۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه
پرواز
صبح یک روز افتابی مادر و پسر بچه 5 ساله اش برای تفریح به کنار دریاچه رفته بودند. دریاچه نور شدید خورشید را منعکس می کرد و چشمان را می ازرد.
ان دو نفر برای انکه بهتر بتوانند دریاچه را ببینند از ضلع شمالی به ضلع شرقی دریاچه رفتند. این تغییر مکان حدود نیم ساعت طول کشید. در این مدت غازهای وحشی مرتب در امد و رفت بودند. انها روی اب می دویدند و سپس پرواز می کردند.
در این مدت پسر بچه با دقت به حرکت و پرواز غازها دقت می کرد. وقتی به جایی که می خواستند رسیدند پسر بچه خسته شده بود و از مادرش پرسید:
"مادر چرا ادمها پرواز نمی کنند؟" مادرش نگاهش را از اسمان کند و به پسرش گفت:
"چون انسانها نمی خواهند که پرواز کنند".
پسربچه سرش را بعلامت تائید طوری تکان می داد که بنظر می رسید مفهوم کامل جمله مادر را دریافته است.
۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه
جدایی
منشی در می زند و وارد اتاق می شود.درحال اویزان کردن روپوش بودم.
"بله؟"
"ببخشید گفتم شنبه مراجعه کنند اما می خواهند شما را حتما" امشب ببینند. خیلی وقت است که نشسته اند."
اسمان می غرد و باران شدیدی می بارد و من عجله دارم قبل از انکه باران شدید تر شود برگردم منزل.
" خوب راهنمائیشان کنید."
تنبلی می کنم و روپوشم را دوباره نمی پوشم. پیر مردی به همراه یک پسر نوجوان حدود سیزده ساله وارد می شوند.
"سلام. بفرمائید"
پیر مرد دستش را دراز کرد و با هم دست دادیم.بعد با پسر نوجوان هم دست دادم.
قیافه پیرمرد برایم بسیار اشنا بود اما نتوانستم بجایش بیاورم.
پیرمرد پرسید :"سلام. خودتان هستید؟ "
"بله . شما را قبلا" کجا زیارت کرده بودم؟"
"شادمان هستم. پدر ساسان."
دوباره از جایم بلند شدم و دستم را بطرفش دراز کردم و دوباره اما این بار محکمتر با او دست دادم.
حاج اقا ببخشید که بجا نیاوردم.این را به حساب بی ادبی ام نگذارید.
"نه پسرم. این روزها کسی حواس درستی ندارد."
یکباره رفتم سی سال پیش. همانوقت ها که من و ساسان همکلاسی بودیم. مدرسه راهنمایی ادیب السلطنه. مدرسه تقریبا" وسط شهر بود و منزل ساسان بیست یا سی متر با مدرسه فاصله داشت. برعکس خانه ما دو کورس تاکسی یا اتوبوس تا مدرسه فاصله داشت. انوقت ها مدرسه دوشیفت بودیم شیفت اول از ساعت 8 تا 12 و شیفت دوم از ساعت 2 تا 4. بعضی وقتها که هوا خراب بود با ساسان به خانه اش می رفتیم و ناهار را با هم می خوردیم. ساسان بچه اخر خانواده بود و برادرها و خواهرهابش همگی ازدواج کرده بودند. خانه شان بود بزرگ و قدیمی با یک حیاط بزرگ و یک حوض در وسط . ماهی های قرمز توی اب حوض که به سبزی میزد وول می خوردند. اتاق خلوت ساسان جلوی حیاط بود و پدر و مادرش انطرف حیاط زندگی می کردند.
پیرمرد ان سالها یک ادم میان سال بود و بسیار محترم. مادر ساسان از شوهرش خیلی جوانتر بود و من را خیلی دوست داشت.
"اقا از ساسان چه خبر؟"
اهی کشید و گفت "برگشته امریکا شاید زنش را راضی کند که برگردد. تا بحال که موفق نشده. ببخشید معرفی نکردم. این هومن است پسر ساسان."
داستان این بود که بعد از انقلاب چندسالی ساسان اینجا بود و به دانشگاه رفت و بعد از فارغ التحصیلی توانست یک بورس دولتی برای ادمه تحصیل بگیرد. او از دانشگاه ایلینویز پذیرش گرفت و شرط دولت برای دادن بورس ازدواج کردن و سپردن یک وثیقه سنگین بود. او هم برای اینکه بورس از دست نرود رفت با سوسن که تنها دوست غیر پسرش بود ازدواج کردند و بعنوان وثیقه ملک پدر رفت بعنوان وثیقه برگشتن.
انها انجا بچه دار می شوند. یک پسر و یک دختر.
بعد از اتمام تحصیلات و گرفتن تخصص سوسن برگشتن را قبول نمی کند و می خواهد که بماند اما ساسان که ملک پدرش در وثیقه مانده نمی تواند بپذیرد.
ناچار از هم جدا می شوند. سوسن و دخترش در انجا می مانند و ساسان و هومن برمی گردند. ساسان در دانشگاه مشغول کار می شود اما نمی تواند خلا وجود مادر را برای هومن پر کند.
"خوب حاج اقا خودتان چطورید؟"
"نمی دانم از کجا شروع کنم؟ از گردنم درد میکنه تا نوک پام....."
باران شدیدتر شده بود .
"بله؟"
"ببخشید گفتم شنبه مراجعه کنند اما می خواهند شما را حتما" امشب ببینند. خیلی وقت است که نشسته اند."
اسمان می غرد و باران شدیدی می بارد و من عجله دارم قبل از انکه باران شدید تر شود برگردم منزل.
" خوب راهنمائیشان کنید."
تنبلی می کنم و روپوشم را دوباره نمی پوشم. پیر مردی به همراه یک پسر نوجوان حدود سیزده ساله وارد می شوند.
"سلام. بفرمائید"
پیر مرد دستش را دراز کرد و با هم دست دادیم.بعد با پسر نوجوان هم دست دادم.
قیافه پیرمرد برایم بسیار اشنا بود اما نتوانستم بجایش بیاورم.
پیرمرد پرسید :"سلام. خودتان هستید؟ "
"بله . شما را قبلا" کجا زیارت کرده بودم؟"
"شادمان هستم. پدر ساسان."
دوباره از جایم بلند شدم و دستم را بطرفش دراز کردم و دوباره اما این بار محکمتر با او دست دادم.
حاج اقا ببخشید که بجا نیاوردم.این را به حساب بی ادبی ام نگذارید.
"نه پسرم. این روزها کسی حواس درستی ندارد."
یکباره رفتم سی سال پیش. همانوقت ها که من و ساسان همکلاسی بودیم. مدرسه راهنمایی ادیب السلطنه. مدرسه تقریبا" وسط شهر بود و منزل ساسان بیست یا سی متر با مدرسه فاصله داشت. برعکس خانه ما دو کورس تاکسی یا اتوبوس تا مدرسه فاصله داشت. انوقت ها مدرسه دوشیفت بودیم شیفت اول از ساعت 8 تا 12 و شیفت دوم از ساعت 2 تا 4. بعضی وقتها که هوا خراب بود با ساسان به خانه اش می رفتیم و ناهار را با هم می خوردیم. ساسان بچه اخر خانواده بود و برادرها و خواهرهابش همگی ازدواج کرده بودند. خانه شان بود بزرگ و قدیمی با یک حیاط بزرگ و یک حوض در وسط . ماهی های قرمز توی اب حوض که به سبزی میزد وول می خوردند. اتاق خلوت ساسان جلوی حیاط بود و پدر و مادرش انطرف حیاط زندگی می کردند.
پیرمرد ان سالها یک ادم میان سال بود و بسیار محترم. مادر ساسان از شوهرش خیلی جوانتر بود و من را خیلی دوست داشت.
"اقا از ساسان چه خبر؟"
اهی کشید و گفت "برگشته امریکا شاید زنش را راضی کند که برگردد. تا بحال که موفق نشده. ببخشید معرفی نکردم. این هومن است پسر ساسان."
داستان این بود که بعد از انقلاب چندسالی ساسان اینجا بود و به دانشگاه رفت و بعد از فارغ التحصیلی توانست یک بورس دولتی برای ادمه تحصیل بگیرد. او از دانشگاه ایلینویز پذیرش گرفت و شرط دولت برای دادن بورس ازدواج کردن و سپردن یک وثیقه سنگین بود. او هم برای اینکه بورس از دست نرود رفت با سوسن که تنها دوست غیر پسرش بود ازدواج کردند و بعنوان وثیقه ملک پدر رفت بعنوان وثیقه برگشتن.
انها انجا بچه دار می شوند. یک پسر و یک دختر.
بعد از اتمام تحصیلات و گرفتن تخصص سوسن برگشتن را قبول نمی کند و می خواهد که بماند اما ساسان که ملک پدرش در وثیقه مانده نمی تواند بپذیرد.
ناچار از هم جدا می شوند. سوسن و دخترش در انجا می مانند و ساسان و هومن برمی گردند. ساسان در دانشگاه مشغول کار می شود اما نمی تواند خلا وجود مادر را برای هومن پر کند.
"خوب حاج اقا خودتان چطورید؟"
"نمی دانم از کجا شروع کنم؟ از گردنم درد میکنه تا نوک پام....."
باران شدیدتر شده بود .
۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه
۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه
ما در کدامین جهان زندگی می کنیم
برای شرکت در یک کنفرانس علمی درباره تازه ها ی درمان بوسیله لیزر دعوت شده بودم. سخنرانان کنفرانس همگی المانی بودند و مطالب خوبی را درباره حوزه کاری مربوط به خودشان ارائه می کردند و از ان کنفرانسهایی بود که واقعا" به رفتنش می ارزید.
البته مقالات به زبان انگلیسی ارائه می شد و از این رو قابل استفاده بود مطلب جالبی که توجهم را جلب کرد نگرانی اساتید دعوت شده درباره محیط زیست بود. اگرچه اساسا" بحث محیط زیست و گرمایش زمین موضوع بحث نبود اما بدون استثنا تمام اساتید چند دقیقه ای درباره ان صحبت می کردند. انها ذوب شدن سریع یخهای گروئنلند و خطر استفاده از مواد پلاستیکی و .... را یک فاجعه می دانستند. و از ما می خواستند این نگرانی را به جامعه و بیمارانمان منتقل کنیم
و این در حالی بود که بیشتر سوالات ما درباره چگونگی کمک کردن به مصدومان جسمی و روحی بود که در اغتشاشات اسیب دیده بودند.
این اختلاف بزرگ میان ما و ان اساتید ان قدر بزرگ بود که لحظاتی با خودم فکر کردم :
براستی ما در کدامین جهان زندگی می کنیم؟(عنوان کتابی از دکتر سروش که در اوایل پیروزی انقلاب چاپ شده بود)
هر دو گروه در یک جهان و یک اتاق بودیم اما با فرسنگها فاصله در بینش ها و تفکرات , بسیار جالب بود.
۱۳۸۸ مهر ۷, سهشنبه
ریشه ها
یک رسمی در میان بسیاری از اعراب رایج است که وقتی برای اولین بار با ان برخورد کردم برایم عجیب بود. در اسامی بسیاری از انها نامی از روستا و یا شهر و یا قبیله ای که اصالت ان شخص است به چشم می خورد. یک بار از یک لبنانی درباره ان پرسیدم و او به من توضیح داد که اگر در نام کسی اسم روستایش نباشد به ان معناست که ان شخص اصالت ندارد و به اصطلاح خوش نشین است.
توضیح اینکه کشاورزان بر دو نوع بوده اند. اول: گروهی که زمیندار و مالک بودند و از اوضاع اقتصادی مناسبی برخوردار بوده اند. دوم: گروهی که زمین نداشتند و خوش نشین بودند. این اشخاص گروه دوم چون متعلق به جایی نبودند و زمین نداشتند روستا به روستا می رفتند و کار می کردند و زندگی می گذراندند.
دوست لبنانی ام توضیح می داد که نبودن نام روستا و یا عشیره در نام یک نفر نشان دهنده بی اصالتی او است. خیلی از دوستانم چه خصوصی و یا چه حضوری می پرسند که ای بابا چرا دیگر از جنگ می نویسی؟ مگر چیز خوبی بوده که شما هر چند وقت یکبار راجع ان مطلب یا داستان می نویسی؟
نمی دانم چطور توضیح بدهم اما خلاصه اش این است که :
اینده را می شود عوض کرد اما با گذشته کاری نمی شود کرد. این دوران بر من و بسیاری از دوستانم گذشته و ما چه بخواهیم یا نخواهیم تجربه ان دوران را داریم.
می شود رنگ مو را عوض کرد. می شود بینی را عمل کرد و اساسا" قیافه را تغییر داد. می شود ملیت و حتی اسم را عوض کرد اما با گذشته هیچ کاری نمی شود کرد چون جزیی از تاریخمان و ذهنمان شده اند.
کسی که گذشته ندارد اینده هم ندارد. و باید اذعان کنم که من و بسیاری دیگر در جنگ زندگی کرده ایم و بزرگ شده ایم و تا الان هم جزیی از مختصات شخصیت مان است.این مطلب چیزی نیست که بشود ان را براحتی از یاد برد یا راحت تغییر داد. بگذریم از اینکه امروز برای خیلی ها اسم جنگ تبدیل به نان خانه شده و به بهانه ان از همه طلبکارند.
اما بعنوان کسی که سالهایی از زندگی ام را در جنگ گذرانده ام و هنوز با بسیاری از ادمهای ان دوره که زنده مانده اند ارتباط نزدیک دارم وظیفه دارم که بگویم این عده معدود , اکثریت را نمایندگی نمی کنند.
.
سرزمین کوتوله ها
بنظر می رسد رییس جمهور دهم علاقه شدیدی به کوتوله ها دارد. البته منظورم از کلمه کوتوله نه از نظر قد و قامت بلکه از نظر اندازه های تخصصی و کاری است.
بیشترین تاسفم متوجه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است.امروز کسی بر این کرسی تکیه زده است که روزی شخصیتی مانند دکتر مهاجرانی در ان پست انجام وظیفه می کردند.
وزیر جدید کسی است که فرق میان خانمها سیمین بهبهانی و سیمین دانشور را هم نمی دانستند و این نادانی یکی از دلایل استیضاح جناب دکتر مهاجرانی در مجلس پنجم بود
http://www.hamseda.ir/fa/pages/?cid=2765ای کاش ایشان را در پست دیگری غیر از وزارت فرهنگ و ارشاد بکار می گرفتند. برای مثال در وزارت کشاورزی و یا راه و ترابری و یا هر جای دیگری غیر از فرهنگ و ارشاد محل بهتری برای ایشان بود
مثال دیگر وزارت نفت است وزیر نفت کشورمان که وزیر سابق بازرگانی است هموز فرق میان "لیتر" و"تن" را نمی داند وهمچنین در یکی از جلسات تخصصی کمیسیون انرژی مجلس در باره «اکتان» بنزین گفته است که اکتان باید از ۹۵ به ۸۷ برسد، این درحالیاست که اکتان بنزین باید بالاتر باشد تا میزان احتراق آن افزایش یابد، این را حتی دانش اموزان دبیرستانی هم میدانند اما گویا جناب وزیر از آن بیاطلاع است
http://www.ayandenews.com/news/12474/ در مورد معاون اول ایشان لازم به ذکر است که همه از نمایندگان مجلس تا همه دست اندرکاران می دانند که مدرک دکترای ایشان شبیه همان دکترای وزیر سابق کشور است
.
.
اما با اینحال ایشان را بعنوان معاون اول برگزیده اند. از وزیر سابق کشور امروز بعنوان معاون نظارت و راهبردی رییس جمهور یاد می شود
در شرایط ملتهب جامعه که نیاز به ارامش دارد فردی نظامی که قبلا" وزیر دفاع بوده بعنوان وزیر کشور معرفی می شود. یا کسی که اینترپل بدنبال اوست به عنوان وزیر دفاع معرفی می شود
http://fardanews.com/fa/pages/?cid=90844صنایع ابثا شده است و باز کسی که به حگم دادگاه بدلیل سرقت طرح " اتاق امن زلزله" محکوم شده در پست وزارت صنایع و معادن ابقا شده اند
http://fa.trend.az/news/important/actual/1513241.html تقریبا" قریب به اتفاق وزرا و مشاورین و معاونین از این وضع مستثنی نیستند
بنظر می رسد این انتخاب ها و انتصاب ها بیشتر به یک نمایش قدرت و دهن کجی شبیه ترند تا انتخاب همکارانی زبده و صاحب نظر, ان هم در عرصه بزرگی همپای دولت
فقط یک جای تاسف برای همه باقیست که هزینه این نمایش قدرت و دهن کجی را باید مردم بپردازند
بنظر می رسد:
"صندلی های وزارت و معاونت در دولت جناب رییس جمهور تاب نشستن انسانهای بزرگ را ندارد" .
اشتراک در:
پستها (Atom)







