‏نمایش پست‌ها با برچسب نگاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نگاه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

اینده دین در جامعه(ادامه)

از نظرات دوستان درباره این بحث خیلی استفاده کردم.

منظورم از کلمه دین در این گفتار صرفا" واژه "شریعت" یا همان "احکام شرعی" بود. که بنظرم با نگاه اجمالی به تاریخ ایران و جهان می توان به واقعیات در اینباره پی برد.

واژه سکولاریسم برای بسیاری از دین باوران تداعی کننده یک معنای وحشتناک است. بخصوص در کشور ما این کلمه بسیار بد معنا شده و هنوز بسیاری ان را مساوی با بی دینی و حاکمیت کفر می دانند. در حالیکه معنای دقیق ان همان چیزی است که اکثریت جامعه امروز ما به ان معتقدند بدون انکه بدانند اعتقادشان معنی کامل سکولاریسم است.

تفکر سکولاریستی در اروپا و در دوران حاکمیت کلیسا شکل گرفت و توسعه یافت. البته تفاوتی بزرگ میان مسیحیت و اسلام بخصوص تشیع وجود دارد که مانع رشد این تفکر در جوامع اسلامی بخصوص در میان شیعیانمی شود. 

بعبارتی روشن تر مسیحیت ظرفیت تحمل سکولاریسم به معنای مصطلح و امروزی- ان را داشت و توانست خود را با این تفکر جدید وفق دهد و به حیات خود ادامه داد اما این ظرفیت بدلایل زیادی که شرح ان در اینجا نمی گنجد در اسلام بخصوص تشیع وجود ندارد.

بنظرم در اینده مسلمانان علی الخصوص شیعیان مجبور خواهند بود میان دین و زندگی در دهکده جهانی یکی را انتخاب کند. مگر انکه ظرفیتهای جدیدی به اسلام اضافه شود. یکی از ان مسائلی که باید دین در اینده به ظرفیت های خود اضافه کند تا بتواند به حیات خود ادامه دهد بحث حقوق زنان است و از این دست مسائل زیاد هستند مسائلی مانند حقوق بشر و امثالهم تماما" نقاط ضعفی است که باید ترمیم شوند که در غیر اینصورت دین خود بخود از زندگی افراد به کنار نهاده خواهد شد.

باز هم تاکید می کنم هیچ تفکری را نمی توان برای همیشه و کامل از میان برد و بحث در اینجا درباره اکثریت  مردم و فکر حاکم بر جامعه است.

مطلب دیگری که در اینجا قابل ذکر است بحث نوع سکولاریسمی است جوامع اسلامی بخصوص  شیعیان به ان خواهد رسید. در جوامع سنی مذهب یا بعبارتی در بسیاری از کشورهای سنی مذهب در واقع سکولاریسم یک حرکت از بالا به پایین بوده و معمولا" با مقاومت جدی از طرف قاطبه مردم مواجه نشده و یا نمی شود.

برای مثال جامعه ای مانند ترکیه از زمان مرحوم اتاتورک شروع به ایجاد تغییراتی در این باب نمود اما هیچگاه با مقاومت جدی مردم مواجه نشد. اگرچه بسیاری از مفتی ها به تعداد زیادی از قوانین اعتراض داشتند اما اعتراضشان به جایی نرسید.

حتی در جامعه بسیار سنتی عربستان هم در این  چند سال تغییرات بزرگی صورت گرفته است. در جامعه ایران تقریبا" کمی پس از اتاتورک , رضا شاه هم به فکر ایجاد تغییراتی بنیادین افتاد و دست و پا شکسته شروع به ایجاد تغییرات کرد اما انقلاب سال 57 نشان داد که فرمول ترکیه در ایران کار نمی کند.

دلیل این عدم تفوق تفکر تغییرات در ایران باید در رسوخ و نفوذ روحانیت در میان طبقات میانی و زیرین جامعه جستجو کرد. نفوذی که در مدت این 30 سال بشدت از ان کاسته شده و بنظرم در اینده به حد اقل خواهد رسید. از طرفی دیگر چون همواره روحانیت مبین و معرفی کننده دین در جامعه بوده اند می توان پیش بینی کرد که از نفوذ دین در جامعه هر روز بیشتر کاسته خواهد شد مگر اینکه...

مگر اینکه روحانیت بتواند زبان و روش خود در برخورد با جامعه را تلطیف کند که ان هم با توجه به محافظه کار بودن اکثریت این قشر بسیار بعید بنظر می رسد و از طرفی اعتماد اکثریت از این قشر در حال کمتر و کمتر شدن است.

دوست  عزیزی به دوره انقباض و انبساط تفکر دینی در دوره های مختلف تاریخی اشاره کرده بودند که قابل تامل  است اما بنظرم تا زمانی که دین بخواهد بدون توجه به رشد فکری و سواد جامعه برای جزیی ترینحرکات و افکار انسانها فتوی  صادر  کند , دیگر دین به دوره انبساط خود نخواهد رسید. 

از مطالعه نظرات بخصوص انتقادات بسیار خوشحال خواهم شد

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

ملاقات





این پست قسمتی کوتاه از کتاب "گفتگوهای تنهایی"  نوشته مرحوم دکتر علی شریعتی است. این قسمتی از داستان دوران زندگی و یا تبعید "تاگور" به ارمنستان است.
شاید هم قسمتی از سرگذشت بسیاری از همه ما باشد.
.
.
.
در کنار خانه تاگور کافه‌اي بود، بزرگ و شلوغ و پرهياهو و پرجمعيت.بزرگترين کافه شهر.تاگور و شاگردان و دوستان به آنجا مي رفتند وچند ساعتي گوشه اي حلقه ميبستند و ميگفتند و ميشنيدند وباز سانسکريت و گاه هم يادي از هند و …

زندگي بي‌درد و بي‌حالي بود، ‌يک‌نواخت و سرد و بي‌گانه. هيچ جاي اين کشور به هند نمي‌مانست هيچ رنگي، ‌آوايي. چهره‌اي از سرزمين او حکايت نمي‌کند و او احساس مي‌کرد که اگر صد سال در اين ملک بماند زندگيش زندگي ره‌گذري‌ست که بايد آن‌جا را ترک کند.

در اين لحظات که غربت تاگور را درخود مي‌پژمرد «حادثه‌اي» رخ داد:

يک روز، عصر يک چارشنبه بود، ناگهان از ميان هياهو و قيل و قال آدم‌ها و صفحه‌ها و قليان‌ها و خميازه‌ها و سرفه‌ها وقه‌قهه‌ها و بدمستي‌هاي قاراپت‌ها…نغمه‌اي شنيد! نغمه‌اي که هرگز در کشور ارامنه نمي‌توان شنيد،‌ نغمه‌اي که تاگور سال‌ها پيش در سرزمين خويش شنيده بود و با آن آشنايي داشت اما ديري بود گذشته بود و در اين سرزمين انتظارش را نيز نداشت.

يادآور صداي آب در گوش آن جوز بيز مولانا ،‌ شاهد گفتار فيثاغورس حکيم.چندبار آن نغمه را شنيد و هربار به خيال آن‌که صداي پايهء يک صندلي است، افتادن يک جام برنجي است، خوردن دست يک بچه است به سيم مشتاق ، ‌سيم چارم تار ، ‌يا نت سي يک پيانو…؟ يا…؟

ناگهان سر برداشت و نگريست…قفسي است و در آن طوطي‌اي!!

طوطي و در ارمنستان؟

و تاگور چشمهايش را فروبست و به‌ديوار تکيه داد و درخود فرو رفته و غرق شد و سکوت کرد. لحظاتي دراز همچنان ساکت ماند و سپس برخاست،‌ چشمهايش تر شده بود…و از کافه بيرون رفت و سر درگريبان خويش به خانه بازگشت…وچه بازگشتي!

مفصل است، چندروزي گذشت و…تا زندگي‌اش دشوار شد.خانه را خالي کرد و در را به‌روي هرکسي بست و زنداني شد تا نغمه‌اي که شنيده بود تنها باشد. با ياد آن مرغ زيباي هند خلوت کند.

طوطي، اين مرغ اسرارآميزي که روح هند است. همهء هند، اقليم هند ، هواي هند ، تاريخ هند ، همهء هند در طوطي پنهان است ، در طوطي نمايان است. طوطي يعني هند که به‌صورت پرنده‌اي ظاهر شده است.

چشمان طوطي آسمان زيبا و آشناي هند است. بالهاي رنگيش رنگهاي آشناي وطن تاگور است، نغمه‌اش پيغام سفر روح است از غربت، گريز دل است به هند ،‌روح هندي در عمق آواي طوطي جان مي‌دهد و چه جان دادن لذت‌بخشي! چه زندگي آرام و آسوده و پر و آزاد و خوش‌بختي!

تاگور همچنان هر روز از خانه بيرون مي‌آمد و با شاگردان و مريدان و دوستان ارمني‌اش به آن کافه مي‌رفتند و باز حلقه‌ء درس سانسکريت و بحث و مباحثه و سؤال و جواب و گفتگو…اما…چه بگويم؟

صاحب کافه مرد آرام و بي‌دردسر و پرجوش و خروشي بود اما يک ارمني بود و از درس و بحث‌ و دنياي تاگور سردر نمي‌آورد. فقط چائي مي‌داد و قهوه و مشروب و سيگار و…پذيرائي! گرچه غالباً چپ چپ به تاگور مي‌نگريست که گوشه‌ء کافه را قرق کرده بود و دورش خيلي جمع مي‌شدند و کافه را شلوغ مي‌کردند ، نقال‌هاي کافه هم از تاگور دل خوشي نداشتند که او مجلس نقالي و قصه‌سرايي و آوازخواني‌شان را سرد کرده بود و کسي به بزم‌آرايي آن‌ها ديگر گوش نمي‌کرد.

اين قفس از آن مردي بود که هر روز به آن کافه مي‌آمد و قفسش را به ستون کافه مي‌آويخت و خود پشت ستون مي‌نشست و چرت مي‌زد و لحظه‌اي آرام و بي‌سر و صدا مي‌ماند يا نمي‌ماند و مي‌رفت و عصرها که از کار برمي‌گشت قفسش را طوطي‌اش را با خود مي‌برد.

طوطي را از هند آورده بودند، طوطي مرغ خانگي نيست، قناري نيست، کفتر نيست ، گربه نيست، سگ نيست، ‌گوسفند نيست، خرگوش نيست، نمي‌توان درخانه تنها نگه‌ داشت، نمي‌توان در ارمنستان زنده نگه داشت، مي‌ميرد؛ گفته بودند براي آن‌که نميرد، هوا و زمين و آسمان ارمنستان او را نکشد يا بايد به هندش بازفرستاد، يا از قفس آزادش کرد…يا بايد به هندش بازفرستاد، يا از قفس آزادش کرد…

يا به جنگل رهايش کرد و اگر هيچ‌کدام نشد لااقل براي گريز از خلوت خانه، بيگانگي کوچه قفسش را به يک کافهء بزرگ شلوغ، بزرگترين کافهء شهر ببريد و آن‌جا بگذاريد تا دلش نگيرد. زنده بماند ، ‌کافهء بزرگ و شلوغ…کمي بوي شرق مي‌دهد،‌ کمي هواي هند دارد…شايد درانبوه چهره‌ها و آمد و رفت‌ها و هياهوها نامي از هند،‌ يادي از هند ، ‌رنگي از هند،‌ شباهتي به هند…هند…هند…

و آن مرد مجهول که هر روز مي‌آمد و قفسش را مي‌آورد و …چه‌قدر اين طوطي را دوست مي‌داشت، برايش با چه دقتي نان ريز مي‌کرد، ظرفش را جاي آب از «ودکا» پر مي‌کرد ،‌برايش ژامبون مي‌گذاشت، کالباس مي‌گذاشت، ‌قفسش را رنگ مي‌کرد ، ‌يک روز مشکي ، يک روز خاکستري،‌ يک روز سبز، يک روز آبي…اما طوطي نه ژامبون مي‌خورد، نه کالباس، نه ودکا مي‌نوشيد…آواز هم نمي‌خواند، چه‌چه نمي‌زد!!

طوطي يک مرغ هندي است…او بادام مي‌خواهد…پسته مي‌شکند…طوطي حرف مي‌زند اما آن مرد خوب مهربان ارمني چه مي‌دانست؟

چه مرغ بداخلاق پرمدعاي گرفته‌ء بي‌جوش و خروشي است!

اين همه ژامبون…اين‌همه کالباس…اين‌همه ودکا…آخرش هيچ! همچنان خاموش و اخمو و …بدخوي…
يک‌بار تاگور در اثناي گفتگو با حاشيه نشينان‌اش يک کلمهء سانسکريت بر زبان راند: Jvana Mukti ناگهان طوطي بي‌قرار شد و از جگرش فرياد کشيد و خود را ‌ديوانه‌وار بر در آهنين قفس کوفت.

.
.
.

گفتگوهاي تنهايي / مجموعه آثار 33 (بخش دوم) / شريعتي / صص 695-692

۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه

اینده دین در جامعه


چند هفته بود که می خواستم این مطلب را بنویسم اما هربار به دلیلی از نوشتن ان طفره رفتم. یک نوع خودسانسوری اجازه نوشتن این مطلب را به من نمی داد.


در حال مطالعه یک کتاب تاریخی مربوط به زمان قاجار بودم. متوجه مطلبی شدم و ان این بود که در حدود 200 سال پیش دین و به شکل دقیقتر "شرعیات " (به معنی حفظ ظواهر دینی و شرعی) چه جای بزرگی را در زندگی مردم اشغال کرده بود. حتی اخلاقیات جامعه تحت تاثیر همین شرعیات بود. بحث هایی که بیشتر باید در توضیح المسائل دنبال ان بود. در همین حال طبقه روحانیت چقدر بر طبقات مختلف جامعه نفوذ داشت؟ از شاه گرفته تا رعیت گوش بفرمان مراجع و فتواهای انان بودند.


برای مثال در جریان فتوای معروف تحریم تنباکو تاریخ بروشنی مشخص می کند که حتی در دربار شاه قاجار نیز قلیانها را شکستند و این نیست مگر ارزش "فتوی" در جامعه ان روز ایران.


در دوره پهلوی اهمیت فتوی و نظر مراجع باز هم در میان قشر وسیعی از مردم قشر  متوسط و کم در امد مهم بود. همینطور اهمیت این موضوع میان بازاریان و تجار عمده سنتی بازار وجود داشت. فقط چند گروه به فتوی و شرعیات بی اعتنا بودند از ان جمله اکثر روشنفکران و تحصیل کردگان غرب و عده ای که بدلیل مبارزات سیاسی به مارکسیسم رو اورده بودند را می توان ذکر کرد.


در دوره انقلاب اسلامی یکی از عوامل پیروزی را می توان فتوای برخی مراجع و در راس انها فتاوی مرحوم ایت الله خمینی ذکر کرد. ایشان با فتواها و سخنرانی های اتشین خود بر علیه رژیم سلطنتی اکثر مردم طبقه متوسط و پایین را به خیابانها کشاند که همین امر در سقوط سلسله پهلوی نقش مهمی را اایفا کرد.  البته بحث مناسبات میان روحانیون و انقلاب یک موضوع وسیع است که باید به شکل مستقل مورد بررسی و مداقه قرار گیرد.


اهمیت فتوی و شرعیات پس از پیروزی انقلاب تب تندی داشت که پس از فوت بسیاری از علمای مهم از جمله مرحومان ایت الله شریعتمداری , خویی , گلپایگانی , مرعشی نجفی و... بتدریج ارام شد.


بعبارت روشنتر امروزه شرعیات و فتوا اهمیت خود را در مقایسه با گذشته از دست داده است. البته هیچگاه یک تفکر از بین نمی رود و هنوز بسیاری در پی فتاوای مراجع مختلف هستند همانطور که ما هنوز در جهان قرن بیست و یکم شاهد بت پرستی و خورشید پرستی هستیم , نمی توان تصور کرد که اهمیت شرعیات و فتوا حد اقل برای عده ای برای همیشه و کامل از بین برود. تنها مورد این بحث امار نسبی گرایش مردم به این مباحث است.


اما در همین مدت عمر خود شاهد کم شدن اهمیت شرعیات و جایگاه ان در میان اکثر مردم هستیم.
 اگر دین را در سه لایه ببینیم , هسته ان را باید اعتقادات بنامیم. لایه دوم اخلاقیات است و در نهایت پوسته بیرونی ان شرعیات است که بر اساس فتواست.


 در 30 سال اخیر بتدریج پوسته بیرونی ان که همان شرعیات است نازک شده و در اینده بتدریج حداقل برای عمده مردم از میان خواهد رفت و جای ان را اخلاقیات خواهد گرفت. بعبارت روشنتر در اینده ای نه چندان دور در بیشتر موارد در ظاهر یک انسان مذهبی و غیر مذهبی تفاوتی دیده نخواهد شد. این دقیقا" خلاف گذشته است که بعنوان مثال شکیات در وضو و نماز و یا حدود اندازه محاسن , جای بزرگی در افکار یک انسان مذهبی را پر کرده بود.


در اینده حرف اول را برداشت های خود شخص از دین خواهد زد و به زبانی دیگر دین شدیدا" شخصی خواهد شد. جایگاه فتوا و شرع بسیار کوچک خواهد شد و این بیشترعقل انسانهاست که به انها فتوا خواهد داد و نه علما


ادامه دارد...







۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

به دریایی در اوفتادم




به دریایی در اوفتادم که پایانش نمی‌بینم
به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم

در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او
ولی کس کو که در جوید که جویانش نمی‌بینم

چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمی‌دانم
چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمی‌بینم

درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان
ولیک این کوی چون یابم که پیشانش نمی‌بینم

به خون جان من جانان ندانم دست آلاید
که او بس فارغ است از ما سر آنش نمی‌بینم

دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی
که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی‌بینم

برو عطار بیرون آی با جانان به جان بازی
که هر کو جان درو بازد پشیمانش نمی‌بینم


عطار

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

امان از این بلاگفا


طبق معمول باز هم بلاگفا بازی در اورده.احتمالا" پلیس اینترنتی دارد اعصاب همه را ازمایش می کند. به هر شکل اینجا در خدمتیم و خاک پای تمام دوستان هم هستیم. شما را بخدا از این بلاگفا بزنید بیرون تا اعصاب راحت تری داشته باشید.

۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

خبر مهم




اوایل که با جاوید اشنا شده بودم یک بار حدود نیمه شب بود که با او تماس گرفتم.

 پرسیدم چه خبر؟ گفت:

 « اگر همین الان به شرق نگاه کنی می بینی که ماه طلوع کرده»

 فکر کردم شوخی می کند.

 « اقا ما را گرفتی؟ خوب ماه طلوع کرده که کرده. من می پرسم چه خبر؟»
 « کامران جان خبر از این مهمتر؟»

 کمی سکوت کرد و ادامه داد :

 « بعضی از خبرهای مهم انقدر که تکرار می شوند برای ما عادی می شوند. اما این تکرار از  اهمیت ان هیچ  کم نمی کند. برای انکه بهتر بتوانی اهمیت ان را درک کنی تصور کن یکروز خورشید طلوع نکند در ان موقع همین موضوع مهمترین خبر تاریخ خواهد شد»

دیگر متوجه باقی صحبتها نشدم و فقط به جمله اخرش فکر می کردم.

۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

به همین راحتی




خیابان پر از جمعیت است. گاز اشک اور زده اند. مردم اتش روشن کرده اند و شعار می دهند. پلیس با باتون همه را از زن و مرد و پیر و جوان و رهگذران را جانانه می زند.
احساس بدی می کنم و به کوچه ای که ماشینم را در ان پارک کرده ام می روم. عده ای جوان پشت ماشینم خودشان را مخفی کرده اند. سر کوچه چند تا ون دارند ادمها را بزور سوار می کنند. از سر و صورت عده ای خون جاری است و لباسشان را قرمز کرده است.
جوانهایی که پشت ماشینم قایم شده اند از من خواهش می کنند ماشین را حرکت ندهم. از سر کوچه صدای جیغ زنها و فریاد مردها گوش فلک را پر کرده است. صدای اژیر ماشین های پلیس و موتورها گوش را می خراشند. صدای پرتاب گلوله های گاز اشک اور هر لحظه شنیده می شود.
سوار ماشین می شوم و رادیو را روشن می کنم. رادیو پیام دارد اهنگ "الهه ناز" مرحوم بنان را پخش می کند.


۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه

دگر دیسی در گفتمان جنبش سبز





از روز 13 ابان که شعارهایی جدیدی پا به عرصه  خواستهای حداقل قسمنی از بدنه جنبش وارد شد بتدریج نگرانی ها بیشتر شده است. در این بین دو گزاره باید مورد بررسی و نقد قرار بگیرد. گزاره اول تحلیل اصولگرایان و محافظه کاران از این واقعه و گزاره دوم تحلیل اصلاح طلبان در این باب است.

از نظر اصولگرایان یا بهتر بگوییم قسمت رهبری و بدنه اصلی ان تحلیل مشخصی دارند. انها عنوان می کنند که جنبش سبز از ابتدا برانداز بوده و مسئله انتخابات تنها روپوشی برای تحرکات ضد انقلاب و براندازان بوده است. در نظر اصولگرایان ضد انقلاب و تمام مخالفین قسم خورده انقلاب به بهانه تقلب در انتخابات به خیابانها امدند و ان شورشها را براه انداختند چه بسا همه انها به بهانه دیگری هم اینکار را انحام می دادند. همانطور که در جریانات سال 1387 نیز چنین کردند و با حضور قاطع مردم حزب الله و همیشه در صحنه از میدان بدر شدند.

از دیدگاه اصلاح طلبان جدای از بحث وجود تقلب و یا عدم وجود ان برخورد خشن و غیر منطقی پلیس و بسیج و لباس شخصی ها و سرکوب شدید و عریان معترضین در خیابانها و بازداشتگاهها باعث دگردیسی در گفتمان جنبش و شروع شعارهایی شده که در ان اصل نظام و رهبری به زیر سوال رفته است. اگرچه اصلاح طلبان هنوز به اصل سلامت انتخابات اعتراض دارند و در ادبیات انها همواره عبارت "دولت بعد از نهم"  و  یا "دولت کودتا" جایگزین عبارت دولت دهم است.

به هر شکل این دگردیسی در شعارها و خواسته ها , حتی سران اصلاح طلب را هم دچار انفعال کرده و انها در بیانیه ها و مصاحبه هایشان نگرانی خود را از بروز این دگردیسی انکار نمی کنند و نسبت به ان هشدار می دهند.

اگر چه در جریان بعد از انتخابات هشدارهایی در همین مورد از سوی اصلاح طلبان داده شده بود اما برندگان صندوق ان را جدی نگرفتند. 

بنظرم در اینده روز 13 ابان 1388 نقطه عطفی در حرکت جنبش سبز تلقی خواهد شد. این نقطه عطف باعث بریدن عده ای از این جنبش بدلیل هماهنگ نبودن انها با شعارهای جدید است و از طرفی انهایی که ادامه خواهند داد کسانی هستند که از چهارچوب جمهوری اسلامی و ولایت فقیه را پشت سر گذاشته اند و به شکلی اماده پذیرش هزینه های آتی حرکت خواهند بود.

به عبارت روشن تر حرکت ها از جانب هر دو طرف درگیر رادیکال تر و مقاومت هر دوطرف بیشتر خواهد شد.

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

دیوار برلین



امروز بیستمین سالروز ویرانی دیوار برلین بود.

این عکس را دوست دارم چون  تجلی خواست همیشگی روح انسان فارغ از لباس و جایگاه , برای فرار از اختناق و رفتن ان بسوی ازادی است.

گرچه بنظرم بزرگترین مشکل رسیدن به ازادی نیست بلکه استفاده صحیح از ان بسیار مهم تر است. اختناق درونی و فکری به مراتب بدتر از اختناق بیرونی و حکومتی است.

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

روپوش سفید



« وقتی از مطب می خواهید بیرون بروید, همان لحظه که روپوشتان را از تن در اوردید, تمام گرفتاری ها و مشکلات مطب و مریض هایتان را بهمراه روپوشتان اویزان کنید. »

« زن و بچه تان گناه نکردند که با شما زندگی می کنند. وقتی به خانه می رسید سرحال باشید و به زندگی تان برسید. این هم بنفع شماست و هم بنفع بیمارانتان»

این اخرین درس استاد دکتر جمشید یکانی بود. او تنها استاد بیماریهای داخلی نبود, واقعا" یک استاد نمونه بود. او بدون انکه هیچ ادعای ماورایی داشته باشد استاد  کامل اخلاق پزشکی بود. همیشه کلاسش پر بود و این در حالی بود که هیچوقت در کلاس حضور و غیاب نمی کرد.

بچه های سال پایینی و سال بالایی چه انها که واحد را داشتند و چه انها که نداشتند کلاس را پر کرده بودند. بقول معروف جای سوزن انداختن نبود.

این نصیحت استاد همیشه در گوشم بود اما...

اما بعضی وقتها نمی شود به همراه اویزان کردن روپوش , مشکلات و افکار را هم به همراه ان تا ورود بعد اویزان کرد.

۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه

رادیکالیزه شدن شعارها در جنبش سبز , دلایل و پیامدها









 از روز 12 ابان ماه که رهبر انقلاب در دیدار با جمعی از نخبگان مخالفت با اصل   سلامت در انتخابات را جرم تلقی کردند انتظار می رفت که جنبش سبز قدم به مرحله جدیدی گذاشته باشد. 


اساس شکل گیری جنبش سبز برای اعتراض به نتایج انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری شکل گرفته است و بر اساس امارهای رسمی حکومت حدود 14 میلیون نفر به اقای احمدی نژاد رای نداده بودند. بنا براین حداقل 14 میلیون نفر در نتیجه انتخابات شک داشتند و یا بقول رهبر انقلاب در ان تشکیک کرده اند که با این فرمایش ایشان حداقل این 14 میلیون خودبخود مجرم شناخته می شوند.


جرمی که نه تنها در قوانین مدنی و جزایی و کیفری از ان صحبت نشده بود بلکه تاکنون در هیچ کشوری تشکیک در انتخابات جرم تلقی نشده است.

تقلب در انتخابات افغانستان و ابطال اراء در ان کشور و در نهایت کناره گیری رقیب انتخاباتی اقای کرزای بدلیل تشکیک در بیطرفی کارگزاران انتخابات بود که هیچکدام از این موارد بوسیله حاکمیت نیم بند افغانستان هم جرم تلقی نشده بود.


پس از این اعلام موضع صریح و بدون بازگشت رهبر انقلاب انتظار شنیدن شعارهای رادیکال از طرفدارن جنبش سبز که تاکنون سعی در انکار مخالفت اشکار نظراتشان با رهبری داشتند دور از ذهن بنظر نمی رسید.


عده ای معترض به انتخابات بدون اینکه در هیچ دادگاهی ,حتی تحت عنوان متهم دادگاهی شده باشند به یکباره مجرم شناخته شدند و از این رو راه برگشت برای هر دو طرف بسته شد.


همچنین با این تلقی رهبر , رفتار نابهنجار نیروی انتظامی و بسیجیان و لباس شخصی ها با مردم , عادی تلقی  شد زیرا انها داشتند با یک عده مجرم برخورد می  کردند و نه با یک عده معترض به انتخابات.


این تندروی از جانب رهبر از جانب معترضین بی جواب نماند و نتیجه ان رادیکالیزه شدن شعارهای معترضین از اعتراض به نتیجه انتخابات به شعار علیه کل حاکمیت و جناب رهبر انقلاب است.



حافظه تاریخی همه ما به ما یاد اوری می کند که در جریان برخورد حکومت اسلامی با مجاهدین خلق یکبار دیگر این اتفاق افتاده بود. سختگیری و تشدید فشار بر سازمان مجاهدین خلق در سالهای اول انقلاب منجر به حرکات مسلحانه, ترور و انفجارهایی شد و همچنین دشمنی هایی را پدید اورد که تاکنون نیز ادمه دارد. در این جریانات هر دو طرف درگیر ضربات سنگینی به هم وارد کردند که با تدبیر تا حدود زیادی قابل پیشگیری بود. 


امروز باید جمهوری اسلامی جنبش سبز و نفوذ ان در میان حداقل روشنفکران و طبقه متوسط جامعه را به رسمیت بشناسد. حذف و یا حتی سرکوب این جنبش و یا متهم کردن ان به وابستگی به غرب و خبرگزاری های غربی مشکلی از جمهوری اسلامی حل نخواهد کرد. 


پیامدهای رادیکالیزه شدن شعارها در بدنه جنبش سبز به دقت قابل پیش بینی نیست اما حداقل ان این است که کادر کنونی رهبری جنبش را منزوی کرده و در اینده جمهوری اسلامی مجبور خواهد شد اشخاص دیگری را  در راس ان ببیند و تحمل کند. 


بدون شک جنبش سبز یک حرکت درونزا و در راستای خواسته های حداقلی مردم شکل گرفته است اما سرکوب و انکار و بدنام کردن ان نه تنها از قدرت ان کم نخواهد کرد بلکه اهداف ان را هم دستخوش درخواست های بلند پروازانه تری خواهد نمود.


تن دادن به خواستهای حداقلی و قانونی امروز جنبش بسیار کم هزینه تر از اجبار در پذیرش خواستهای غیر قابل پیش بینی اینده خواهد بود.


پی نوشت :
سخنان امروز جناب محسن ارمین و جناب دکتر شکوری راد را می توان در ادامه همین رادیکال شدن شعارهای جنبش سبز ارزیابی و تحلیل کرد

متن سخنان اقای محسن ارمین 

متن سخنان اقای دکتر شکوری راد 



۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

عاشق هم عاشق های قدیم



یادش بخیر
یادته چه موقع اولین بار همدیگر را دیدیم.
من خوب یادمه. بالای همین جاده که اون روزها یک کوره راه بود. یک چشمه ای بودش که الان لوله کشی کردنش. یادته؟ امده بودی با کوزه اب ببری خونه.
هرچه خواستم اب رو ازت بگیرم و ببرم اجازه ندادی. یادش بخیر.
ان روز من سواره بودم و می رفتم مزرعه و تو پیاده بودی و می رفتی منزل. یکی دوهفته بعد امدیم خواستگاری. یادته؟
بعد از این همه سال می خواهیم بریم همون جایی که اول بار همدیگر رو دیدیم.
بچه ها بزرگ شدند و هر کدومشون رفتند سر زندگی خودشون. باز هم تو موندی و من.
تنها مثل روز اول اشناییمون.
من هنوزمی تونم پیاده بیام ولی از وقتی گفتی زانوهات درد میکنه پشتم خم شد.
همیشه باهات می مونم و هیچوقت تنهات نمیزارم.



۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

روح بیمار من




امروز از ان روزهایی بود که خواندن یک خبر و یا بهتر بگویم داستان زندگی یک زن روحم را بیمار کرد و خوابم را ربود و ذهنم را بشدت مغشوش کرد. شاید بدتر از بسیاری از بیماری های جسمی مرا ازرده و نا امید کرد.
این خبر در میان سیل خبرهای سیاسی و اجتماعی گم شد.شاید به این دلیل که اهمیت جان یک ادم غیر سیاسی هرچند مظلوم و مستاصل به هیچ نمی ارزد.

زنی 26 ساله بجرم قتل کودک 5 روزه اش به دار اویخته شد. این عنوان خبر بود اما اگر به داستان این زن بینوا توجه می شد شاید بجای او باید کسان دیگری مجازات می شدند که این سرنوشت بد را برای او رقم زدند.
نمی دانم چرا دیگر از خواندن و شنیدن این داستانها کمتر کسی ککش می گزد. خبر اعدام زنی تنها و نا امید و بدون سرپناه در 26 سالگی حال کسی را بد نمی کند. کسی که بقولی سهمش از ذخایر و ثروت این کشور فقط طناب پلاستیکی بود که راه نفسش را بند اورد.
وقتی این خبر را با خبر سرگردانی یک بالن خالی در اسمان امریکا و پوشش خبری چند ساعته بسیاری از خبرگزاری ها مقایسه می کنم با خودم فکر می کنم که چرا:
یک با یک برابر نیست
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر زخاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمی رسد؟
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی رسد؟

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


سهيلا قديري تنهاترين و بي پناه ترين ايراني که زندان هاي کشور تاکنون به خود ديده، ديروز اعدام شد. نه کسي را داشت که براي اعدام نشدنش به دادستان التماس کند و نه حتي بيرون در زندان اوين کسي منتظر بود تا انجام اعدام را به اطلاعش برسانند.

کسي بدن بي جان او را تحويل نمي گيرد و هيچ ختمي به خاطر او برگزار نمي شود. از همه درآمدهاي نفتي کشور فقط چند متر طناب نصيب گردن او شد و از 70 ميليون جمعيت ايران تنها کسي که به او محبت کرد، سربازي بود که دلش آمد صندلي را از زير پاي سهيلا بکشد و به 16 سال بي پناهي و فقر و آوارگي او پايان دهد و او را روانه آن دنيا کرد که مامن زجرکشيدگان و بي پناهان و راه به جايي نبردگان است.

سهيلا 16 سال پيش از خانواده يي که هيچ سرمايه مادي و فرهنگي نداشت تا خوب و بد را به او بياموزد، فرار کرد و ميهمان پارک هاي ميدان تجريش شد. حال او يک دختر شهرستاني يا دهاتي با لهجه کردي و لباس هايي بود که به سادگي مي شد دريافت به شمال تهران تعلق ندارد و از اينجا بود که ميهمان ثابت گرسنگي و سرماي زمستان و گرماي تابستان و نگاه کثيف و هرزه رهگذران شد.
پس از سال ها آوارگي در حالي که فرزند ناخواسته يي را حمل مي کرد، از سوي پليس دستگير شد و براي اولين بار در زير سقف بازداشتگاه احساس خانه و مامن داشتن را تجربه کرد. به گفته خودش کودک پنج روزه اش را کشت چون تحمل سختي و گرسنگي و آوارگي کشيدن فرزند دلبندش را نداشت.

وقتي وکيل در جلسه دادگاه از او مي خواهد که بگويد «دچار جنون شده بودم فرزندم را کشتم»، زير بار نرفت و باز تاکيد کرد من عاشق کودکم بودم زيرا به غير از او کسي را نداشتم ولي نمي خواستم فرزند يک مرد معتاد و يک زن ولگرد بي پناه به روزگار من دچار شود.

منطق زن فقيري که در دادگاه تکرار مي کرد من روي سنگفرش هاي خيابان و زير باران بزرگ شده ام، آن کودک بي پناه تر از مادرش را به کام مرگ کشاند و پس از دو سال مادرش نيز به سرنوشت مشابهي دچار شد.

اعدام بي پناه ترين ايراني اين سوال را مطرح مي کند که گناه ولگردي و هرزگي يک انسان فقير و بي پناه و راه گم کرده بزرگ تر است يا گناه جامعه ثروتمندي که براي فنا نشدن امثال سهيلا اقدامي نمي کند.

قبح فسق و فجور سهيلا زشت تر است يا اينکه کسي در مناطق شمال تهران از شدت گرسنگي به تن فروشي روي آورد. و در نهايت وجود امثال سهيلاي ولگرد و قاتل براي يک جامعه پرادعا و پر از مراسم پرريخت و پاش زشت تر است يا بي تفاوتي نسبت به اينکه در لابه لاي کوچه پس کوچه هاي حوالي ميدان تجريش، انساني در اثر سرماي دي و بهمن چنان به خود بلرزد که براي نمردن از سرما و گرم شدن، هر شب را در خانه يي سپري کند.

حال که از فقر و بي پناهي و به تعبير برخي، استضعاف امثال سهيلا احساس گناه نکرديم، از گرسنه ماندن او در خيابان هاي پر از رستوران تجريش شرمنده نشديم، و از اينکه جايي را نداشته تا شب هاي زمستان را در آن سپري کند. فرجام سهيلا قديري و کودک پنج روزه اش ثمره يک بي عدالتي و يک ظلم غدار اجتماعي است که براي سر و سامان و پناه دادن به امثال سهيلا چاره يي نينديشيده. ........
براي جامعه يي که مفتخر است هرساله در مراسم و مناسبت ها تعداد ديگ هاي بار گذاشته شده صدتا صدتا اضافه مي شود و بسياري از نهادها با يکديگر رقابت مي کنند، تامين زندگي دو هزار يا پنج هزار نفر امثال سهيلا هزينه و سازماندهي کمرشکني محسوب نمي شود.......

 شايد او مي توانست خانواده يي تشکيل دهد و لذت مادر شدن و همسر بودن را تجربه مي کرد و نيز فرصت مي يافت به جاي کشتن فرزند دلبندش با شيرين زباني و شيطنت هاي کودکانه او آرامش يابد. اما سهيلا به جاي آرامش خانواده و همسر و فرزند، در فشار حلقه طناب دار آرام گرفت. حداقل او ديگر گرسنگي نمي کشد، از سرما به خود نمي لرزد و نگاه هاي هرزه را تحمل نمي کند. بي ترديد در رحمت و غفران خداوند رحمان و رحيم آرامش يافته است.

فرزانه روستایی

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

خط قرمز



و زندگی همچنان ادامه دارد.


۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

روزگار غریب





اسب تازی شده مجروح به زیر پالان
طوق زرین همه بر گردن خر می بینم

۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

ما در کدامین جهان زندگی می کنیم


برای شرکت در یک کنفرانس علمی درباره تازه ها ی درمان بوسیله لیزر دعوت شده بودم. سخنرانان کنفرانس همگی المانی بودند و مطالب خوبی را درباره حوزه کاری مربوط به خودشان ارائه می کردند و از ان کنفرانسهایی بود که واقعا" به رفتنش می ارزید.
البته مقالات به زبان انگلیسی ارائه می شد و از این رو قابل استفاده بود مطلب جالبی که توجهم را جلب کرد نگرانی اساتید دعوت شده درباره محیط زیست بود. اگرچه اساسا" بحث محیط زیست و گرمایش زمین موضوع بحث نبود اما بدون استثنا تمام اساتید چند دقیقه ای درباره ان صحبت می کردند. انها ذوب شدن سریع یخهای گروئنلند و خطر استفاده از مواد پلاستیکی و .... را یک فاجعه می دانستند. و از ما می خواستند این نگرانی را به جامعه و بیمارانمان منتقل کنیم
و این در حالی بود که بیشتر سوالات ما درباره چگونگی کمک کردن به مصدومان جسمی و روحی بود که در اغتشاشات اسیب دیده بودند.
این اختلاف بزرگ میان ما و ان اساتید ان قدر بزرگ بود که لحظاتی با خودم فکر کردم :
براستی ما در کدامین جهان زندگی می کنیم؟(عنوان کتابی از دکتر سروش که در اوایل پیروزی انقلاب چاپ شده بود)
هر دو گروه در یک جهان و یک اتاق بودیم اما با فرسنگها فاصله در بینش ها و تفکرات , بسیار جالب بود.


۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

ریشه ها





یک رسمی در میان بسیاری از اعراب رایج است که وقتی برای اولین بار با ان برخورد کردم برایم عجیب بود. در اسامی بسیاری از انها نامی از روستا و یا شهر و یا قبیله ای که اصالت ان شخص است به چشم می خورد. یک بار از یک لبنانی درباره ان پرسیدم و او به من توضیح داد که اگر در نام کسی اسم روستایش نباشد به ان معناست که ان شخص اصالت ندارد و به اصطلاح خوش نشین است.
توضیح اینکه کشاورزان بر دو نوع بوده اند. اول: گروهی که زمیندار و مالک بودند و از اوضاع اقتصادی مناسبی برخوردار بوده اند. دوم: گروهی که زمین نداشتند و خوش نشین بودند. این اشخاص گروه دوم چون متعلق به جایی نبودند و زمین نداشتند روستا به روستا می رفتند و کار می کردند و زندگی می گذراندند.
دوست لبنانی ام توضیح می داد که نبودن نام روستا و یا عشیره در نام یک نفر نشان دهنده بی اصالتی او است. خیلی از دوستانم چه خصوصی و یا چه حضوری می پرسند که ای بابا چرا دیگر از جنگ می نویسی؟ مگر چیز خوبی بوده که شما هر چند وقت یکبار راجع ان مطلب یا داستان می نویسی؟
نمی دانم چطور توضیح بدهم اما خلاصه اش این است که :
اینده را می شود عوض کرد اما با گذشته کاری نمی شود کرد. این دوران بر من و بسیاری از دوستانم گذشته و ما چه بخواهیم یا نخواهیم تجربه ان دوران را داریم.
می شود رنگ مو را عوض کرد. می شود بینی را عمل کرد و اساسا" قیافه را تغییر داد. می شود ملیت و حتی اسم را عوض کرد اما با گذشته هیچ کاری نمی شود کرد چون جزیی از تاریخمان و ذهنمان شده اند.
کسی که گذشته ندارد اینده هم ندارد. و باید اذعان کنم که من و بسیاری دیگر در جنگ زندگی کرده ایم و بزرگ شده ایم و  تا الان هم جزیی از مختصات شخصیت مان است.این مطلب چیزی نیست که بشود ان را براحتی از یاد برد یا راحت تغییر داد. بگذریم از اینکه امروز برای خیلی ها اسم جنگ تبدیل به نان خانه شده و به بهانه ان از همه طلبکارند.
اما بعنوان کسی که سالهایی از زندگی ام را در جنگ گذرانده ام و هنوز با بسیاری از ادمهای ان دوره که زنده مانده اند ارتباط نزدیک دارم وظیفه دارم که بگویم این عده معدود , اکثریت را نمایندگی نمی کنند.
.

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

یاد ایام



دلم  برای تمام دوستان شهیدم تنگ شده. هرسال در سالگرد شروع جنگ دلتنگ دوستانی می شوم که جانشان را در راه استقلال و شرف گذاشتند.
دلم برای همان روزهای خودم تنگ می شود که چقدر راحت خدا را حس می کردیم و هر وفت می خواستم با او حرف می زدیم. تمام زندگیمان در یک کوله پشتی جا می شد . هر چیزی می دادند می خوردیم و هر جایی که اندکی فراغت داشتیم می خوابیدیم.

 چاق شده ایم یا اضافه وزن داریم. هر چیزی را نمی توانیم بخوریم و هیچ کجا بدون قرص خواب اور نمی توانیم  بخوابیم 
با خودم فکر می کنم که انها چه سعادتمند بودند که این روزها را ندیدند و من و امثال من چقدر شور بختیم که باید نظاره گر این روزها باشیم.

یاد تمام عزیزان سفر کرده بخیر 

۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

سلام





  بالاخره جل و پلاسمان را جمع کردیم و امدیم اینجا
اینجا بشدت احساس تنهایی می کنم. مثل کسی که از خانه و زندگی اش دور شده اما چکار می توانستم بکنم؟
هر قطره باران در بلاگفا مانند سیل بود . به هر دلیلی بلاگفا راه نمی داد و روی اعصاب ادم راه می رفت. اینجا ان خبرها نیست. با این حال بلاگفا را خانه اصلی ام می دانم و اینجا اجاره نشین هستم. انجا کلی دوست و رفیق وداشتیم و هر روز بر تعدادش افزوده هم می شد  

  بقول معروف
  خانه بسیار زیباست اما هنوز خانه من نیست



۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

روزهای اخر ماه رمضان



چند سال پیش اواخر ماه رمضان وقت ظهر از جایی می گذشتم که صدای اذان را شنیدم و به رسم عرب ها  که اول وقت نماز می خوانند , داخل مسجد شدم تا نماز را به جماعت بخوانم.
مسجد کوچکی بود و حدود 10 نفر پیر مرد در دو صف برای نماز ایستاده بودند. من هم با عجله وضو گرفتم و در حالی که اب از دست و صورتم می چکید یک مهر از جا مهری برداشتم و رفتم صف دوم ایستادم.
پیشنماز مسجد با انکه پیرمرد بود اما خیلی تند نماز می خواند. بعد از نماز ظهر  دعای ماه رمضان را خواند و ایستاد و برای نماز گزاران صحبت کردن را شروع کرد. ظاهرا" در  مسجد همه همدیگر را می شناختند و با هم رفیق بودند.
"برادرن و خواهران دینی من .... کمر ماه رمضان شکسته , بیشترش رفته و کمترش باقی مانده." (این جمله را انقدر جالب گفت که سرم را گرفتم پایین و خنده امانم را برید) و ادامه داد:
"انشالله که پس فردا را عید اعلام می کنند که در این صورت صبح همان روز همینجا نماز عید فطر می خوانیم" پیر مردها انگار گل از گلشان باز شده بود و با هم شروع کردند به حرف زدن. یکی از صف جلو گفت :
"حاج اقا انشالله که عید است.صلواتی ختم کنید" جمعیت صلوات دادند. حاج اقا ادامه داد:
"اگر هم اعلام نشد پس فردا را هم روزه بگیرید. این همه که گرفته اید. این یکی هم روی بقیه. البته ایکاش ماه رمضان بجای یکماه سه ماه بود." ( این جمله را طوری گفت که من و همه فهمیدیم ان را بابت شوخی می گوید.)
ان چیزی که برایم خیلی جالب بود , صداقت پیشنماز مسجد و نماز گزارانش بود. و اینکه امام و ماموم مسجد توانی دیگر در خودشان نمی دیدند. ان را براحتی ابراز می کردند و همه بی صبرانه منتظر اعلام عید فطر بودند که اتفاقا" همان پس فردا هم عید اعلام شد و دعای اهالی مسجد کوچک به استجابت رسید.
چیزی را که ان پیشنماز در ان روز می گفت شاید حرف دل بسیاری بود که از گفتن ان به نوعی خجالت می کشیدند.