۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

دیوار برلین



امروز بیستمین سالروز ویرانی دیوار برلین بود.

این عکس را دوست دارم چون  تجلی خواست همیشگی روح انسان فارغ از لباس و جایگاه , برای فرار از اختناق و رفتن ان بسوی ازادی است.

گرچه بنظرم بزرگترین مشکل رسیدن به ازادی نیست بلکه استفاده صحیح از ان بسیار مهم تر است. اختناق درونی و فکری به مراتب بدتر از اختناق بیرونی و حکومتی است.

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

روپوش سفید



« وقتی از مطب می خواهید بیرون بروید, همان لحظه که روپوشتان را از تن در اوردید, تمام گرفتاری ها و مشکلات مطب و مریض هایتان را بهمراه روپوشتان اویزان کنید. »

« زن و بچه تان گناه نکردند که با شما زندگی می کنند. وقتی به خانه می رسید سرحال باشید و به زندگی تان برسید. این هم بنفع شماست و هم بنفع بیمارانتان»

این اخرین درس استاد دکتر جمشید یکانی بود. او تنها استاد بیماریهای داخلی نبود, واقعا" یک استاد نمونه بود. او بدون انکه هیچ ادعای ماورایی داشته باشد استاد  کامل اخلاق پزشکی بود. همیشه کلاسش پر بود و این در حالی بود که هیچوقت در کلاس حضور و غیاب نمی کرد.

بچه های سال پایینی و سال بالایی چه انها که واحد را داشتند و چه انها که نداشتند کلاس را پر کرده بودند. بقول معروف جای سوزن انداختن نبود.

این نصیحت استاد همیشه در گوشم بود اما...

اما بعضی وقتها نمی شود به همراه اویزان کردن روپوش , مشکلات و افکار را هم به همراه ان تا ورود بعد اویزان کرد.

۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه

رادیکالیزه شدن شعارها در جنبش سبز , دلایل و پیامدها









 از روز 12 ابان ماه که رهبر انقلاب در دیدار با جمعی از نخبگان مخالفت با اصل   سلامت در انتخابات را جرم تلقی کردند انتظار می رفت که جنبش سبز قدم به مرحله جدیدی گذاشته باشد. 


اساس شکل گیری جنبش سبز برای اعتراض به نتایج انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری شکل گرفته است و بر اساس امارهای رسمی حکومت حدود 14 میلیون نفر به اقای احمدی نژاد رای نداده بودند. بنا براین حداقل 14 میلیون نفر در نتیجه انتخابات شک داشتند و یا بقول رهبر انقلاب در ان تشکیک کرده اند که با این فرمایش ایشان حداقل این 14 میلیون خودبخود مجرم شناخته می شوند.


جرمی که نه تنها در قوانین مدنی و جزایی و کیفری از ان صحبت نشده بود بلکه تاکنون در هیچ کشوری تشکیک در انتخابات جرم تلقی نشده است.

تقلب در انتخابات افغانستان و ابطال اراء در ان کشور و در نهایت کناره گیری رقیب انتخاباتی اقای کرزای بدلیل تشکیک در بیطرفی کارگزاران انتخابات بود که هیچکدام از این موارد بوسیله حاکمیت نیم بند افغانستان هم جرم تلقی نشده بود.


پس از این اعلام موضع صریح و بدون بازگشت رهبر انقلاب انتظار شنیدن شعارهای رادیکال از طرفدارن جنبش سبز که تاکنون سعی در انکار مخالفت اشکار نظراتشان با رهبری داشتند دور از ذهن بنظر نمی رسید.


عده ای معترض به انتخابات بدون اینکه در هیچ دادگاهی ,حتی تحت عنوان متهم دادگاهی شده باشند به یکباره مجرم شناخته شدند و از این رو راه برگشت برای هر دو طرف بسته شد.


همچنین با این تلقی رهبر , رفتار نابهنجار نیروی انتظامی و بسیجیان و لباس شخصی ها با مردم , عادی تلقی  شد زیرا انها داشتند با یک عده مجرم برخورد می  کردند و نه با یک عده معترض به انتخابات.


این تندروی از جانب رهبر از جانب معترضین بی جواب نماند و نتیجه ان رادیکالیزه شدن شعارهای معترضین از اعتراض به نتیجه انتخابات به شعار علیه کل حاکمیت و جناب رهبر انقلاب است.



حافظه تاریخی همه ما به ما یاد اوری می کند که در جریان برخورد حکومت اسلامی با مجاهدین خلق یکبار دیگر این اتفاق افتاده بود. سختگیری و تشدید فشار بر سازمان مجاهدین خلق در سالهای اول انقلاب منجر به حرکات مسلحانه, ترور و انفجارهایی شد و همچنین دشمنی هایی را پدید اورد که تاکنون نیز ادمه دارد. در این جریانات هر دو طرف درگیر ضربات سنگینی به هم وارد کردند که با تدبیر تا حدود زیادی قابل پیشگیری بود. 


امروز باید جمهوری اسلامی جنبش سبز و نفوذ ان در میان حداقل روشنفکران و طبقه متوسط جامعه را به رسمیت بشناسد. حذف و یا حتی سرکوب این جنبش و یا متهم کردن ان به وابستگی به غرب و خبرگزاری های غربی مشکلی از جمهوری اسلامی حل نخواهد کرد. 


پیامدهای رادیکالیزه شدن شعارها در بدنه جنبش سبز به دقت قابل پیش بینی نیست اما حداقل ان این است که کادر کنونی رهبری جنبش را منزوی کرده و در اینده جمهوری اسلامی مجبور خواهد شد اشخاص دیگری را  در راس ان ببیند و تحمل کند. 


بدون شک جنبش سبز یک حرکت درونزا و در راستای خواسته های حداقلی مردم شکل گرفته است اما سرکوب و انکار و بدنام کردن ان نه تنها از قدرت ان کم نخواهد کرد بلکه اهداف ان را هم دستخوش درخواست های بلند پروازانه تری خواهد نمود.


تن دادن به خواستهای حداقلی و قانونی امروز جنبش بسیار کم هزینه تر از اجبار در پذیرش خواستهای غیر قابل پیش بینی اینده خواهد بود.


پی نوشت :
سخنان امروز جناب محسن ارمین و جناب دکتر شکوری راد را می توان در ادامه همین رادیکال شدن شعارهای جنبش سبز ارزیابی و تحلیل کرد

متن سخنان اقای محسن ارمین 

متن سخنان اقای دکتر شکوری راد 



۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

زندگی سخت




دیروز شاهد صحنه هایی بودم که خیلی ناراحت کننده بود. با خودم فکر کردم واقعا" اینهایی که باعث ازار مردم می شوند شب ها چطور می توانند بخوابند؟


اینهایی که بی دلیل و الکی اذیت شده اند چطور می توانند فراموش کنند؟


ایا هیچ وقت اوضاع مثل سابق خواهد شد؟ چه برای انها که مردم را اذیت کرده اند و چه انها که اذیت شده اند.

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

جاوید 3

 او بیشتر از 15 سال در بوخوم و دورتموند زندگی میکرده انجا درس خوانده و با ادمهای با سوادی محشور بوده. اهل هیچ چیزی جز شعر و موسیقی اصیل ایرانی نیست. شاید سالی یکی یا دوبار به تهران بیاید که ان هم برای کنسرت است و دیدن خانواده
به فلسفه و نجوم بسیار علاقه مند است و در این موارد با هم خیلی صحبت می کنیم. یکبار از او پرسیدم که ایا با این اوضاع در اینجا احساس تنهایی نمی کند و اصولا" چطور توانسته با ادمهای اینجا که زیاد به این مباحث علاقه ندارند کنار بیاید؟
جمله ای گفت که بعدها برایم تبدیل به یک مانیفیست کوتاه اما بسیار کاربردی شد.او در جوابم گفت  
« هر کسی یا چیزی را همانطور که هست پذیرفته ام و سعی در ایجاد تغییر در کسی یا چیزی را حداقل در کوتاه مدت ندارم»
تلاش ما برای تغییر دیگران در کوتاه مدت ممکن نیست و بیشتر اوقات نتیجه ای برعکس دارد. این یکی از چیزهای مهمی بود که در این مدت از او یاد گرفته ام.
مطلب دیگری که از او یاد گرفته ام این است که "باید برای زندگی خوش در هر وضعی اماده بود و خوشبختی را  نباید به اینده موکول کرد چه بسا اینده ای که ما در انتظارش هستیم هرگز نرسد."
او از من نخواسته که زندگی ام را ول کنم و مانند او فکر و عمل کنم بلکه همیشه روشش این است که به دوستانش بگوید که گاهی سرشان را را بالا بگیرند و مسیر را ببینند که به کجا می روند. او همچنین اعتقاد دارد که "هر چیزی در زمانی اتفاق خواهد افتاد که موقعش رسیده باشد."
چند سال پیش یک شب دیر وقت تلفن زد منزل و من در ان موقع مطب بودم. برایم پیغام گذاشت که
«خدا منظورش خلق کردن انسان بوده اگر تراکتور  می خواست می توانست تراکتور بیافریند»
و این است داستان دوست عزیزی که روش زندگی ام را در این چند ساله عوض کرده خدا را شکر می کنم که توانستم با او اشنا شوم و اکنون یکی از بهترین دوستان هم باشیم.

۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

جاوید(ادامه)

در ابتدا اشاره می کنم به اینکه یکی از دوستان عزیزم پرسید انتشار اسم کامل و مشخصات کامل جاوید را درست می دانم یا نه؟
باید عرض کنم اولا" این ادم از انهایی است که در واقع نباید ناشناخته بماند. شناخت او و روش زندگی او برایم درسی بوده و هست و می دانم برای بشر امروز وجود چنین ادمهایی غنیمت است.
یک نکته ای را هم عرض می کنم و ان این است که اول بار که با ایشان اشنا شدم متوجه شدم از چند چیز زیاد خوشش نمی اید. یکی اش زنگ در خانه بود. خانه اش جصار و یا هر چیزی که ان را با خانه های دیگر مجزا کند ندارد. می گفت زنگ در خانه یعنی جدا شدن از دیگران. یعنی اگر می خواهی مرا ببینی اول باید در بزنی. مواظب باشی من خواب نباشم. مراعاتم را بکنی و همه اینها یعنی اینکه "تو در اینجا غریبه ای".
از تلویزیون خوشش نمی اید چون بنظرش تلویزیون وقت ادمها را گرفته و انها را از هم دور کرده. بچه ها خیلی دوستش دارند و هیچکس در کنارش احساس بدی نمی کند.
الغرض روزی که همدیگر را دیدیم برایم بسیار خاطره انگیز بود. بعد از ان ملاقات تا امروز تقریبا" هر یکی دو روز در میان همدیگر را می بینیم و بحث های جالبی با هم داریم. 
شناخت این ادم بسیار سهل و ممتنع است.از ان جهت سهل است که در اولین دیدارش احساس می کنی سالهاست او را می شناسی و ممتنع است از ان بابت که برای پی بردن به اینکه چرا اروپا و تهران را ول کرده و امده در یک روستای دور افتاده زندگی می کند و شبها چراغی روشن نمی کند نیاز به همراه بودن و با او بودن دارد.
یادم هست بعد از افتتاح مطبم هر روز تا دیر وقت مطب می ماندم. یک روز عصر جمعه به دیدنش رفتم و با هم برای دیدن غروب افتاب که یکی از بالاترین لذت هایش در زندگی است به یک بلندی رفتیم. در انجا داستانی را برایم تعریف کرد که فکر می کنم همه شنیده اند. با این حال داستان کوتاه را می نویسم.
« روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول، آن  هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه روز ها هم  با چشم های باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج!) او در مدت زندگیش 296 سکه ی 1 سنتی ، 48 سکه ی 5 سنتی ، 19 سکه ی 10 سنتی ، 16 سکه ی 25 سنتی ، 2 سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی 1 دلاری پیدا کرد. یعنی دز مجموع 13 دلار و 26 سنت.
در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.
او هیچ گاه حرکت ابر های سفید را بر فراز آسمان ، در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ، ندید. پرندگان در حال پرواز و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد! »
من تا ان زمان این داستان را نشنیده بودم. از ان به بعد کار در مطب اجاره ای ام را به هفته ای سه روز کاهش دادم و روزهای دیگر به چیزهایی می پردازم که برایم جالب باشد.
اوایل دیگران به این رفت و امد زیادم به روستا با دید خوبی نگاه نمی کردند اما کم کم بعضی ها یا از سر کنجکاوی و یا برای تفریح با من امدند و الان همه جاوید را می شناسند.
کمتر چیزی ناراحتش می کند و همیشه خوشحال است. در همه حال و در همه جا. دوستان زیادی دارد که از تهران و اروپا و حتی امریکا به دیدنش می ایند اما همه می دانند اینجا غذا فقط نان و حداکثر سیب زمینی است.
چند درس بزرگی را که از او یاد گرفته ام و چند مطلب دیگر را در پست بعدی خواهم نوشت.
ادامه دارد
ضمنا" از خاتون عزیز که اشتباهاتم را به من تذکر می دهد صمیمانه سپاسگزارم.

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

جاوید


تابستان سال 1374 بود که اقای معزی با من تماس گرفت (اقای معزی شرکت صادرات و واردات لوازم پزشکی داشت و هنوز هم دارد و اوضاعش هم حسابی روبراه است.) بعد از احوالپرسی مختصر از من پرسید که "... آباد" را بلدم.
گفتم «بله. روستایی است نزدیک ... و حدود 20 کیلومتری رشت. چطور چیزی شده؟»
او توضیح داد که یکی از دوستانش که با او در چهارصد دستگاه بچه محل بوده و اتفاقا" ادم خیلی خوبی هم هست , رفته المان بعد دکترای انگل شناسی گرفته و بعد از 15 سال برگشته ایران. بعد از اینکه برگشته ایران امده شمال و در رشت اباد تکه ای زمین خریده و نمی خواهد به تهران برگردد.
اقای معزی از من خواست که بروم با او صحبت کنم و راضیش کنم که برگردد تهران سر خانه و زندگی اش. ضمنا" گفت که اسم دوستش "جاوید" است و پاهایش فلج است و با ویلچر رفت و امد می کند.
برای خودم هم خیلی عجیب بود. بعنی چه؟ افسرده است یا با خانواده اش قهر کرده؟ یک روز عصر راه افتادم و رفتم رشت اباد. وقتی که پیاده شدم اولین کسی را که دیدم جوانی مو بور که ایستاده بود . انگار که منتظر کسی بود پرسیدم
« ببخشید شما کسی را بنام جاوید می شناسید؟»
و او با لبخند گفت بله. بعدها فهمیدم اسمش بهزاد است و بهترین دوست جاوید است. او براه افتاد و من هم دنبالش رفتم تا رسیدم به خانه جاوید.  خانه ای مشرف به سپیدرود که در دور دست جنگلهای منطقه دیلمان هم بخوبی قابل مشاهده بود. بعدها فهمیدم انجا همه او را می شناسند.
علیرغم تفکرات قبلی ام ادمی بود بسیار شاد و سرحال. با ویلچر رفت و امد می کرد و بعدها کم کم داستان فلج شدن و رفتنش و برگشتنش و اینکه چرا از تهران به اینجا امده است را برایم تعریف کرد.
خانه ای درست کرده بود اما او در حیاط خانه زندگی می کرد. تنها برای حمام و نظافت به ساختمان می رفت. او زمستانها در کلبه ای شیشه ای و مدور حدودا" 10 متری و در تابستانها در زیر یک سایه بان چوبی زندگی می کرد.
دو چیز هیچوقت در زندگی او (حداقل از زمانی که من با او اشنا شده ام تاکنون) هیچ تغییری نکرده است. اول اتش روشن در هرشب و دوم خیل سی دی های جنابان ناظری و شجریان و کیهان کلهر و بداهه نوازی های ایشان دور دنیا.
واقعا" با موسیقی و کتابهای شعرش زندگی می کند. خواندن یک غزل از شمس تبریز و یا مولانا را با هیچ چیز عوض نمی کند. غذا هرچه پیش امد. ممکن است یکروز غذایش فقط چند سیب زمینی پخته در خاکستر اتش و یا یک تکه نان لواش که ان را با چوب روی اتش گرم کرده باشد.
ادامه دارد....