۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه
۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه
ان طوری نه
۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه
خبر مهم
۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه
روپوش سفید
« وقتی از مطب می خواهید بیرون بروید, همان لحظه که روپوشتان را از تن در اوردید, تمام گرفتاری ها و مشکلات مطب و مریض هایتان را بهمراه روپوشتان اویزان کنید. »
۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه
زندگی سخت
دیروز شاهد صحنه هایی بودم که خیلی ناراحت کننده بود. با خودم فکر کردم واقعا" اینهایی که باعث ازار مردم می شوند شب ها چطور می توانند بخوابند؟
اینهایی که بی دلیل و الکی اذیت شده اند چطور می توانند فراموش کنند؟
ایا هیچ وقت اوضاع مثل سابق خواهد شد؟ چه برای انها که مردم را اذیت کرده اند و چه انها که اذیت شده اند.
۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه
جاوید 3
۱۳۸۸ آبان ۱۲, سهشنبه
جاوید(ادامه)
در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.
۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه
جاوید
۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه
اولین روز اتاق جراحی
۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه
ما در کدامین جهان زندگی می کنیم
۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه
فرانسیسكو گویا
یکی از کتاب هایی که ان زمان خوب فروش می رفت کتاب "خرمگس" نوشته اتل لیلیانویچ بود. البته کتابهای دیگری هم فروش فوق العاده ای داشتند مثل "نان و شراب" و "سردار جنگل" و من هم برای جور کردن جنس همیشه دنبال گیر اوردن همین کتابها بودم. نقاشی روی جلد "خرمگس" که همین نقاشی است خیلی نظرم را جلب کرده بود.
ان سالها خواندن کتاب برای همه خیلی مهم بود و یک جورهایی مایه فخر فروشی. من هم برای انکه از قافله کتابخوان ها عقب نمانم این کتاب را زورکی خواندم (با انکه ان زمان خیلی از ان سر در نیاوردم) و همیشه این سوال را از خودم می پرسیدم که راز این نقاشی چیست که همه را مجذوب خودش می کند
دیشب تلویزیون بی بی سی فارسی تفسیر کاملی را درباره این نقاشی و دیگر اثار "فرانسیسكو گویا" پخش کرد و من سراسر برنامه میخکوب ان شده بودم.
نام این تابلو "سوم ماه می" و تصویر نقاشی درباره کشتار مردم اسپانیا بدست سربازان فرانسوی است.
نقاش این اثر goya است و این هم خلاصه ای از زندگی ایشان.
فرانسیسكو گویا در سی ام مارس ۱۷۴۶ میلادی در زمان سلطنت فیلیپ پنجم پادشاه اسپانیا چشم به جهان گشود. وی پس از دوره ای كه در برگیرنده نخستین تجربه های نقاشی اش بود، مادرید را به قصد رم ترك گفت، اما در سن ۲۵ سالگی به اسپانیا بازگشت.
گویا، پس از آثار موفق نقاشی كه روی سطح گچی كلیساهای مادرید به وجود آورده بود، نقاشی سقف كلیسای «سان آنتونیو» را در سال ۱۷۹۸ میلادی به پایان رساند كه به عنوان یكی از شاهكارهای نقاشی جهان در تاریخ ثبت شده است.
«گویا» در پی بیماری سخت و مرموزی كه به مدت طولانی او را در بستر انداخته بود، فصل تازه ای از زندگی هنری اش را با خلق آثاری درباره مصیبت های جنگ آغازكرد كه بازتاب هجوم بیرحمانه ارتش ناپلئون به اسپانیا و تیرباران آزادیخواهان این كشور بود.
او مجموعه ای از طرح هایش را با مضامین طنز انتقادی تحت نام «كاپریس» به شیوه چاپ سنگی ارائه داد. این مجموعه كه انتقاد طنزآمیزی از سبكسری ها، فساد و بی بند و باری شاهزادگان اسپانیا بود، با استقبال مردم روبرو شد. «گویا» با مجموعه كاپریس قدم های شجاعانه ای برای بیان تصویری و نقد مسائل اجتماعی با چاشنی طنز كه به فرهنگ و طنز عامیانه نزدیك تر بود، برداشت و زمینه را برای رشد، بالندگی و رواج هنر نوخاسته نقاشی هجایی یا طنز ترسیمی آماده كرد.
به همین دلیل همواره از «فرانسیسكو گویا» نقاش بزرگ به عنوان یكی از پیشگامان هنر كاریكاتور یاد می شود. این هنرمند برجسته در سال ۱۸۶۲ میلادی درمادرید درگذشت.
به هرشکل این تصویر برایم بسیار خاطره انگیز بود و گمان می کنم برای ادم های دوران ما یاد اور خیلی از رویدادها باشد.
۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه
روزهای اخر ماه رمضان
۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه
ارزش کلام
یادم هست کلاس اول راهنمایی بودم و درس انگلیسی به درسهای ابتدایی اضافه شده بود. دبیر انگلیسی ما خانمی بودند که در تمام زمان در کلاس به انگلیسی صحبت می کرد و ما را وا می داشت که سوالاتمان را به انگلیسی از ایشان بپرسیم و ایشان هم به انگلیسی جواب می دادند. البته ان زمان خبری از لابراتوار زبان و تکنیک های پیشرفته زبان خارجی وجود نداشت. روی همین اصل فراگیری زبان خیلی سخت بود.
بعلت بازیگوشی و درس نخواندنم یک روز بعد از انکه زنگ خورد معلم زبان مرا صدا کرد و نامه ای را به من داد تا به پدرم بدهم. قدیمی ترها یادشان هست که اینکار در ان زمان چه معنایی داشت. وقتی به خانه رسیدم با ترس و لرز نامه را به پدرم دادم و از جلوی چشمش گم شدم.
بعد از چند ساعت پدرم صدایم کرد و به من گفت:
"معلم زبانت در نامه نوشته که شما به درس زبان انگلیسی توجه نمیکنی و تکالیفت را انجام نمی دهی. ایا این موضوع حقیقت دارد؟"
من که در این مدت سرم پایین بود و به سوراخ روی شست جوراب چپم نگاه می کردم به ارامی گفتم:
"بله من... انگلیسی... را خوب .... نمی فهمم."
پدرم با ارامش گفت:
"من در مدرسه زبان فرانسه خوانده ام و انگلیسی نمی دانم. دوست داری اسمت را در کلاس تقویتی بنویسم؟"
این عبارت "کلاس تقویتی" در زمان ما از هر فحشی بدتر بود. معمولا" بچه هایی که کمی کودن بودند را در این کلاسها ثبت نام می کردند و می گفتند کلاس تقویتی برای دانش اموزان ضعیف است مثل کسی که بیمار و ضعیف است و نیاز به داروهای تقویتی دارد , دانش اموز کودن نیاز به این کلاسها دارد.
این کلام پدرم انچنان مرا سوزاند که ثلث بعد انگلیسی را 20 شدم بعد از ان تا سال اخر دانشگاه هم درس زبان از بهترین درسهایم بود.
حالا که با خودم فکر می کنم متوجه می شوم که ارزش کلام در ان زمان نسبت به امروز چقدر زیاد بود. اما نمی دانم چه عاملی تغییر کرده که کلام امروزه ارزش و برش قدیم را ندارد؟
داعیان شرع
سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!
بر قتلعام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را ؟
الله اکبر است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب
آتشفشان به بال شیاطین، کردهست پاره پاره فضا را
از شرع غیر نام نماندهست، از عرف جز حرام نماندهست
بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را
انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بیگناه که خوردند
شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را
سهرابها به خاک غنودند، آرام آنچنانکه نبودند
کو چارهساز نفرت و نفرین، تهمینههای سوگ و عزا را ؟
زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند
آنانکه عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را
سجاده تار و پود گسستهست، دیوی بر آن به جبر نشستهست
گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را
سیمین بهبهانی
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
خبر بسیار کوتاه بود.
"دکتر شفیعی کدکنی برای همیشه از ایران رفت."
شفیعی کدکنی تنها یک اسم نیست. او استاد ممتاز دانشکده ادبیات دانشگاه تهران و از اخرین بازمانده های یک نسل پربار و طلایی ادبی یود. اولین بار ایشان را با شعر "گون و نسیم" در کتاب درسی اشنا شدم. وقتی دانشجو بودم چند بار از سر کنجکاوی و برای دیدن ایشان به کلاسشان در دانشکده ادبیات رفته بودم.
نمی دانم چه بگویم که بتواند احساسم را در باره این خبر بیان کند. کلمه "وحشتناک" برای بیان ان بسیار ناچیز است.
از زبان خودش به او می گویم:
به شکوفه ها
به باران
ماهیگیری
زمانهایی نه چندان دور در خانه ای زندگی می کردیم که مشرف به رودخانه بود . رودخانه از داخل شهر می گذشت. ان زمان رودخانه ماهی داشت و یکی از سرگرمیهای ما در ایام ماه رمضان در تابستان این بود که من و برادرم ماه های رمضان بعد از خوردن سحری به کنار رودخانه می رفتیم و تا زمان طلوع خورشید بوسیله قلاب کلی ماهی می گرفتیم.
کمتر کسی را می شناسم که لذت ماهیگیری را حداقل یکبار چشیده باشد و بتواند از ان دل بکند. این قضیه برای ما هم کاملا" صدق می کرد. اما روزی با صحنه ای مواجه شدم که برای همیشه قید ماهیگیری را زدم.
روزی کنار رودخانه ماهی را در قلابم حس کردم. ماهی به قلاب گیر کرده بود و من هم با انکه هنوز بسیار جوان بودم فوت و فن ماهیگیری را بخوبی می دانستم. برای انکه قلاب را کاملا" در دهان ماهی گیر دهم قلاب را به ارامی به سمت مخالف کشیدم. دقیقا" حس کردم که قلابم در فک بالای ماهی گیر کرده انوقت به ارامی قلاب را از اب کشیدم.
ماهی به نسبت بزرگ بود و من ان را تقریبا" داشتم در دستانم حس می کردم که یکباره ماهی تکان شدیدی خورد و قلابم از نایلون پاره شد. ماهی نگون بخت با یک قلاب گیر کرده در فک بالایش به داخل اب افتاد.
ان شب خیلی به ان ماهی و سرنوشتش فکر کردم. هر لحظه ذهنم را رنگ خونی که از دهان ماهی می چکید ازار می داد.
از ان به بعد دیگر تاکنون ماهیگری نکردم.
نسل سوخته (ادامه)
نوشتن پست قبلی و کامنتهای دوستان مرا بر ان داشت تا این چند روز بیشتر به ایام نوجوانی و جوانی نسلمان دقیق شوم. یکی از دوستان عزیزم در کامنتی خصوصی بریم نوشت که عبارت نسل پخته بهتر از نسل سوخته بود و دوست عزیز دیگرم جناب اقای گلبانگ به مطلب مهم دیگری اشاره کردند و ان بلوغ زودرس نسل ما بود.
ضمن انکه با نظر هر دو عزیز کاملا" موافقم بنظرم توضیحی را باید به مطلب قبلی اضافه کنم.
زندگی در دورانی که همه ما در ان هستیم از نگاهی دیگر یک موقعیت است. نسلهای قبل از ما و یا شاید بعد از ما نتوانند اینهمه اتفاقات تاریخی را یکجا ببینند. اینجاست که بقول دوستانم نسلی بوجود می اید که عرض زندگی اش بیشتر است و زود به پختگی می رسد. واقعیت همین است. همین امروز نسل جدید مردم کشورمان اغلب از مسئولیت ها می ترسند و شاهد ان را می توانیم در بسیاری از امارها ببینیم. بعنوان مثال کاهش امار ازدواج و بالا رفتن امار طلاق یکی از شاخصه های مسئولیت پذیری جوانان امروز ماست.
اما هدفم از نگارش مطلب قبلی اشاره به این واقعیت بود که علیرغم تمام این جنبه های خوب و غیر قابل تکرار , چیزی را از دست دادیم که دیگر نمی توانیم ان را بدست بیاوریم و ان همان جوانی است که در زندگی هر کس فقط یکبار وجود دارد.
مطلب مهم دیگری که وجود دارد نتیجه, عملکرد ماست. امروز نسل نو از ما می پرسند :
این نتیجه تحولاتی بود که شما باعث و یا حداقل ناظر انها بودید؟ بعبارتی دیگر ما را برای نتایج کارهایمان مواخذه می کنند. که من واقعا" جوابی در خور فهم این نسل جدید و باهوش ندارم.
شده ایم چوب دو سر طلا. به همین دلیل ساده که نتیجه عملکرد ما باعث خوشبختی نسل بعد ما نشد و انها ما را در ایجاد این سرنوشت مقصر میدانند و با توجه به مطلب پست قبلی باز هم فکر می کنم ما نه تنها نسل سوخته ایم بلکه باعث سوزانده شدن سرنوشت فرزندانمان هم هستیم.
ای کاش نتیجه زندگی و عمرمان بنفع نسل بعدمان بود تا حداقل از دست رفتن بهترین ایام زندگی و سلامتی مان معنی پیدا می کرد.
نسل سوخته
يادم هست زماني كه انقلاب شد چهارده ساله بودم و بعد از ان جنگ و بگير و ببند و خيلي داستانهايي كه همه انهايي كه هم سن و سال من يا كمي بزرگتر و يا كمي كوچكتر هم هستند كم و بيش يادشان هست.
موضوع اينها نيست بلكه هدفم از ياد اوري اين بود كه من و هم نسل هاي من ادمهايي بودند كه هيچوقت فرصتي براي جواني كردن نداشتند. در مدرسه يا بايد اينوري مي شدي و يا آنوري. بيطرفي بي معنا بود. جواني كردن جرم بود.
بيشترين تعداد ادمهايي كه چه در جنگ شهيد شدند و يا در درگيري هاي خياباني كشته شدند و يا در زندانها اعدام شدند ادمهايي هم نسل ما بودند. بنظرم نسل ما اصلا" در زندگي شان چيزي تحت عنوان دوره جواني به ان شكلي كه قبل از انقلاب داشتيم و يا حتي امروز داريم ، اصلا" وجود نداشت و يا بسيار كمرنگ بود.
بعضي وقتها كه با خودم فكر مي كنم مي بينم كه ما مثل كساني بوديم كه خانه مان در مسير سيل ساخته شده بود. سيل ما را با خود برد و ما هيچ راهي براي انكه مسيرمان را انتخاب كنيم را نداشتيم و در واقع اين مسير سيل بود كه مسير زندگي مان را تعيين مي كرد.
خيلي ها در اين مسير غرق شدند و خيلي هاي ديگر به جاها و ناكجاها رسيدند. البته اين سيل خيلي را هم كه خانه نداشتند را هم به خانه هاي اشرافي رساند كه البته تعدادشان به نسبت بسيار كم بود. خيلي ها مجبور به ترك وطن شدند و نميدانم... نميدانم چرا تمام اين اتفاقات در زمان نسل ما رخ داد؟
بطور قاطع مي توانم بگويم كه اكثر افراد نسل ما هيچوقت درست و حسابي روي ارامش و راحتي را نديدند. حتي ان دسته افرادي كه مجبور به ترك وطن شدند هم از اين قاعده مستثني نيستند.
از اين روست كه فكر مي كنم نسل ما نسل سوخته است.
روزهاي گرم تابستان
دوران كودكي و بي خيالي و بازيگوشي.
تلويزيون داشتيم اما فقط از ساعت 4 عصر تا 10 برنامه داشت كه يكساعت ان مال بچه ها بود. بيشتر روزهاي تابستان فقط موقع ظهر به خانه مي امديم و بعد از خواب اجباري دوباره مي زديم بيرون. تا تاريك شده هوا وقت داشتيم كه برگرديم.
انقدر دويده بوديم و عرق كرده بوديم كه رمقي به تن نداشتيم. بعد از شام مي رفتيم توي پشه بند . انوقت داستان شب راديو شروع مي شد. هيچوقت بياد ندارم توانسته باشم داستان را تا اخر گوش كنم.
مي خوابيديم و اول صبيح يك صبحانه هول هولكي مي خورديم و بعد دوباره توي كوچه پلاس بوديم.
الان كه با خودم ان زمان را دوره مي كنم و بياد مي اورم كه چقدر در روز مي دويديم خنده ام مي گيرد. هر چيزي برايمان مي توانست اسباب بازي باشد. از يك لاستيك كهنه دوچرخه گرفته تا حتي هفت تا سنگ. گاهي بجاي توپ چندتا جوراب را داخل هم مي كرديم و گاهي هم بچه محل ها همگي پول مي گذاشتيم و يك توپ پلاستيكي مي خريديم و چند روزي دنبال همان توپ مي دويديم.
بعضي وقتها هم حتي درب يك جعبه روغن يك كيلويي هم بهانه خوبي براي يك روز دويدنمان بود.
اما شناي روزانه بعد از فوتبال كنار رودخانه نزديك خانه مان داستان ديگري داشت و ان اين بود كه عليرغم مخالفت مادر و پدر يكي از كارهاي هر روزه و تعطيل نشدني مان بود و كه چه ضفايي داشت.
براي انكه كسي متوجه شنا رفتنمان نشود موها را از ته مي زديم تا زودتر خشك شوند و لو نرويم. اما مادرم همينكه سر و وضعمان را مي ديد همه چيز را مي فهميد. شايد از قرمز شدن چشممان متوجه مي شد. نمي دانم.
خواهرم با دختر هاي كوچه يك گوشه اي خيلي اهسته خاله بازي مي كردند و بعضي وقتها ما هم از سر شرارت بساط بازي ارام دخترها را به هم مي ريختيم و انها را با چشمان گريان مي فرستاديم منزل.
اوضاع خيلي عوض شده. يادم هست روزي دوبار هم پدر و مادرمان را صدا نمي زديم. يعني اصلا" ما با انها كاري نداشتيم. اما امروز دوره دوره ديگري شده. بچه ها را بايد صبح ما از خواب بيدار كنيم و تازه كلي غرولند بشنويم و اين داستان تا شب همينطور ادامه دارد. كلاس بسكتبال و واليبالشان يكطرف كلاس زبان و ديگر كلاسها رمقي و زماني براي بچگي كردن انها باقي نگذاشته و اين را خيلي بد مي دانم.
بقول عرب ها "مخلص كلام"
ان زمان كه ما كوچكتر بوديم مي گفتند "اول بزرگتر" و حالا كه مثلا" بزرگ شده ايم مي گويند " نه اقا اول كوچكتر" مثل اينكه ما بايد هميشه اخر باشيم و هيچ گريزي هم نيست.









