‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

امان از این بلاگفا


طبق معمول باز هم بلاگفا بازی در اورده.احتمالا" پلیس اینترنتی دارد اعصاب همه را ازمایش می کند. به هر شکل اینجا در خدمتیم و خاک پای تمام دوستان هم هستیم. شما را بخدا از این بلاگفا بزنید بیرون تا اعصاب راحت تری داشته باشید.

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

ان طوری نه


یک استاد بزرگواری داشتیم که نمی دانم چرا به ایشان پروفسور می گفتند. البته از نظر معلومات عالی بود اما نمی دانستم یعنی راستش هنوز هم نمی دانم چه وقت می شود به یک استاد لقب پروفسور داد.
پروفسور "ن" هر یک روز در میان  راس ساعت 9 به بیمارستان شریعتی می امد و مشغول ویزیت بیماران خودش می شد. از بیمارانش احوالپرسی می کرد و اگر بیمار به دستور دارویی جدیدی نیاز داشت به سوپر وایزر ابلاغ می کرد. سوپر وایزر بخش ارتوپدی هم دنبال ایشان راه می افتاد و مثل کاتبین درگاه شاهنشاهان کلمه به کلمه فرامین پروفسور درباره هر مریضی را یاد داشت می کرد.
پروفسور همه جور خوبی داشت مگر اخلاق. بعضی وقتها قیافه اش طوری بود که با خودم فکر می کردم به زور به ایشان اول صبح ترشی خورانده اند. زود عصبانی می شد اگر دانشجویی سوال بی ربط و یا حتی کم ربطی می کرد با تندی نگاهی معنی دار می کرد و حرف تندی می زد و باصطلاح دماغ ادم را می سوزاند.
این جناب پروفسور در همان اواخر دهه شصت که بگیر و ببند بود هیچ روزی بدون پاپیون در بیمارستان حاضر نمی شد. ادکلن های گرانقیمتش را معمولا" از فرانسه می خرید و حتی ساعتها بعد از رفتنشان می شد فهمید که ایشان از اینجا رد شده اند.خلاصه عرض کنم که یک شاهنشاه کوچک بود.
یک روز طبق معمول ایشان برای ویزیت به بیمارستان امده بودند و ان روز از همه روز عصبانی تر و کج خلق تر بودند. من و چند دانشجوی دیگر هم بدنبال ایشان روان بودیم و می خواستیم از بوستان علم پروفسور خوشه ای بچینیم و این حرفها... اما ان روز حتی جرات سلام گفتن را هم نداشتیم.
پروفسور کنار تختی ایستاد و پرونده مریض را خواست و بعد از خواندن ان چند سوال از بیمار پرسید. اخرش با عصبانیت پرسید :
« شکمت کار می کنه؟»
بیمار بستری با لهجه شیرین اذری با صداقت کامل در حالیکه با مشکل فارسی حرف می زد جواب داد:
« دوچتور جان کار که میکنی اما نه اونطور که شما دلتون می خواد»
این جمله ان بیمار مثل جرقه ای به انبار باروت بود.همه از خجالت از اتاق خارج شدیم. دویدیم توی راهروی بیمارستان و از انجا به حیاط پشتی نیم ساعت با صدای بلند داشتیم از خنده غش می رفتیم. تابحال کسی نتوانسته بود اینچنین حال پروفسور را بگیرد.
از ان به بعد پروفسور با همه مهربانتر شد.

۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

خبر مهم




اوایل که با جاوید اشنا شده بودم یک بار حدود نیمه شب بود که با او تماس گرفتم.

 پرسیدم چه خبر؟ گفت:

 « اگر همین الان به شرق نگاه کنی می بینی که ماه طلوع کرده»

 فکر کردم شوخی می کند.

 « اقا ما را گرفتی؟ خوب ماه طلوع کرده که کرده. من می پرسم چه خبر؟»
 « کامران جان خبر از این مهمتر؟»

 کمی سکوت کرد و ادامه داد :

 « بعضی از خبرهای مهم انقدر که تکرار می شوند برای ما عادی می شوند. اما این تکرار از  اهمیت ان هیچ  کم نمی کند. برای انکه بهتر بتوانی اهمیت ان را درک کنی تصور کن یکروز خورشید طلوع نکند در ان موقع همین موضوع مهمترین خبر تاریخ خواهد شد»

دیگر متوجه باقی صحبتها نشدم و فقط به جمله اخرش فکر می کردم.

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

روپوش سفید



« وقتی از مطب می خواهید بیرون بروید, همان لحظه که روپوشتان را از تن در اوردید, تمام گرفتاری ها و مشکلات مطب و مریض هایتان را بهمراه روپوشتان اویزان کنید. »

« زن و بچه تان گناه نکردند که با شما زندگی می کنند. وقتی به خانه می رسید سرحال باشید و به زندگی تان برسید. این هم بنفع شماست و هم بنفع بیمارانتان»

این اخرین درس استاد دکتر جمشید یکانی بود. او تنها استاد بیماریهای داخلی نبود, واقعا" یک استاد نمونه بود. او بدون انکه هیچ ادعای ماورایی داشته باشد استاد  کامل اخلاق پزشکی بود. همیشه کلاسش پر بود و این در حالی بود که هیچوقت در کلاس حضور و غیاب نمی کرد.

بچه های سال پایینی و سال بالایی چه انها که واحد را داشتند و چه انها که نداشتند کلاس را پر کرده بودند. بقول معروف جای سوزن انداختن نبود.

این نصیحت استاد همیشه در گوشم بود اما...

اما بعضی وقتها نمی شود به همراه اویزان کردن روپوش , مشکلات و افکار را هم به همراه ان تا ورود بعد اویزان کرد.

۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

زندگی سخت




دیروز شاهد صحنه هایی بودم که خیلی ناراحت کننده بود. با خودم فکر کردم واقعا" اینهایی که باعث ازار مردم می شوند شب ها چطور می توانند بخوابند؟


اینهایی که بی دلیل و الکی اذیت شده اند چطور می توانند فراموش کنند؟


ایا هیچ وقت اوضاع مثل سابق خواهد شد؟ چه برای انها که مردم را اذیت کرده اند و چه انها که اذیت شده اند.

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

جاوید 3

 او بیشتر از 15 سال در بوخوم و دورتموند زندگی میکرده انجا درس خوانده و با ادمهای با سوادی محشور بوده. اهل هیچ چیزی جز شعر و موسیقی اصیل ایرانی نیست. شاید سالی یکی یا دوبار به تهران بیاید که ان هم برای کنسرت است و دیدن خانواده
به فلسفه و نجوم بسیار علاقه مند است و در این موارد با هم خیلی صحبت می کنیم. یکبار از او پرسیدم که ایا با این اوضاع در اینجا احساس تنهایی نمی کند و اصولا" چطور توانسته با ادمهای اینجا که زیاد به این مباحث علاقه ندارند کنار بیاید؟
جمله ای گفت که بعدها برایم تبدیل به یک مانیفیست کوتاه اما بسیار کاربردی شد.او در جوابم گفت  
« هر کسی یا چیزی را همانطور که هست پذیرفته ام و سعی در ایجاد تغییر در کسی یا چیزی را حداقل در کوتاه مدت ندارم»
تلاش ما برای تغییر دیگران در کوتاه مدت ممکن نیست و بیشتر اوقات نتیجه ای برعکس دارد. این یکی از چیزهای مهمی بود که در این مدت از او یاد گرفته ام.
مطلب دیگری که از او یاد گرفته ام این است که "باید برای زندگی خوش در هر وضعی اماده بود و خوشبختی را  نباید به اینده موکول کرد چه بسا اینده ای که ما در انتظارش هستیم هرگز نرسد."
او از من نخواسته که زندگی ام را ول کنم و مانند او فکر و عمل کنم بلکه همیشه روشش این است که به دوستانش بگوید که گاهی سرشان را را بالا بگیرند و مسیر را ببینند که به کجا می روند. او همچنین اعتقاد دارد که "هر چیزی در زمانی اتفاق خواهد افتاد که موقعش رسیده باشد."
چند سال پیش یک شب دیر وقت تلفن زد منزل و من در ان موقع مطب بودم. برایم پیغام گذاشت که
«خدا منظورش خلق کردن انسان بوده اگر تراکتور  می خواست می توانست تراکتور بیافریند»
و این است داستان دوست عزیزی که روش زندگی ام را در این چند ساله عوض کرده خدا را شکر می کنم که توانستم با او اشنا شوم و اکنون یکی از بهترین دوستان هم باشیم.

۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

جاوید(ادامه)

در ابتدا اشاره می کنم به اینکه یکی از دوستان عزیزم پرسید انتشار اسم کامل و مشخصات کامل جاوید را درست می دانم یا نه؟
باید عرض کنم اولا" این ادم از انهایی است که در واقع نباید ناشناخته بماند. شناخت او و روش زندگی او برایم درسی بوده و هست و می دانم برای بشر امروز وجود چنین ادمهایی غنیمت است.
یک نکته ای را هم عرض می کنم و ان این است که اول بار که با ایشان اشنا شدم متوجه شدم از چند چیز زیاد خوشش نمی اید. یکی اش زنگ در خانه بود. خانه اش جصار و یا هر چیزی که ان را با خانه های دیگر مجزا کند ندارد. می گفت زنگ در خانه یعنی جدا شدن از دیگران. یعنی اگر می خواهی مرا ببینی اول باید در بزنی. مواظب باشی من خواب نباشم. مراعاتم را بکنی و همه اینها یعنی اینکه "تو در اینجا غریبه ای".
از تلویزیون خوشش نمی اید چون بنظرش تلویزیون وقت ادمها را گرفته و انها را از هم دور کرده. بچه ها خیلی دوستش دارند و هیچکس در کنارش احساس بدی نمی کند.
الغرض روزی که همدیگر را دیدیم برایم بسیار خاطره انگیز بود. بعد از ان ملاقات تا امروز تقریبا" هر یکی دو روز در میان همدیگر را می بینیم و بحث های جالبی با هم داریم. 
شناخت این ادم بسیار سهل و ممتنع است.از ان جهت سهل است که در اولین دیدارش احساس می کنی سالهاست او را می شناسی و ممتنع است از ان بابت که برای پی بردن به اینکه چرا اروپا و تهران را ول کرده و امده در یک روستای دور افتاده زندگی می کند و شبها چراغی روشن نمی کند نیاز به همراه بودن و با او بودن دارد.
یادم هست بعد از افتتاح مطبم هر روز تا دیر وقت مطب می ماندم. یک روز عصر جمعه به دیدنش رفتم و با هم برای دیدن غروب افتاب که یکی از بالاترین لذت هایش در زندگی است به یک بلندی رفتیم. در انجا داستانی را برایم تعریف کرد که فکر می کنم همه شنیده اند. با این حال داستان کوتاه را می نویسم.
« روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول، آن  هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه روز ها هم  با چشم های باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج!) او در مدت زندگیش 296 سکه ی 1 سنتی ، 48 سکه ی 5 سنتی ، 19 سکه ی 10 سنتی ، 16 سکه ی 25 سنتی ، 2 سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی 1 دلاری پیدا کرد. یعنی دز مجموع 13 دلار و 26 سنت.
در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.
او هیچ گاه حرکت ابر های سفید را بر فراز آسمان ، در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ، ندید. پرندگان در حال پرواز و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد! »
من تا ان زمان این داستان را نشنیده بودم. از ان به بعد کار در مطب اجاره ای ام را به هفته ای سه روز کاهش دادم و روزهای دیگر به چیزهایی می پردازم که برایم جالب باشد.
اوایل دیگران به این رفت و امد زیادم به روستا با دید خوبی نگاه نمی کردند اما کم کم بعضی ها یا از سر کنجکاوی و یا برای تفریح با من امدند و الان همه جاوید را می شناسند.
کمتر چیزی ناراحتش می کند و همیشه خوشحال است. در همه حال و در همه جا. دوستان زیادی دارد که از تهران و اروپا و حتی امریکا به دیدنش می ایند اما همه می دانند اینجا غذا فقط نان و حداکثر سیب زمینی است.
چند درس بزرگی را که از او یاد گرفته ام و چند مطلب دیگر را در پست بعدی خواهم نوشت.
ادامه دارد
ضمنا" از خاتون عزیز که اشتباهاتم را به من تذکر می دهد صمیمانه سپاسگزارم.

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

جاوید


تابستان سال 1374 بود که اقای معزی با من تماس گرفت (اقای معزی شرکت صادرات و واردات لوازم پزشکی داشت و هنوز هم دارد و اوضاعش هم حسابی روبراه است.) بعد از احوالپرسی مختصر از من پرسید که "... آباد" را بلدم.
گفتم «بله. روستایی است نزدیک ... و حدود 20 کیلومتری رشت. چطور چیزی شده؟»
او توضیح داد که یکی از دوستانش که با او در چهارصد دستگاه بچه محل بوده و اتفاقا" ادم خیلی خوبی هم هست , رفته المان بعد دکترای انگل شناسی گرفته و بعد از 15 سال برگشته ایران. بعد از اینکه برگشته ایران امده شمال و در رشت اباد تکه ای زمین خریده و نمی خواهد به تهران برگردد.
اقای معزی از من خواست که بروم با او صحبت کنم و راضیش کنم که برگردد تهران سر خانه و زندگی اش. ضمنا" گفت که اسم دوستش "جاوید" است و پاهایش فلج است و با ویلچر رفت و امد می کند.
برای خودم هم خیلی عجیب بود. بعنی چه؟ افسرده است یا با خانواده اش قهر کرده؟ یک روز عصر راه افتادم و رفتم رشت اباد. وقتی که پیاده شدم اولین کسی را که دیدم جوانی مو بور که ایستاده بود . انگار که منتظر کسی بود پرسیدم
« ببخشید شما کسی را بنام جاوید می شناسید؟»
و او با لبخند گفت بله. بعدها فهمیدم اسمش بهزاد است و بهترین دوست جاوید است. او براه افتاد و من هم دنبالش رفتم تا رسیدم به خانه جاوید.  خانه ای مشرف به سپیدرود که در دور دست جنگلهای منطقه دیلمان هم بخوبی قابل مشاهده بود. بعدها فهمیدم انجا همه او را می شناسند.
علیرغم تفکرات قبلی ام ادمی بود بسیار شاد و سرحال. با ویلچر رفت و امد می کرد و بعدها کم کم داستان فلج شدن و رفتنش و برگشتنش و اینکه چرا از تهران به اینجا امده است را برایم تعریف کرد.
خانه ای درست کرده بود اما او در حیاط خانه زندگی می کرد. تنها برای حمام و نظافت به ساختمان می رفت. او زمستانها در کلبه ای شیشه ای و مدور حدودا" 10 متری و در تابستانها در زیر یک سایه بان چوبی زندگی می کرد.
دو چیز هیچوقت در زندگی او (حداقل از زمانی که من با او اشنا شده ام تاکنون) هیچ تغییری نکرده است. اول اتش روشن در هرشب و دوم خیل سی دی های جنابان ناظری و شجریان و کیهان کلهر و بداهه نوازی های ایشان دور دنیا.
واقعا" با موسیقی و کتابهای شعرش زندگی می کند. خواندن یک غزل از شمس تبریز و یا مولانا را با هیچ چیز عوض نمی کند. غذا هرچه پیش امد. ممکن است یکروز غذایش فقط چند سیب زمینی پخته در خاکستر اتش و یا یک تکه نان لواش که ان را با چوب روی اتش گرم کرده باشد.
ادامه دارد....


۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

اولین روز اتاق جراحی





وقتی دانشجو بودم همیشه ارزو داشتم هرچه زودتر درس های پایه را تمام کنم و به بیمارستان برای گذراندن استاژ بروم. ناگفته نماند که این جناب مرتضی حیدری که گوینده تلویزیون است و مدتی است که جنجالی شده , سال پایینی بود و اتفاقا" بچه خوبی هم بود و مدتی با هم در بیمارستان ها بودیم.
در میان تمام بیمارستان ها یی که در انها کار کردم بیمارستان سینا (میدان حسن اباد) یک جای منحصر بفردی بود. این منحصر بفرد بودن دلایل زیادی داشت. اولا" خیلی قدیمی بود و بسیار کثیف ثانیا" بیمارانی که به انجا مراجعه می کردند معمولا" ادم های فقیر بودند و توقع زیادی نداشتند و اصلا" اهل اعتراض و شلوغ کاری نبودند و به هر کسی که روپوش سفید پوشیده بود احترام می گذاشتند.
جالب ترین جای بیمارستان اتاق های جراحی ان بود که اصلا" در و پیکر درست و حسابی نداشت. همان جلوی در ساختمان جراحی کارت دانشجویی نشان می دادیم و داخل می شدیم بعد از وارد شدن "گان" می پوشیدیم و از ان به بعد هر کاری می خواستیم می توانستیم انجام دهیم.
بیماران روی برانکارد بترتیب دراز کشیده بودند و هر اتاقی خالی می شد یک بیمار را داخل می کردند و بیهوشی و باقی داستان.
در بیمارستان سینا داستانهای زیادی بر ما گذشت که شرح هر کدامش می تواند موضوع یک پست باشد که اکثر انها هم طنز هستند با اینکه همگی واقعیت دارند که یکی از انها را اینجا می نویسم.
از میدان حسن اباد تا بیمارستان  یکطرفه بود و مجبور شدم مسیر را بدوم چون خیلی دیر کرده بودم. با عجله به داخل بیمارستان رفتم و ان روز اولین روزی بود که باید به اتاق جراحی می رفتم. داخل ساختمان جراحی شدم و گان و دمپایی پوشیدم و ماسک و کلاه کردم. اتاقها را یکی یکی وارسی کردم یک نفر از همکلاسی ها را شناختم و وارد اتاق جراحی شدم.
جوانی بیست و چند ساله را می خواستند زانویش را باز کنند. دکتر سوادکوهی روی تابوره (صندلی چرخ دار پزشک)کنار زانوی جوان نشسته بود و فوج دانشجویان دوره اش کرده بودند. دو طرف تخت بیمار خیلی شلوغ بود و تنها جای خلوت بالای سر بیمار بود و کسی انجا نایستاده بود. من هم رفتم بالای سر بیمار ایستادم.
بیهوشی از کمر بود. در این روش بیمار کاملا" بیهوش نمی شود بلکه بوسیله یک امپول بیحسی او را از کمر به پایین بیحس می کنند. متخصص بیهوشی که او هم روی یک تابوره بالای سر بیمار نشسته بود و داشت با یک نفر دیگر صحبت می کرد.
ناگهان دکتر سواد کوهی رو به من کرد و گفت :
"دکتر بریم؟"
من به پشت سرم نگاه کردم دیدم کس دیگری نیست و با ترس و تعجب در حالیکه صدایم می لرزید گفتم:
"برییم"
همینکه دکتر تیغ را روی زانوی مریض گذاشت داد مریض بلند شد....."ااااای موووردم"
متوجه شدم که خبط بزرگی کرده ام. سریع رفتم کنار و بین بقیه قایم شدم. در همبن بین بر اثر فریاد بیمار متخصص بیهوشی صحبتش را قطع کرد و به جراح نگاه کرد.
جراح با تندی پرسید:
"مگه نگفتی بریم؟"
"نه من حرفی نزدم"
"پس کی گفت بریم؟"
" نمی دانم کی گفت. شما چرا تست نکردید؟"
تست یعنی اینکه جراح با پنس قسمتی از پوست محل جراحی را فشار می دهد تا مطمئن شود که بیمار بیهوش است یا نه؟
یکباره نگاه جراح به من افتاد.
"اقا این بود. این گفت بریم.چرا گفتی بریم؟" رو به متخصص بیهوشی کرد و گفت "جنرالش کن.سریع سریع."
جنرالش کن یعنی بیهوشی مریض را عمومی کن.
من با ترس گفتم :
"راستش نمیدانم. شما از من پرسیدید بریم؟ من هم با خودم فکر کردم لابد باید اجازه را من صادر کنم. ببخشید"
بعد دکتر به من گفت که بالای سر بیمار جای مخصوص متخصص بیهوشی است و هیچکس دیگری حق ایستادن انجا را ندارد.
این داستان اولین روز اتاق جراحی من بود.البته از ان بیمارستان خاطرات از این دست زیاد دارم.
بببخشید اگر طولانی شد.
بعد نوشت:
1- برای دیدن اندازه واقعی عکس روی ان کلیک کنید.
2- از سرنوشت بیمار در عکس هنوز خبری مخابره نشده است.

۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

ما در کدامین جهان زندگی می کنیم


برای شرکت در یک کنفرانس علمی درباره تازه ها ی درمان بوسیله لیزر دعوت شده بودم. سخنرانان کنفرانس همگی المانی بودند و مطالب خوبی را درباره حوزه کاری مربوط به خودشان ارائه می کردند و از ان کنفرانسهایی بود که واقعا" به رفتنش می ارزید.
البته مقالات به زبان انگلیسی ارائه می شد و از این رو قابل استفاده بود مطلب جالبی که توجهم را جلب کرد نگرانی اساتید دعوت شده درباره محیط زیست بود. اگرچه اساسا" بحث محیط زیست و گرمایش زمین موضوع بحث نبود اما بدون استثنا تمام اساتید چند دقیقه ای درباره ان صحبت می کردند. انها ذوب شدن سریع یخهای گروئنلند و خطر استفاده از مواد پلاستیکی و .... را یک فاجعه می دانستند. و از ما می خواستند این نگرانی را به جامعه و بیمارانمان منتقل کنیم
و این در حالی بود که بیشتر سوالات ما درباره چگونگی کمک کردن به مصدومان جسمی و روحی بود که در اغتشاشات اسیب دیده بودند.
این اختلاف بزرگ میان ما و ان اساتید ان قدر بزرگ بود که لحظاتی با خودم فکر کردم :
براستی ما در کدامین جهان زندگی می کنیم؟(عنوان کتابی از دکتر سروش که در اوایل پیروزی انقلاب چاپ شده بود)
هر دو گروه در یک جهان و یک اتاق بودیم اما با فرسنگها فاصله در بینش ها و تفکرات , بسیار جالب بود.


۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

فرانسیسكو گویا




چند ماه قبل از پیروزی انقلاب مدارس را بسته بودند و ما حسابی بیکار شده بودیم. نمی توانستیم بیکار بمانیم و رفتیم در کار خرید و فروش کتاب. داخل دانشگاه یک میز و صندلی فراهم کردم و شدم  رسما" کتاب فروش.
یکی از کتاب هایی که ان زمان خوب فروش می رفت کتاب "خرمگس" نوشته اتل لیلیانویچ بود. البته کتابهای دیگری هم فروش فوق العاده ای داشتند مثل "نان و شراب" و  "سردار جنگل" و من هم برای جور کردن جنس همیشه دنبال گیر اوردن همین کتابها بودم. نقاشی روی جلد "خرمگس" که همین نقاشی است خیلی نظرم را جلب کرده بود.
ان سالها خواندن کتاب برای همه خیلی مهم بود و یک جورهایی مایه فخر فروشی. من هم برای انکه از قافله کتابخوان ها عقب نمانم این کتاب را زورکی خواندم (با انکه ان زمان خیلی از ان سر در نیاوردم) و همیشه این سوال را از خودم می پرسیدم که راز این نقاشی چیست که همه را مجذوب خودش می کند
دیشب تلویزیون بی بی سی فارسی تفسیر کاملی را درباره این نقاشی و دیگر اثار "فرانسیسكو گویا" پخش کرد و من سراسر برنامه میخکوب ان شده بودم.
نام این تابلو "سوم ماه می" و تصویر نقاشی درباره کشتار مردم اسپانیا بدست سربازان فرانسوی است.
نقاش این اثر  goya است و این هم خلاصه ای از زندگی ایشان.
فرانسیسكو گویا در سی ام مارس ۱۷۴۶ میلادی در زمان سلطنت فیلیپ پنجم پادشاه اسپانیا چشم به جهان گشود. وی پس از دوره ای كه در برگیرنده نخستین تجربه های نقاشی اش بود، مادرید را به قصد رم ترك گفت، اما در سن ۲۵ سالگی به اسپانیا بازگشت.
گویا، پس از آثار موفق نقاشی كه روی سطح گچی كلیساهای مادرید به وجود آورده بود، نقاشی سقف كلیسای «سان آنتونیو» را در سال ۱۷۹۸ میلادی به پایان رساند كه به عنوان یكی از شاهكارهای نقاشی جهان در تاریخ ثبت شده است.
«گویا» در پی بیماری سخت و مرموزی كه به مدت طولانی او را در بستر انداخته بود،  فصل تازه ای از زندگی هنری اش را با خلق آثاری درباره مصیبت های جنگ آغازكرد كه بازتاب هجوم بیرحمانه ارتش ناپلئون به اسپانیا و تیرباران آزادیخواهان این كشور بود.
او مجموعه ای از طرح هایش را با مضامین طنز انتقادی تحت نام «كاپریس» به شیوه چاپ سنگی ارائه داد. این مجموعه كه انتقاد طنزآمیزی از سبكسری ها، فساد و بی بند و باری شاهزادگان اسپانیا بود،  با استقبال مردم روبرو شد. «گویا» با مجموعه كاپریس قدم های شجاعانه ای برای بیان تصویری و نقد مسائل اجتماعی با چاشنی طنز كه به فرهنگ و طنز عامیانه نزدیك تر بود، برداشت و زمینه را برای رشد، بالندگی و رواج هنر نوخاسته نقاشی هجایی یا طنز ترسیمی آماده كرد.
به همین دلیل همواره از «فرانسیسكو گویا» نقاش بزرگ به عنوان یكی از پیشگامان هنر كاریكاتور یاد می شود. این هنرمند برجسته در سال ۱۸۶۲ میلادی درمادرید درگذشت.
به هرشکل این تصویر برایم بسیار خاطره انگیز بود و گمان می کنم برای ادم های دوران ما یاد اور خیلی از رویدادها باشد.

برای دیدن کامل تر روی عکس کلیک کنید 




۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

روزهای اخر ماه رمضان



چند سال پیش اواخر ماه رمضان وقت ظهر از جایی می گذشتم که صدای اذان را شنیدم و به رسم عرب ها  که اول وقت نماز می خوانند , داخل مسجد شدم تا نماز را به جماعت بخوانم.
مسجد کوچکی بود و حدود 10 نفر پیر مرد در دو صف برای نماز ایستاده بودند. من هم با عجله وضو گرفتم و در حالی که اب از دست و صورتم می چکید یک مهر از جا مهری برداشتم و رفتم صف دوم ایستادم.
پیشنماز مسجد با انکه پیرمرد بود اما خیلی تند نماز می خواند. بعد از نماز ظهر  دعای ماه رمضان را خواند و ایستاد و برای نماز گزاران صحبت کردن را شروع کرد. ظاهرا" در  مسجد همه همدیگر را می شناختند و با هم رفیق بودند.
"برادرن و خواهران دینی من .... کمر ماه رمضان شکسته , بیشترش رفته و کمترش باقی مانده." (این جمله را انقدر جالب گفت که سرم را گرفتم پایین و خنده امانم را برید) و ادامه داد:
"انشالله که پس فردا را عید اعلام می کنند که در این صورت صبح همان روز همینجا نماز عید فطر می خوانیم" پیر مردها انگار گل از گلشان باز شده بود و با هم شروع کردند به حرف زدن. یکی از صف جلو گفت :
"حاج اقا انشالله که عید است.صلواتی ختم کنید" جمعیت صلوات دادند. حاج اقا ادامه داد:
"اگر هم اعلام نشد پس فردا را هم روزه بگیرید. این همه که گرفته اید. این یکی هم روی بقیه. البته ایکاش ماه رمضان بجای یکماه سه ماه بود." ( این جمله را طوری گفت که من و همه فهمیدیم ان را بابت شوخی می گوید.)
ان چیزی که برایم خیلی جالب بود , صداقت پیشنماز مسجد و نماز گزارانش بود. و اینکه امام و ماموم مسجد توانی دیگر در خودشان نمی دیدند. ان را براحتی ابراز می کردند و همه بی صبرانه منتظر اعلام عید فطر بودند که اتفاقا" همان پس فردا هم عید اعلام شد و دعای اهالی مسجد کوچک به استجابت رسید.
چیزی را که ان پیشنماز در ان روز می گفت شاید حرف دل بسیاری بود که از گفتن ان به نوعی خجالت می کشیدند.

۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

شبهای قدر


https://www.ina-newsagency.com/uploads/Report/2664.jpg
روز 18 ماه رمضان بود که ابن خبر را خواندم.تمام شبهای قدر نمی دانستم دارم برای این خبر گریه می کنم یا برای امام علی و مظلومیتش.
خدا نیامرزد کسانی را که شب های قدر را هم برای مردم خراب کردند

ارزش کلام


http://www.guardianweekly.co.uk/images/media/full/5596-613.jpg

یادم هست کلاس اول راهنمایی بودم و درس انگلیسی به درسهای ابتدایی اضافه شده بود. دبیر انگلیسی ما خانمی بودند که در تمام زمان در کلاس به انگلیسی صحبت می کرد و ما را وا می داشت که سوالاتمان را به انگلیسی از ایشان بپرسیم و ایشان هم به انگلیسی جواب می دادند. البته ان زمان خبری از لابراتوار زبان و تکنیک های پیشرفته زبان خارجی وجود نداشت. روی همین اصل فراگیری زبان خیلی سخت بود.

بعلت بازیگوشی و درس نخواندنم یک روز بعد از انکه زنگ خورد معلم زبان مرا صدا کرد و نامه ای را به من داد تا به پدرم بدهم. قدیمی ترها یادشان هست که اینکار در ان زمان چه معنایی داشت. وقتی به خانه رسیدم با ترس و لرز نامه را به پدرم دادم و از جلوی چشمش گم شدم.

بعد از چند ساعت پدرم صدایم کرد و به من گفت:

"معلم زبانت در نامه نوشته که شما به درس زبان انگلیسی توجه نمیکنی و تکالیفت را انجام نمی دهی. ایا این موضوع حقیقت دارد؟"

من که در این مدت سرم پایین بود و به سوراخ روی شست جوراب چپم نگاه می کردم به ارامی گفتم:

"بله من... انگلیسی... را خوب .... نمی فهمم."

پدرم با ارامش گفت:

"من در مدرسه زبان فرانسه خوانده ام و انگلیسی نمی دانم. دوست داری اسمت را در کلاس تقویتی بنویسم؟"

این عبارت "کلاس تقویتی" در زمان ما از هر فحشی بدتر بود. معمولا" بچه هایی که کمی کودن بودند را در این کلاسها ثبت نام می کردند و می گفتند کلاس تقویتی برای دانش اموزان ضعیف است مثل کسی که بیمار و ضعیف است و نیاز به داروهای تقویتی دارد , دانش اموز کودن نیاز به این کلاسها دارد.

این کلام پدرم انچنان مرا سوزاند که ثلث بعد انگلیسی را 20 شدم بعد از ان تا سال اخر دانشگاه هم درس زبان از بهترین درسهایم بود.

حالا که با خودم فکر می کنم متوجه می شوم که ارزش کلام در ان زمان نسبت به امروز چقدر زیاد بود. اما نمی دانم چه عاملی تغییر کرده که کلام امروزه ارزش و برش قدیم را ندارد؟

داعیان شرع



سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!

بر قتل‌عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را ؟


الله اکبر است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب

آتشفشان به بال شیاطین، کرده‌ست پاره پاره فضا را


از شرع غیر نام نمانده‌ست، از عرف جز حرام نمانده‌ست

بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را


انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بی‌گناه که خوردند

شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را


سهراب‌ها به خاک غنودند، آرام آنچنان‌که نبودند

کو چاره‌ساز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را ؟


زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند

آنان‌که عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را


سجاده تار و پود گسسته‌ست، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ست

گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را


سیمین بهبهانی

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی


http://hamid6481.persiangig.com/image/hafezmusavi.jpg

خبر بسیار کوتاه بود.

"دکتر شفیعی کدکنی برای همیشه از ایران رفت."

شفیعی کدکنی تنها یک اسم نیست. او استاد ممتاز دانشکده ادبیات دانشگاه تهران و از اخرین بازمانده های یک نسل پربار و طلایی ادبی یود. اولین بار ایشان را با شعر "گون و نسیم" در کتاب درسی اشنا شدم. وقتی دانشجو بودم چند بار از سر کنجکاوی و برای دیدن ایشان به کلاسشان در دانشکده ادبیات رفته بودم.

نمی دانم چه بگویم که بتواند احساسم را در باره این خبر بیان کند. کلمه "وحشتناک" برای بیان ان بسیار ناچیز است.

از زبان خودش به او می گویم:

به شکوفه ها

به باران

برسان سلام ما را

ماهیگیری

http://www.fs.fed.us/r9/hoosier/images/rec_files/boy_fishing.jpg

زمانهایی نه چندان دور در خانه ای زندگی می کردیم که مشرف به رودخانه بود . رودخانه از داخل شهر می گذشت. ان زمان رودخانه ماهی داشت و یکی از سرگرمیهای ما در ایام ماه رمضان در تابستان این بود که من و برادرم ماه های رمضان بعد از خوردن سحری به کنار رودخانه می رفتیم و تا زمان طلوع خورشید بوسیله قلاب کلی ماهی می گرفتیم.

کمتر کسی را می شناسم که لذت ماهیگیری را حداقل یکبار چشیده باشد و بتواند از ان دل بکند. این قضیه برای ما هم کاملا" صدق می کرد. اما روزی با صحنه ای مواجه شدم که برای همیشه قید ماهیگیری را زدم.

روزی کنار رودخانه ماهی را در قلابم حس کردم. ماهی به قلاب گیر کرده بود و من هم با انکه هنوز بسیار جوان بودم فوت و فن ماهیگیری را بخوبی می دانستم. برای انکه قلاب را کاملا" در دهان ماهی گیر دهم قلاب را به ارامی به سمت مخالف کشیدم. دقیقا" حس کردم که قلابم در فک بالای ماهی گیر کرده انوقت به ارامی قلاب را از اب کشیدم.

ماهی به نسبت بزرگ بود و من ان را تقریبا" داشتم در دستانم حس می کردم که یکباره ماهی تکان شدیدی خورد و قلابم از نایلون پاره شد. ماهی نگون بخت با یک قلاب گیر کرده در فک بالایش به داخل اب افتاد.

ان شب خیلی به ان ماهی و سرنوشتش فکر کردم. هر لحظه ذهنم را رنگ خونی که از دهان ماهی می چکید ازار می داد.

از ان به بعد دیگر تاکنون ماهیگری نکردم.

نسل سوخته (ادامه)


http://www.zooplzen.cz/madagaskar/fotogalerie/images/After%20slash%20and%20burn%20in%20a%20dry%20forest%20area%20in%20the%20south%20Copyright%20by%20Heinz%20Vetter.jpg


نوشتن پست قبلی و کامنتهای دوستان مرا بر ان داشت تا این چند روز بیشتر به ایام نوجوانی و جوانی نسلمان دقیق شوم. یکی از دوستان عزیزم در کامنتی خصوصی بریم نوشت که عبارت نسل پخته بهتر از نسل سوخته بود و دوست عزیز دیگرم جناب اقای گلبانگ به مطلب مهم دیگری اشاره کردند و ان بلوغ زودرس نسل ما بود.

ضمن انکه با نظر هر دو عزیز کاملا" موافقم بنظرم توضیحی را باید به مطلب قبلی اضافه کنم.

زندگی در دورانی که همه ما در ان هستیم از نگاهی دیگر یک موقعیت است. نسلهای قبل از ما و یا شاید بعد از ما نتوانند اینهمه اتفاقات تاریخی را یکجا ببینند. اینجاست که بقول دوستانم نسلی بوجود می اید که عرض زندگی اش بیشتر است و زود به پختگی می رسد. واقعیت همین است. همین امروز نسل جدید مردم کشورمان اغلب از مسئولیت ها می ترسند و شاهد ان را می توانیم در بسیاری از امارها ببینیم. بعنوان مثال کاهش امار ازدواج و بالا رفتن امار طلاق یکی از شاخصه های مسئولیت پذیری جوانان امروز ماست.

اما هدفم از نگارش مطلب قبلی اشاره به این واقعیت بود که علیرغم تمام این جنبه های خوب و غیر قابل تکرار , چیزی را از دست دادیم که دیگر نمی توانیم ان را بدست بیاوریم و ان همان جوانی است که در زندگی هر کس فقط یکبار وجود دارد.

مطلب مهم دیگری که وجود دارد نتیجه, عملکرد ماست. امروز نسل نو از ما می پرسند :

این نتیجه تحولاتی بود که شما باعث و یا حداقل ناظر انها بودید؟ بعبارتی دیگر ما را برای نتایج کارهایمان مواخذه می کنند. که من واقعا" جوابی در خور فهم این نسل جدید و باهوش ندارم.

شده ایم چوب دو سر طلا. به همین دلیل ساده که نتیجه عملکرد ما باعث خوشبختی نسل بعد ما نشد و انها ما را در ایجاد این سرنوشت مقصر میدانند و با توجه به مطلب پست قبلی باز هم فکر می کنم ما نه تنها نسل سوخته ایم بلکه باعث سوزانده شدن سرنوشت فرزندانمان هم هستیم.

ای کاش نتیجه زندگی و عمرمان بنفع نسل بعدمان بود تا حداقل از دست رفتن بهترین ایام زندگی و سلامتی مان معنی پیدا می کرد.


نسل سوخته


http://www.mb.ec.gc.ca/nature/ecosystems/wbci-icbo/images/di00s25.02.jpg

يادم هست زماني كه انقلاب شد چهارده ساله بودم و بعد از ان جنگ و بگير و ببند و خيلي داستانهايي كه همه انهايي كه هم سن و سال من يا كمي بزرگتر و يا كمي كوچكتر هم هستند كم و بيش يادشان هست.

موضوع اينها نيست بلكه هدفم از ياد اوري اين بود كه من و هم نسل هاي من ادمهايي بودند كه هيچوقت فرصتي براي جواني كردن نداشتند. در مدرسه يا بايد اينوري مي شدي و يا آنوري. بيطرفي بي معنا بود. جواني كردن جرم بود.

بيشترين تعداد ادمهايي كه چه در جنگ شهيد شدند و يا در درگيري هاي خياباني كشته شدند و يا در زندانها اعدام شدند ادمهايي هم نسل ما بودند. بنظرم نسل ما اصلا" در زندگي شان چيزي تحت عنوان دوره جواني به ان شكلي كه قبل از انقلاب داشتيم و يا حتي امروز داريم ، اصلا" وجود نداشت و يا بسيار كمرنگ بود.

بعضي وقتها كه با خودم فكر مي كنم مي بينم كه ما مثل كساني بوديم كه خانه مان در مسير سيل ساخته شده بود. سيل ما را با خود برد و ما هيچ راهي براي انكه مسيرمان را انتخاب كنيم را نداشتيم و در واقع اين مسير سيل بود كه مسير زندگي مان را تعيين مي كرد.

خيلي ها در اين مسير غرق شدند و خيلي هاي ديگر به جاها و ناكجاها رسيدند. البته اين سيل خيلي را هم كه خانه نداشتند را هم به خانه هاي اشرافي رساند كه البته تعدادشان به نسبت بسيار كم بود. خيلي ها مجبور به ترك وطن شدند و نميدانم... نميدانم چرا تمام اين اتفاقات در زمان نسل ما رخ داد؟

بطور قاطع مي توانم بگويم كه اكثر افراد نسل ما هيچوقت درست و حسابي روي ارامش و راحتي را نديدند. حتي ان دسته افرادي كه مجبور به ترك وطن شدند هم از اين قاعده مستثني نيستند.

از اين روست كه فكر مي كنم نسل ما نسل سوخته است.


روزهاي گرم تابستان



يادش بخير

دوران كودكي و بي خيالي و بازيگوشي.
تلويزيون داشتيم اما فقط از ساعت 4 عصر تا 10 برنامه داشت كه يكساعت ان مال بچه ها بود. بيشتر روزهاي تابستان فقط موقع ظهر به خانه مي امديم و بعد از خواب اجباري دوباره مي زديم بيرون. تا تاريك شده هوا وقت داشتيم كه برگرديم.

انقدر دويده بوديم و عرق كرده بوديم كه رمقي به تن نداشتيم. بعد از شام مي رفتيم توي پشه بند . انوقت داستان شب راديو شروع مي شد. هيچوقت بياد ندارم توانسته باشم داستان را تا اخر گوش كنم.
مي خوابيديم و اول صبيح يك صبحانه هول هولكي مي خورديم و بعد دوباره توي كوچه پلاس بوديم.
الان كه با خودم ان زمان را دوره مي كنم و بياد مي اورم كه چقدر در روز مي دويديم خنده ام مي گيرد. هر چيزي برايمان مي توانست اسباب بازي باشد. از يك لاستيك كهنه دوچرخه گرفته تا حتي هفت تا سنگ. گاهي بجاي توپ چندتا جوراب را داخل هم مي كرديم و گاهي هم بچه محل ها همگي پول مي گذاشتيم و يك توپ پلاستيكي مي خريديم و چند روزي دنبال همان توپ مي دويديم.

بعضي وقتها هم حتي درب يك جعبه روغن يك كيلويي هم بهانه خوبي براي يك روز دويدنمان بود.
اما شناي روزانه بعد از فوتبال كنار رودخانه نزديك خانه مان داستان ديگري داشت و ان اين بود كه عليرغم مخالفت مادر و پدر يكي از كارهاي هر روزه و تعطيل نشدني مان بود و كه چه ضفايي داشت.
براي انكه كسي متوجه شنا رفتنمان نشود موها را از ته مي زديم تا زودتر خشك شوند و لو نرويم. اما مادرم همينكه سر و وضعمان را مي ديد همه چيز را مي فهميد. شايد از قرمز شدن چشممان متوجه مي شد. نمي دانم.

خواهرم با دختر هاي كوچه يك گوشه اي خيلي اهسته خاله بازي مي كردند و بعضي وقتها ما هم از سر شرارت بساط بازي ارام دخترها را به هم مي ريختيم و انها را با چشمان گريان مي فرستاديم منزل.
اوضاع خيلي عوض شده. يادم هست روزي دوبار هم پدر و مادرمان را صدا نمي زديم. يعني اصلا" ما با انها كاري نداشتيم. اما امروز دوره دوره ديگري شده. بچه ها را بايد صبح ما از خواب بيدار كنيم و تازه كلي غرولند بشنويم و اين داستان تا شب همينطور ادامه دارد. كلاس بسكتبال و واليبالشان يكطرف كلاس زبان و ديگر كلاسها رمقي و زماني براي بچگي كردن انها باقي نگذاشته و اين را خيلي بد مي دانم.
بقول عرب ها "مخلص كلام"
ان زمان كه ما كوچكتر بوديم مي گفتند "اول بزرگتر" و حالا كه مثلا" بزرگ شده ايم مي گويند " نه اقا اول كوچكتر" مثل اينكه ما بايد هميشه اخر باشيم و هيچ گريزي هم نيست.