معمول گاو ها را در صحرا رها کرد و مشغول تماشای چرای گاو ها شد.
او دید که گاو اول از جلوی پایش شروع به چریدن کرده و بعد از خوردن سراغ بوته دیگر علف می رود. اما گاو دوم به دور دست نگاه می کند و چون در دور دست علفها روی هم و انبوه بنظر می رسیدند بطرف سوی دیگر صحرا می دود.
زمانی که به انطرف صحرا می رسید متوجه می شد که اینجا هم مانند همان جای قبلی است. از انجا به گوشه دیگر صحرا نگاه می کرد و بطرف دیگر صحرا می دوید و این داستان تمام روز ادامه داشت. در نتیجه تمام روز را گاو دوم دنبال جایی برای چرا می گشت و این در حالی بود که گاو اول توانسته بود در این مدت مقدار زیادی علف بخورد.
البته این فقط یک داستان تمثیلی است و هیچوقت چنین اتفاقی نیافتاده است.
خوشبختی را باید از زیر پا جمع کرد. خیلی دور نیست. همینجاست در درون ماست. اگر بخواهیم با ماست اما بسیاری از ما رسیدن به ان را موکول به زمانی می کنیم که شاید هر گز نیاید. یا موکول به جایی می کنیم که شاید هیچوقت به انجا نرسیم و اگر هم برسیم می بینیم که اینجای جدید هم یک چیزی شبیه جای اولمان است با کمی تغییر.
خداوند بهشت را در زمین نیافریده است.

۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

داستان سیب ها و آدم ها

می گویند مردی زیر سایه درخت سیب در حال استراحت کردن بود. ناگهان سیبی از درخت جدا شد و بر سرش افتاد و سرش را زخمی کرد. او در حالی که به زمین و زمان دشنام می داد با خود می گفت : آخر این چه خدایی است. این چه زندگی سگی است. این سیب می بایست در این لحظه بر سر من می افتاد؟ همان لحظه ای که من در زیر ان در حال استراحت بودم؟ این چه دنیایی است؟ این چه خدایی هست؟ اصلا" خدایی هست؟

مردی زیر سایه درخت سیب در حال استراحت کردن بود. ناگهان سیبی از درخت جدا شد و بر سرش افتاد و سرش را زخمی کرد. او کمی سرش را مالید و به زیر سایه درخت دیگری رفت و دوباره خوابید.

مردی زیر سایه درخت سیب در حال استراحت کردن بود. ناگهان سیبی از درخت جدا شد و بر سرش افتاد و سرش را زخمی کرد. او از خواب بیدار شد با تعجب به سیب نگاه کرد و به این موضوع دقت کرد که چرا این سیب به زمین افتاد و به هوا نرفت؟ بسیار فکر کرد تا مهمترین اصول مکانیک را پیدا کرد.

بسیاری از اتفاقاتی را که برایمان می افتد بتنهایی هیچ معنی خوب یا بدی را بهمراه ندارد بلکه واکنش ما درباره ان واقعه ان را خوب و یا بد و یا بی معنی خواهد کرد